فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟦
فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟦
یقه ی پدرش رو گرفت و توی صورتش محکم داد میزد
- تا الان کجا بودین؟ تا الان اصلا یادتون بود پسری دارین؟ میخواین بدونین چرا بچه هاتون ازتون بدشون میاد؟بخاطر مغز های پوسیده تونه، بخاطر آبرو و مقام این کارو با بچه هاتون میکنین یا واقعا ذاتتون انقدر خرابه؟ وقتی اُرزه ی بزرگ کردن فرزند رو ندارین غلط کردین مارو به دنیا اوردین تا عذابمون بدین
بعدش یقه لباس پدرش رو ول کرد و پدرش رو کمی هول داد و یه قدم عقب اومد
- حالام از خونم گم شین و دیگه هم این طرفا پیداتون نشه
و طولی نکشید که پدر و مادرش از خونه بیرون رفتن و همه توی شوک بودن مخصوصاً یونگی که بالاخره تونسته بود حرفهای دلش رو به خانوادهاش بزنه
یونگی با قدمهای محکمش به سمت اتاقش رفت و در رو محکم پشت سرش بست، جیمین خواست پشت سرش بره تا شاید بتونه یونگی رو آروم کنه ولی یونجی اجازه نداد
- بهتره یکم تنها باشه
جیمین سر تکون داد با یونجی سمت مبلها رفتن و نشستن
- میشه توضیح بدی منظور حرفای مادرتون و یونگی چی بود؟
- قبلاً وقتی یونگی هنوز 16 سالش بود خیلی علاقه زیادی به هنر و موسیقی داشت ولی چون بابام صاحب یه شرکته بزرگه خانوادهام میگفتن که یونگی هم باید پیش بابام کار کنه ولی یونگی نمیخواست همین باعث شد که دعوا و اختلافهایی بین یونگی و مامان بابام پیش بیاد، بعدش که یونگی ۱۸ سالش شد به سنی رسید که باید کار میکرد اختلافها بینشون خیلی خیلی بیشتر شد و همین باعث شد که یونگی از خونه فرار کنه و بیاد مستقل زندگی کنه این خونه و پولهایی هم که یونگی داره من به زور از خانوادم میگرفتم و به یونگی میدادم
جیمین ناراحت بود، حتی خیلی عصبی هم بود دوست داشت همون لحظه یونگیو بغل کنه و گریه کنه ولی یونگی فعلاً باید با خودش کنار بیاد و بتونه اتفاقهایی که پیش اومده رو هضم میکنه...
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
یقه ی پدرش رو گرفت و توی صورتش محکم داد میزد
- تا الان کجا بودین؟ تا الان اصلا یادتون بود پسری دارین؟ میخواین بدونین چرا بچه هاتون ازتون بدشون میاد؟بخاطر مغز های پوسیده تونه، بخاطر آبرو و مقام این کارو با بچه هاتون میکنین یا واقعا ذاتتون انقدر خرابه؟ وقتی اُرزه ی بزرگ کردن فرزند رو ندارین غلط کردین مارو به دنیا اوردین تا عذابمون بدین
بعدش یقه لباس پدرش رو ول کرد و پدرش رو کمی هول داد و یه قدم عقب اومد
- حالام از خونم گم شین و دیگه هم این طرفا پیداتون نشه
و طولی نکشید که پدر و مادرش از خونه بیرون رفتن و همه توی شوک بودن مخصوصاً یونگی که بالاخره تونسته بود حرفهای دلش رو به خانوادهاش بزنه
یونگی با قدمهای محکمش به سمت اتاقش رفت و در رو محکم پشت سرش بست، جیمین خواست پشت سرش بره تا شاید بتونه یونگی رو آروم کنه ولی یونجی اجازه نداد
- بهتره یکم تنها باشه
جیمین سر تکون داد با یونجی سمت مبلها رفتن و نشستن
- میشه توضیح بدی منظور حرفای مادرتون و یونگی چی بود؟
- قبلاً وقتی یونگی هنوز 16 سالش بود خیلی علاقه زیادی به هنر و موسیقی داشت ولی چون بابام صاحب یه شرکته بزرگه خانوادهام میگفتن که یونگی هم باید پیش بابام کار کنه ولی یونگی نمیخواست همین باعث شد که دعوا و اختلافهایی بین یونگی و مامان بابام پیش بیاد، بعدش که یونگی ۱۸ سالش شد به سنی رسید که باید کار میکرد اختلافها بینشون خیلی خیلی بیشتر شد و همین باعث شد که یونگی از خونه فرار کنه و بیاد مستقل زندگی کنه این خونه و پولهایی هم که یونگی داره من به زور از خانوادم میگرفتم و به یونگی میدادم
جیمین ناراحت بود، حتی خیلی عصبی هم بود دوست داشت همون لحظه یونگیو بغل کنه و گریه کنه ولی یونگی فعلاً باید با خودش کنار بیاد و بتونه اتفاقهایی که پیش اومده رو هضم میکنه...
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- ۳۲۴
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط