رستاخیز
رستاخیز
صورتم گلگون از حادثه هاست...
جام اشکی در چشم...
دل دیوانه اگر راهی داشت
اگر این بغض هواخواهی داشت... ره میخانه نمیرفت شبی ...
اگر این حادثه ها کمتر بود...
اگر این حال پریشان مرا دل ناباور تو باور داشت...
پشت پا از همه عالم که نمیخورد دلم...
ره میخانه نمیرفت شبی ....
صورتم گلگون است...
چه قَدَر سیلی محکم خوردم
من ز بادوباران...
چقدر فحش زمردم خوردم ،که چرا عاشق گیسوی توأم...
تو اگر میماندی
دل من... ره میخانه نمیرفت شبی ....
جام در جام شکست
مسجد و خانه مرا طرد کنند
من بیچاره و مست ، به کجا ره جویم به سکوتی که پر از دیوار است
به نگاهی که مرا با خود برد
یاوری داشت اگر این همه تنهایی من...
ره میخانه نمیرفت شبی ...
ره میخانه چرااااا میرفتم ؟
اگر این رستاخیز ،نقطه ی آخر داشت
اگر این پنجره ها ، روبه چشمان تو بود
بخدا این سرِ سرگردانم...
سر به دیوار خطا تکیه نمیکرد چنین...
ره میخانه نمیرفت شبی ....
صورتم گلگون از خاطره هاست..
پراز خاطره لبخندت..
پر از شلاق ِ ...
تهمت و دلتنگی....
چه قدر ساده گذشتی ازمن....
تو اگر میماندی این مجرم مست...
ره میخانه نمیرفت شبی ...
به همه میخندم...
به همان ها که مرا سوژه کنند
به همانها که مرا با همه بی حوصلگی
ته یک شعر چنین ساده تحمل کردند
تو اگر حرمت شعرم بودی...
اگراین فکر همه غرق توبود...
شعر و افکار بدم...
ره میخانه نمیرفت شبی ،...
صورتم سرخ شد از سیلی تو...
بس ز دنیا خوردم...
یا خدایی کن و این جام زدستم بستان...
یا مرا تا خود خورشید ببر
تو اگر گریه به حالم کردی
اگر از باده ی چشمان قشنگت....
فقط یک جام مرا مست کنی
پای لنگ دل من....
ره ویرانه ی میخانه نمیرفت شبی......
. شعرهایم را برای چشمهایت نوشتم اما نگاهت فقط تماشا گر مرگ واژه هایم بود...
این است رستاخیز و پایان من
صورتم گلگون از حادثه هاست...
جام اشکی در چشم...
دل دیوانه اگر راهی داشت
اگر این بغض هواخواهی داشت... ره میخانه نمیرفت شبی ...
اگر این حادثه ها کمتر بود...
اگر این حال پریشان مرا دل ناباور تو باور داشت...
پشت پا از همه عالم که نمیخورد دلم...
ره میخانه نمیرفت شبی ....
صورتم گلگون است...
چه قَدَر سیلی محکم خوردم
من ز بادوباران...
چقدر فحش زمردم خوردم ،که چرا عاشق گیسوی توأم...
تو اگر میماندی
دل من... ره میخانه نمیرفت شبی ....
جام در جام شکست
مسجد و خانه مرا طرد کنند
من بیچاره و مست ، به کجا ره جویم به سکوتی که پر از دیوار است
به نگاهی که مرا با خود برد
یاوری داشت اگر این همه تنهایی من...
ره میخانه نمیرفت شبی ...
ره میخانه چرااااا میرفتم ؟
اگر این رستاخیز ،نقطه ی آخر داشت
اگر این پنجره ها ، روبه چشمان تو بود
بخدا این سرِ سرگردانم...
سر به دیوار خطا تکیه نمیکرد چنین...
ره میخانه نمیرفت شبی ....
صورتم گلگون از خاطره هاست..
پراز خاطره لبخندت..
پر از شلاق ِ ...
تهمت و دلتنگی....
چه قدر ساده گذشتی ازمن....
تو اگر میماندی این مجرم مست...
ره میخانه نمیرفت شبی ...
به همه میخندم...
به همان ها که مرا سوژه کنند
به همانها که مرا با همه بی حوصلگی
ته یک شعر چنین ساده تحمل کردند
تو اگر حرمت شعرم بودی...
اگراین فکر همه غرق توبود...
شعر و افکار بدم...
ره میخانه نمیرفت شبی ،...
صورتم سرخ شد از سیلی تو...
بس ز دنیا خوردم...
یا خدایی کن و این جام زدستم بستان...
یا مرا تا خود خورشید ببر
تو اگر گریه به حالم کردی
اگر از باده ی چشمان قشنگت....
فقط یک جام مرا مست کنی
پای لنگ دل من....
ره ویرانه ی میخانه نمیرفت شبی......
. شعرهایم را برای چشمهایت نوشتم اما نگاهت فقط تماشا گر مرگ واژه هایم بود...
این است رستاخیز و پایان من
- ۴.۰k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط