..... پارت بیست و یکم......
پارت ۲۱ — سؤالهای ممنوعه
چند روز گذشت.
رابطهی سوهی و یونا هر روز بهتر میشد.
یونا حالا تقریباً بیشتر شبها کنار سوهی میخوابید و کمکم به حضور او عادت کرده بود.
اما سوهی هنوز یک سؤال بزرگ در ذهنش داشت:
آن شب چهار سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود؟
---
آن شب...
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود که صدای باز شدن در ورودی آمد.
سوهی که هنوز بیدار بود، سرش را از روی بالش بلند کرد.
صدای قدمهای یونگی در راهرو پیچید.
کمی مست بود؛ نه آنقدر که تعادلش را از دست بدهد، اما کاملاً مشخص بود چند لیوانی نوشیده.
یونگی مستقیم به سمت اتاق یونا رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، در از داخل باز شد.
سوهی بیرون آمد.
— هیس... آروم.
یونگی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
سوهی در را پشت سرش بست.
— بالاخره خوابش کردم.
یونگی لبخند زد.
— پس بذار ببینمش.
— نه.
یونگی خندید.
— نه؟
— دقیقاً. نه.
— دختر خودمه.
— میدونم. ولی بعد از یک ساعت بالاخره خوابیده. نمیذارم بیدارش کنی.
یونگی چند ثانیه به سوهی خیره شد.
بعد خندید.
— خیلی جدی شدی.
سوهی دست به سینه ایستاد.
— چون تو اصلاً نمیفهمی خوابوندن یه بچهی شش ساله چقدر سخته.
یونگی سرش را تکان داد.
— باشه، خانم پرستار.
سوهی چشم غره رفت.
— مسخره نکن.
یونگی هنوز لبخند میزد.
اما وقتی خواست از کنار سوهی رد شود، سوهی گفت:
— یونگی...
لبخند از صورتش کمی محو شد.
— چی؟
— میتونم یه سؤال بپرسم؟
— الان؟
— دربارهی چهار سال پیش.
یونگی مکث کرد.
سوهی ادامه داد:
— دربارهی اون شبی که یونا بعدش دیگه حرف نزد.
نگاه یونگی سرد شد.
— دوباره شروع کردی؟
— فقط میخوام بدونم چی شد.
— گفتم یه حادثه بود.
— چه حادثهای؟
یونگی چند ثانیه ساکت ماند.
سوهی قدمی جلو رفت.
— چرا یونا از ماشین میترسه؟ چرا وقتی صدای بلند میشنوه گوشهاشو میگیره؟ چرا وقتی اون مرد، جینوو، رو دید اینطوری ترسید؟
یونگی دیگر لبخند نمیزد.
— سوهی.
— جوابم رو بده.
یونگی ناگهان جلو آمد.
سوهی یک قدم عقب رفت و پشتش به دیوار رسید.
یونگی دو دستش را دو طرف او روی دیوار گذاشت و راهش را بست.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
یونگی با صدایی پایین گفت:
— تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
سوهی اخم کرد.
— منظورت چیه؟
یونگی کمی نزدیکتر شد.
— یادت نره...
مکث کرد.
— زنمی.
سوهی برای لحظهای خشکش زد.
یونگی با همان لبخند شیطنتآمیز ادامه داد:
— میتونم همین الان هر کاری بخوام باهات بکنم.
سوهی با نگرانی به او نگاه کرد.
یونگی چند ثانیه همانطور ماند.
بعد وقتی ترس را در چشمان سوهی دید، لبخند زد.
— ترسیدی؟
سوهی اخم کرد.
— مسخره!
یونگی خندید، دستهایش را از دیوار برداشت و فاصله گرفت.
— خیلی زود باور میکنی.
سوهی با عصبانیت گفت:
— تو واقعاً اعصاب نداری!
یونگی هنگام دور شدن خندید.
— شب بخیر، خانم کنجکاو.
سوهی با حرص نگاهش کرد.
— یونگی!
اما یونگی دیگر در انتهای راهرو بود.
و در حالی که لبخند روی صورتش بود، وارد اتاق خودش شد.
سوهی چند لحظه همانجا ماند.
بعد به در اتاق یونا نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
شوخی یونگی را فراموش کرد.
چون هنوز یک چیز سر جایش بود:
او هنوز حقیقت چهار سال پیش را نمیدانست.
و این بار...
سوهی تصمیم گرفته بود جوابش را از خود یونگی بگیرد.
ادامه دارد....... 🌙
#فیک #رمان
چند روز گذشت.
رابطهی سوهی و یونا هر روز بهتر میشد.
یونا حالا تقریباً بیشتر شبها کنار سوهی میخوابید و کمکم به حضور او عادت کرده بود.
اما سوهی هنوز یک سؤال بزرگ در ذهنش داشت:
آن شب چهار سال پیش دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود؟
---
آن شب...
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود که صدای باز شدن در ورودی آمد.
سوهی که هنوز بیدار بود، سرش را از روی بالش بلند کرد.
صدای قدمهای یونگی در راهرو پیچید.
کمی مست بود؛ نه آنقدر که تعادلش را از دست بدهد، اما کاملاً مشخص بود چند لیوانی نوشیده.
یونگی مستقیم به سمت اتاق یونا رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
اما قبل از اینکه در را باز کند، در از داخل باز شد.
سوهی بیرون آمد.
— هیس... آروم.
یونگی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
سوهی در را پشت سرش بست.
— بالاخره خوابش کردم.
یونگی لبخند زد.
— پس بذار ببینمش.
— نه.
یونگی خندید.
— نه؟
— دقیقاً. نه.
— دختر خودمه.
— میدونم. ولی بعد از یک ساعت بالاخره خوابیده. نمیذارم بیدارش کنی.
یونگی چند ثانیه به سوهی خیره شد.
بعد خندید.
— خیلی جدی شدی.
سوهی دست به سینه ایستاد.
— چون تو اصلاً نمیفهمی خوابوندن یه بچهی شش ساله چقدر سخته.
یونگی سرش را تکان داد.
— باشه، خانم پرستار.
سوهی چشم غره رفت.
— مسخره نکن.
یونگی هنوز لبخند میزد.
اما وقتی خواست از کنار سوهی رد شود، سوهی گفت:
— یونگی...
لبخند از صورتش کمی محو شد.
— چی؟
— میتونم یه سؤال بپرسم؟
— الان؟
— دربارهی چهار سال پیش.
یونگی مکث کرد.
سوهی ادامه داد:
— دربارهی اون شبی که یونا بعدش دیگه حرف نزد.
نگاه یونگی سرد شد.
— دوباره شروع کردی؟
— فقط میخوام بدونم چی شد.
— گفتم یه حادثه بود.
— چه حادثهای؟
یونگی چند ثانیه ساکت ماند.
سوهی قدمی جلو رفت.
— چرا یونا از ماشین میترسه؟ چرا وقتی صدای بلند میشنوه گوشهاشو میگیره؟ چرا وقتی اون مرد، جینوو، رو دید اینطوری ترسید؟
یونگی دیگر لبخند نمیزد.
— سوهی.
— جوابم رو بده.
یونگی ناگهان جلو آمد.
سوهی یک قدم عقب رفت و پشتش به دیوار رسید.
یونگی دو دستش را دو طرف او روی دیوار گذاشت و راهش را بست.
سوهی با تعجب نگاهش کرد.
یونگی با صدایی پایین گفت:
— تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
سوهی اخم کرد.
— منظورت چیه؟
یونگی کمی نزدیکتر شد.
— یادت نره...
مکث کرد.
— زنمی.
سوهی برای لحظهای خشکش زد.
یونگی با همان لبخند شیطنتآمیز ادامه داد:
— میتونم همین الان هر کاری بخوام باهات بکنم.
سوهی با نگرانی به او نگاه کرد.
یونگی چند ثانیه همانطور ماند.
بعد وقتی ترس را در چشمان سوهی دید، لبخند زد.
— ترسیدی؟
سوهی اخم کرد.
— مسخره!
یونگی خندید، دستهایش را از دیوار برداشت و فاصله گرفت.
— خیلی زود باور میکنی.
سوهی با عصبانیت گفت:
— تو واقعاً اعصاب نداری!
یونگی هنگام دور شدن خندید.
— شب بخیر، خانم کنجکاو.
سوهی با حرص نگاهش کرد.
— یونگی!
اما یونگی دیگر در انتهای راهرو بود.
و در حالی که لبخند روی صورتش بود، وارد اتاق خودش شد.
سوهی چند لحظه همانجا ماند.
بعد به در اتاق یونا نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
شوخی یونگی را فراموش کرد.
چون هنوز یک چیز سر جایش بود:
او هنوز حقیقت چهار سال پیش را نمیدانست.
و این بار...
سوهی تصمیم گرفته بود جوابش را از خود یونگی بگیرد.
ادامه دارد....... 🌙
#فیک #رمان
- ۲.۸k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط