فیک پری کوچولو
بچه ها ادامش اینجاست چون توی پارت قبلی جا نشد:
شروع کردم به خوندن.افسانه ها افسانه نبودن بلکه حقیقت هایی بودن که میخاستن مخفی بمونن. ولی خب نمیشد مخفی کرد.
چندتا ورد زمزمه کردم. نصفه تونستم. دو روز تموم شد. ۴۸ساعت تمرین کردم. و بلاخره شد. همینه.
اما قبلش باید یه کاری بکنم. یه کاغذ برداشتم. و شروع کردم به نوشتن. سه ساعت دیگه زمان عقدمون بود. کاغذ را گذاشتم روی تخت و روباره وردا خوندم و یه حلقه ظاهر شد.
پریدم توش. دقیقا همونجایی که بار قبل اومده بودم. با این تفاوت که دیگه هیچکس نبود که بخاد نگاهم کنه. از جام بلند شدم. و سوار تاکسی شدم.
رفتم خونه. هیچ کس نبود. نمیدونستم کجان. سعی کردم از قدرتم استفاده کنم. جونگکوک را توی محضر دیدم. میدونستم ولم نمیکنه.
لباس عروسما پوشیدم. دو ساعت وقت داشتم. موهام را خودم بستم. ارایشم را خودم کردم. با وجود اینکه این همه نوبت اریشگاه گرفتیم و به هیچ کدوم نرسیدم یه لبخند عصبی اومد روی لبم.
نیم ساعت دیگه. شت. یه فورا رفتم میخاستم تاکسی بگیرم ولی خب ممکن بود گیر نیاد. پس ریسک نکردم و ماشین جونگکوک را برداشتم و رفتم سمت محضر.
وقتی رسیدم با اعضا نشسته بودن روی صندلی ها و داشت به اون که در حال عقد بودن نگاه میکرد. بغض داشت ولی گریه نمیکرد.
ویو جونگکوک
دو روز به که ایلی نبود. قضیه را به اعضا نگفتم. فقط گفتم پدرش بردش. روز سوم شد. امروز عقد داشتیم ولی اون نبود. با بدبختی بعد از سه روز از تخت بلند شدم. یه پست لباس پوشیدم و رفتم محضر. حداقل اونجا باشم و رویا ببافم.
تنها راهی بود که اروم میشدم. چند دقیقه بعد اعضا هم اومدن.
_از کجا فهمیدین اینجام؟
♕کار سختی نبود اصلا.
_بچه ها میخام تنها باشم.
♡خب این امکان نداره.
میتونستم بحث کردن فایده نداره. پس هیچی نگفتم. داشتم به زوجی نگاه میکردم که قرار بود جاشون ما باشیم. بغضم گرفته بود.
که یهو... یه دستای گرمی رو شونم احساس کردم. برگشتم سمتش. خودش بود. بغضم ترکید.فورا بغلش کردم. سرما کردم توی گردنش و بوش کردم..
ویو ایلی
یه جوری بغلم که انگار قرار دوباره برم. منا به اسارت گرفته بود. بغلش کردم. دوباره همون بغل گرم و امن. دوباره همون ادم مطمئن.
خدایا شکرت که تونستم و شکرت که کمکم کردی.
_فکر کردم دیگه هیچ وقت برنمیگردی.
+حالا که فعلا برگشتم. اقای خوشانس.
نباید گریه کنم. گریه کردن الان هیچ کاری نمیکنه که هیچ تازه اوضاع را بدتر میکنه و حال کوک را خراب تر.
_خدایا شکرت. ولی چجوری اومدی؟
یه نگاهی به بچه ها انداختم. نمیتونستم حرفی بزنم.
+با پا(😂)
جونگکوک منظورما گرفت. و هیچی نگفت.
♕بچه ها دارن اسم شما را صدا میکنن.ایلی خوشحال شدیم که برگشتی.
جونگکوک و ایلی رفتن پشت میز نشستن. عاقد شروع کردن به خوندن. هرجفتشون بله را گرفتن. و عاقد بهشون سند ازدواج را داد.
جونگکوک ایلی را بغل کرد. جوری بغلش کرد که ایلی نمیتونست نفس بکشه. و بعد با دستاش صورت ایلی را گرفت.
با انگشت شستش گونه های ایلی نوازش کرد. بعد...
لب.. اش را گذاشت روی ل..ب های ایلی. ایلی دستاش را برد لای موهای جونگکوک و شروع کرد به یاری کردن. همون موقع اعضا با دوربین یه عکس فوق حرفه ای گرفتن.
و پایان
امید وارم دوست داشته باشید نظرتون برام مهمه. پس خوشحال میشم نظر بدین. و با یه لایک حمایتم کنید🍻💖💋
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع کردم به خوندن.افسانه ها افسانه نبودن بلکه حقیقت هایی بودن که میخاستن مخفی بمونن. ولی خب نمیشد مخفی کرد.
چندتا ورد زمزمه کردم. نصفه تونستم. دو روز تموم شد. ۴۸ساعت تمرین کردم. و بلاخره شد. همینه.
اما قبلش باید یه کاری بکنم. یه کاغذ برداشتم. و شروع کردم به نوشتن. سه ساعت دیگه زمان عقدمون بود. کاغذ را گذاشتم روی تخت و روباره وردا خوندم و یه حلقه ظاهر شد.
پریدم توش. دقیقا همونجایی که بار قبل اومده بودم. با این تفاوت که دیگه هیچکس نبود که بخاد نگاهم کنه. از جام بلند شدم. و سوار تاکسی شدم.
رفتم خونه. هیچ کس نبود. نمیدونستم کجان. سعی کردم از قدرتم استفاده کنم. جونگکوک را توی محضر دیدم. میدونستم ولم نمیکنه.
لباس عروسما پوشیدم. دو ساعت وقت داشتم. موهام را خودم بستم. ارایشم را خودم کردم. با وجود اینکه این همه نوبت اریشگاه گرفتیم و به هیچ کدوم نرسیدم یه لبخند عصبی اومد روی لبم.
نیم ساعت دیگه. شت. یه فورا رفتم میخاستم تاکسی بگیرم ولی خب ممکن بود گیر نیاد. پس ریسک نکردم و ماشین جونگکوک را برداشتم و رفتم سمت محضر.
وقتی رسیدم با اعضا نشسته بودن روی صندلی ها و داشت به اون که در حال عقد بودن نگاه میکرد. بغض داشت ولی گریه نمیکرد.
ویو جونگکوک
دو روز به که ایلی نبود. قضیه را به اعضا نگفتم. فقط گفتم پدرش بردش. روز سوم شد. امروز عقد داشتیم ولی اون نبود. با بدبختی بعد از سه روز از تخت بلند شدم. یه پست لباس پوشیدم و رفتم محضر. حداقل اونجا باشم و رویا ببافم.
تنها راهی بود که اروم میشدم. چند دقیقه بعد اعضا هم اومدن.
_از کجا فهمیدین اینجام؟
♕کار سختی نبود اصلا.
_بچه ها میخام تنها باشم.
♡خب این امکان نداره.
میتونستم بحث کردن فایده نداره. پس هیچی نگفتم. داشتم به زوجی نگاه میکردم که قرار بود جاشون ما باشیم. بغضم گرفته بود.
که یهو... یه دستای گرمی رو شونم احساس کردم. برگشتم سمتش. خودش بود. بغضم ترکید.فورا بغلش کردم. سرما کردم توی گردنش و بوش کردم..
ویو ایلی
یه جوری بغلم که انگار قرار دوباره برم. منا به اسارت گرفته بود. بغلش کردم. دوباره همون بغل گرم و امن. دوباره همون ادم مطمئن.
خدایا شکرت که تونستم و شکرت که کمکم کردی.
_فکر کردم دیگه هیچ وقت برنمیگردی.
+حالا که فعلا برگشتم. اقای خوشانس.
نباید گریه کنم. گریه کردن الان هیچ کاری نمیکنه که هیچ تازه اوضاع را بدتر میکنه و حال کوک را خراب تر.
_خدایا شکرت. ولی چجوری اومدی؟
یه نگاهی به بچه ها انداختم. نمیتونستم حرفی بزنم.
+با پا(😂)
جونگکوک منظورما گرفت. و هیچی نگفت.
♕بچه ها دارن اسم شما را صدا میکنن.ایلی خوشحال شدیم که برگشتی.
جونگکوک و ایلی رفتن پشت میز نشستن. عاقد شروع کردن به خوندن. هرجفتشون بله را گرفتن. و عاقد بهشون سند ازدواج را داد.
جونگکوک ایلی را بغل کرد. جوری بغلش کرد که ایلی نمیتونست نفس بکشه. و بعد با دستاش صورت ایلی را گرفت.
با انگشت شستش گونه های ایلی نوازش کرد. بعد...
لب.. اش را گذاشت روی ل..ب های ایلی. ایلی دستاش را برد لای موهای جونگکوک و شروع کرد به یاری کردن. همون موقع اعضا با دوربین یه عکس فوق حرفه ای گرفتن.
و پایان
امید وارم دوست داشته باشید نظرتون برام مهمه. پس خوشحال میشم نظر بدین. و با یه لایک حمایتم کنید🍻💖💋
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۱۲.۸k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط