درمانگر عشق. پارت۲۵
صدای آرموی گفت: لهم کردی!
ب خودم اومد که فهمیدم خیلی توی بغلم فشارش دادم! رهاش کردم و گفتم: خب خانم دکتر... تو چرا انقد کوچولویی!؟
با اخم نگاهم کرد... وقتی انم میکنه خیلی کیوت میشه!
دست ب سینه نگام کرد: من کوچولو نیستم آقای کیم... در ضمن... هنوز از دستتون عصبانیم!
جان!؟؟؟ از دستم عصبانیع!؟؟
بهش نزدیک شدم: چرا!؟؟
با عصبانیت گفت: تا منو نبری پیش داداشم بهت نمیگم!
لبخند زدم: بگو دیگه
دوباره اخم کرد: نمیگممم
با لبخند گفتم: لج کردی!؟
با اخم نگام کرد که خندیدم: لج کردنتم قشنگه بیبی!
از حرفم تعجب کرد. گفتم: حاظر شو...!
ویو ا. ت
یک ربع بعد...
بیا صدمین بار خودمو جلوی آینه قدی اتاقم نگاه کردم... واااییی چقد لباسم قشنگهههه:)))
..
واااای ساعت... نیم ساعت شدددد!!!؟؟؟ چقد زود میگذره!!!
دوان دوان از اتاق پریدم بیرون و پله هارو دوتا دوتا پایین میرفتم که بلاخره رسیدم پایین... در خونه رو باز کردم که دیدم آقای کیم ب ماشین تکیه داد و با قیافه خطته و درهم نگام میکنه!
لبخند زورکی زدم تا گندمو جمع کنم...
آقای کیم خطاب ب من گفت: بلاخره حاظر شدی عروس خانوم!!؟؟
اب دهنمو قورت دادم: شرمنده دیر شد...
درو برام باز کرد... واااییییی خررر ذوووقققق
نشستم توی ماشین... آقای کیم هم نشست و ماشینو روشن کرد و گفت: پس تو هم مثل اون دخترایی که نیم ساعت طول میکشه تا حاظر بشن!!!
جاااانننن!!؟؟؟؟
اخم کردم: تو هم از اون مرداایی هستی که عجولن!
با لبخند جذابی نگام کرد: من عجولم!؟
با شیطنت خندیدم: بعلهه!! تازههه خیلیم غر میزنییی!!!
یهو با دستش لبامو گرفت و بهم چسبوند و گفت: بچه، انقدر شیرین زبونی نکن کار دستت میده ها!
با تعجب نگاش کردم.. بعد ک لبمو ول کرد، ساکت شدم و به بیرون زل زدم.
بلاخره رسیدیم به خونمون...
پیاده شدم: اخجوننن
آقای کیم با صدایی آروم و ناراحت زمزمه کرد: اگه میدونستم انقدر پیش من ناراحتی...
ب خودم اومد که فهمیدم خیلی توی بغلم فشارش دادم! رهاش کردم و گفتم: خب خانم دکتر... تو چرا انقد کوچولویی!؟
با اخم نگاهم کرد... وقتی انم میکنه خیلی کیوت میشه!
دست ب سینه نگام کرد: من کوچولو نیستم آقای کیم... در ضمن... هنوز از دستتون عصبانیم!
جان!؟؟؟ از دستم عصبانیع!؟؟
بهش نزدیک شدم: چرا!؟؟
با عصبانیت گفت: تا منو نبری پیش داداشم بهت نمیگم!
لبخند زدم: بگو دیگه
دوباره اخم کرد: نمیگممم
با لبخند گفتم: لج کردی!؟
با اخم نگام کرد که خندیدم: لج کردنتم قشنگه بیبی!
از حرفم تعجب کرد. گفتم: حاظر شو...!
ویو ا. ت
یک ربع بعد...
بیا صدمین بار خودمو جلوی آینه قدی اتاقم نگاه کردم... واااییی چقد لباسم قشنگهههه:)))
..
واااای ساعت... نیم ساعت شدددد!!!؟؟؟ چقد زود میگذره!!!
دوان دوان از اتاق پریدم بیرون و پله هارو دوتا دوتا پایین میرفتم که بلاخره رسیدم پایین... در خونه رو باز کردم که دیدم آقای کیم ب ماشین تکیه داد و با قیافه خطته و درهم نگام میکنه!
لبخند زورکی زدم تا گندمو جمع کنم...
آقای کیم خطاب ب من گفت: بلاخره حاظر شدی عروس خانوم!!؟؟
اب دهنمو قورت دادم: شرمنده دیر شد...
درو برام باز کرد... واااییییی خررر ذوووقققق
نشستم توی ماشین... آقای کیم هم نشست و ماشینو روشن کرد و گفت: پس تو هم مثل اون دخترایی که نیم ساعت طول میکشه تا حاظر بشن!!!
جاااانننن!!؟؟؟؟
اخم کردم: تو هم از اون مرداایی هستی که عجولن!
با لبخند جذابی نگام کرد: من عجولم!؟
با شیطنت خندیدم: بعلهه!! تازههه خیلیم غر میزنییی!!!
یهو با دستش لبامو گرفت و بهم چسبوند و گفت: بچه، انقدر شیرین زبونی نکن کار دستت میده ها!
با تعجب نگاش کردم.. بعد ک لبمو ول کرد، ساکت شدم و به بیرون زل زدم.
بلاخره رسیدیم به خونمون...
پیاده شدم: اخجوننن
آقای کیم با صدایی آروم و ناراحت زمزمه کرد: اگه میدونستم انقدر پیش من ناراحتی...
- ۹.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط