چند پارتی
[وقتی دستشو بالا میکنه تا بهت بزنه اما...]
________________________
بارون از عصر شروع به باریدن کرده بود و هنوز بند نیومده بود
کنار پنجره نشسته بودم و بیهدف به قطرههایی که روی شیشه سر میخوردن نگاه میکردم. تلویزیون روشن بود، ولی حتی نمیدونستم چی داره پخش میشه.
برای بار هزارموم گوشیمو از روی مبل برداشتم نگاهد به ساعت دادم
"+23:47دقیقه
" +پس کی میای
وارد چت های خود و جونگکوک شدم نگاهو به آخرین پیام یعنی پیام خودم دادم
«کجایی؟ کی میای؟»
جونگکوک سین کرده بود ولی جواب نداد با حرص گوشیمو انداختم روی مبل از سر جام بلد شدم و تا میخواستم برم آشپز خونه صدای باز شدن در اومد جونگکوک وارد خونه شد کلید رو روی میز کنار در انداخت و کت خیس وارد سالن شد محکم بغلم کرد
چند بار بوم کرد
"_هوم بیبی دلم برات تنگ شده بود
" +کجا بودی چرا جواب پیام هامو نمیدی
"+چرا نه پیام دادی نه زنگ زدی
" _سرم شلوغ بود نتونستم
"+دیگه این کار رو نکن نگرانم نزار
جونگکوک لبخندی زد
" _باشه
بعد حرفش ازم جدا شد و رفت سمت اتاق تا میخواست وارد اتاق بشه گفتم
" +جونگکوک... غذا خوردی
"_آره
بعد حرفش وارد اتاق شد و در رو بست
" +هوف حالا نمیشد غذا تخوری چند وقته باهم غذا نخوردیم...
با کلافگی گوشیمو از روی مبل برداشتم و رفتم داخل اتاق جونگکوک.روی صندلی روبهروی میزش نشسته بود و مثل همیشه سرش داخل لبتاب دفتر پرونده هست هوفی کشیدم و خودمو انداختم روی تخت و گوشیمو روشن کرد و شروع کردم به چرخیدن داخل گوشیم
تقریبا ساعت 1 نصفه شب بود
از روی تخت بلد شدم و رفتم سمت جونگکوک
"+کوکی بسه دیگه ساعت رو دیدی
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه گفت
" _5 دقیقه دیگه
"+من خوابم میاد
این بار جونگکوک نگاهشو از پرونده ها گرف داد به من
" _باشه الان تموم. میشه باهم میخوابیم
"+باشه پس من بالای سرت وایسادم
جونگکوک هیچی نگفت و دوباره شروع کرد به کار کردن
ویو چند دقیقه بعد
---------------------------
خب خب ملکه هام اینم چند پارتی جدید اومیدوارم خوشتون بیاد🌿✨💞
________________________
بارون از عصر شروع به باریدن کرده بود و هنوز بند نیومده بود
کنار پنجره نشسته بودم و بیهدف به قطرههایی که روی شیشه سر میخوردن نگاه میکردم. تلویزیون روشن بود، ولی حتی نمیدونستم چی داره پخش میشه.
برای بار هزارموم گوشیمو از روی مبل برداشتم نگاهد به ساعت دادم
"+23:47دقیقه
" +پس کی میای
وارد چت های خود و جونگکوک شدم نگاهو به آخرین پیام یعنی پیام خودم دادم
«کجایی؟ کی میای؟»
جونگکوک سین کرده بود ولی جواب نداد با حرص گوشیمو انداختم روی مبل از سر جام بلد شدم و تا میخواستم برم آشپز خونه صدای باز شدن در اومد جونگکوک وارد خونه شد کلید رو روی میز کنار در انداخت و کت خیس وارد سالن شد محکم بغلم کرد
چند بار بوم کرد
"_هوم بیبی دلم برات تنگ شده بود
" +کجا بودی چرا جواب پیام هامو نمیدی
"+چرا نه پیام دادی نه زنگ زدی
" _سرم شلوغ بود نتونستم
"+دیگه این کار رو نکن نگرانم نزار
جونگکوک لبخندی زد
" _باشه
بعد حرفش ازم جدا شد و رفت سمت اتاق تا میخواست وارد اتاق بشه گفتم
" +جونگکوک... غذا خوردی
"_آره
بعد حرفش وارد اتاق شد و در رو بست
" +هوف حالا نمیشد غذا تخوری چند وقته باهم غذا نخوردیم...
با کلافگی گوشیمو از روی مبل برداشتم و رفتم داخل اتاق جونگکوک.روی صندلی روبهروی میزش نشسته بود و مثل همیشه سرش داخل لبتاب دفتر پرونده هست هوفی کشیدم و خودمو انداختم روی تخت و گوشیمو روشن کرد و شروع کردم به چرخیدن داخل گوشیم
تقریبا ساعت 1 نصفه شب بود
از روی تخت بلد شدم و رفتم سمت جونگکوک
"+کوکی بسه دیگه ساعت رو دیدی
جونگکوک بدون اینکه نگام کنه گفت
" _5 دقیقه دیگه
"+من خوابم میاد
این بار جونگکوک نگاهشو از پرونده ها گرف داد به من
" _باشه الان تموم. میشه باهم میخوابیم
"+باشه پس من بالای سرت وایسادم
جونگکوک هیچی نگفت و دوباره شروع کرد به کار کردن
ویو چند دقیقه بعد
---------------------------
خب خب ملکه هام اینم چند پارتی جدید اومیدوارم خوشتون بیاد🌿✨💞
- ۷.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط