ددی خشن من
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻38
+ ممنونم از شما بابت چنین نظری که نسبت به من داری اما چرا تا الان من شما رو ندیدم ...
¥ خب وقتی بدنیا اومدی خیلی ها میخواستن تو رو بکشن
+ چرا مگه من چه گناهی داشتم؟
¥ تنها گناه تو این بود که. عضو این خانواده شدی. من نمیخواستم هه جون با مادرت یعنی سوهی ازدواج کنه چون اون از نوادگان دشمنانمون بود و نباید این وصلت صورت میگرفت . اما من نمیتونستم جلوی دوتا عاشق رو بگیرم چون امکان داشت به یک کدومشون آسیب برسه پس گفتم مخفیانه ازدواج کنید و کسی رو از این ازدواج خبر دار نکنید .
بعد از اون سال ها مادرت با کلی دوا و درمون تورو باردار شد بعد از سه ماه معلوم شد تو یه دختری اون موقع خیلی خوشحال شدم نوم یه دختره چون من تنها یه پسر داشتم و آرزوی فرزند دیگری را داشتم که عمر مادربزرگت به دنیا نبود ......( با کمی مکث بعد ادامه داد) همه میترسیدن که برای تو و سوهی اتفاقی بیفته چون مادرت سرطان سینه داشت و امکان بزرگشدن غده توی سینش در دوران بارداری را داشت و همینطور ممکن بود تو ناقص بدنیا بیای ..
خلاصه روز ها و ماه ها گذشت تا موقع زایمان مادرت شد تا اون زمان حالش نسبتا خوب بود .اون روز تو توی عمارت قدیمی پدر و مادرم بدنیا اومدی 🙂( بخاطر اینکه کسی نفهمه توی عمارت سوهی بچش رو بدنیا اورده )بعد چند ساعت انتظار پشت اتاق بلاخره صدات در اومد ،پزشک خانوادگی در اتاق رو باز کرد و گفت زایمان به خوبی پیش رفته و حال هردو خوبه پدرت خیلی ذوق داشت از چشماش میتونستی ببینی برات کلی آرزو های خوبی داره و دوست داره پدر خوبی برای تو و همسر خوبی برای زنش باشه
سال ها گذشت تا تو پنج ساله شدی خطر های زیادی تورو تهدید میکرد بهمین دلیل شما رو فرستادم آمریکا تا لااقل کسی شما رو اونجا نمیشناسه و میتونستید به خوبی زندگی شادی رو در پیش بگیرید .
وقتی سنت به ۱۴ سالگیت رسید یع روز هه جون تماس باهام گرفت و ازم یه قولی گرفت این قولش انگار به جور معامله بود:
( فلش بک به اون زمان)
| اپا میخوام بهم قولی بدی
¥ چیشده
| من تاج و تخت رو نمیخوام و اصلا نمیخوام جای تو رو بگیرم و یا ارثت رو بگیرم ..فقط ازت میخوام در قبال این چیزایی که من نمی خواهم یه خواسته من رو برآورده کنی
¥ بگو ببینم
| من و خانواده ام میخوایم همینجا برای همیشه مستقر بشیم و دیگه نمیایم به کره دوست ندارم برای ا٫ت اتفاقی بیفته اون تک بچه ی ما هس اینو که میدونی!!
¥ خب اصل ماجرا
|ازت میخوام اگه اتفاقی برای ما افتاد مراقب ا٫ت باشی و هر زمانی که خودت صلاح دونستی بیارش پیش خودت اما تا اون موقع نمیخوام درمورد تو یا کار خودم و سوهی براش بگم
( پایان فلش بک)
¥ از اون موقع هر اتفاقی میافتاد من زودتر از هرکسی پشتت رو میگرفتم ....روز ها گذشت تا به روزی میرسه که.....
لایک فراموش نشه
+ ممنونم از شما بابت چنین نظری که نسبت به من داری اما چرا تا الان من شما رو ندیدم ...
¥ خب وقتی بدنیا اومدی خیلی ها میخواستن تو رو بکشن
+ چرا مگه من چه گناهی داشتم؟
¥ تنها گناه تو این بود که. عضو این خانواده شدی. من نمیخواستم هه جون با مادرت یعنی سوهی ازدواج کنه چون اون از نوادگان دشمنانمون بود و نباید این وصلت صورت میگرفت . اما من نمیتونستم جلوی دوتا عاشق رو بگیرم چون امکان داشت به یک کدومشون آسیب برسه پس گفتم مخفیانه ازدواج کنید و کسی رو از این ازدواج خبر دار نکنید .
بعد از اون سال ها مادرت با کلی دوا و درمون تورو باردار شد بعد از سه ماه معلوم شد تو یه دختری اون موقع خیلی خوشحال شدم نوم یه دختره چون من تنها یه پسر داشتم و آرزوی فرزند دیگری را داشتم که عمر مادربزرگت به دنیا نبود ......( با کمی مکث بعد ادامه داد) همه میترسیدن که برای تو و سوهی اتفاقی بیفته چون مادرت سرطان سینه داشت و امکان بزرگشدن غده توی سینش در دوران بارداری را داشت و همینطور ممکن بود تو ناقص بدنیا بیای ..
خلاصه روز ها و ماه ها گذشت تا موقع زایمان مادرت شد تا اون زمان حالش نسبتا خوب بود .اون روز تو توی عمارت قدیمی پدر و مادرم بدنیا اومدی 🙂( بخاطر اینکه کسی نفهمه توی عمارت سوهی بچش رو بدنیا اورده )بعد چند ساعت انتظار پشت اتاق بلاخره صدات در اومد ،پزشک خانوادگی در اتاق رو باز کرد و گفت زایمان به خوبی پیش رفته و حال هردو خوبه پدرت خیلی ذوق داشت از چشماش میتونستی ببینی برات کلی آرزو های خوبی داره و دوست داره پدر خوبی برای تو و همسر خوبی برای زنش باشه
سال ها گذشت تا تو پنج ساله شدی خطر های زیادی تورو تهدید میکرد بهمین دلیل شما رو فرستادم آمریکا تا لااقل کسی شما رو اونجا نمیشناسه و میتونستید به خوبی زندگی شادی رو در پیش بگیرید .
وقتی سنت به ۱۴ سالگیت رسید یع روز هه جون تماس باهام گرفت و ازم یه قولی گرفت این قولش انگار به جور معامله بود:
( فلش بک به اون زمان)
| اپا میخوام بهم قولی بدی
¥ چیشده
| من تاج و تخت رو نمیخوام و اصلا نمیخوام جای تو رو بگیرم و یا ارثت رو بگیرم ..فقط ازت میخوام در قبال این چیزایی که من نمی خواهم یه خواسته من رو برآورده کنی
¥ بگو ببینم
| من و خانواده ام میخوایم همینجا برای همیشه مستقر بشیم و دیگه نمیایم به کره دوست ندارم برای ا٫ت اتفاقی بیفته اون تک بچه ی ما هس اینو که میدونی!!
¥ خب اصل ماجرا
|ازت میخوام اگه اتفاقی برای ما افتاد مراقب ا٫ت باشی و هر زمانی که خودت صلاح دونستی بیارش پیش خودت اما تا اون موقع نمیخوام درمورد تو یا کار خودم و سوهی براش بگم
( پایان فلش بک)
¥ از اون موقع هر اتفاقی میافتاد من زودتر از هرکسی پشتت رو میگرفتم ....روز ها گذشت تا به روزی میرسه که.....
لایک فراموش نشه
- ۲.۹k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط