پرنسس ناخواسته
P۱۲
«نامزدی پرنس ویلیام اورینگتون از وردلیا و پرنسس الیزابت کاتبرت از سلستیا.»
مارتا همینطور که کمک میکند شیشه های شیر را مرتب کنیم، با هر کلمه ای که جارچی میگوید نگاهی به من می اندازد.
انگار میخواهد سر صحبت را باز کند. منتظر است که چیزی بگویم، گریه کنم یا با او درد و دل کنم.
اما من فقط در سکوت سرم را پایین انداخته و وانمود میکنم اصلا چیزی نمیشنوم و روی کارم تمرکز کرده ام.
در حالی که هم من و هم او میدانیم که اینطور نیست. متاسفانه هر کس هم فکر کند من حالم خوب است و هیچ مشکلی ندارم، مارتا مرا خوب میشناسد و میداند که اصلا خوب نیستم.
در این چند ماه هم، او کسی بود که کمک میکرد ما مخفیانه قرار بگذاریم.
قرار گذاشتن...
هنوز هم باور نمیکنم به خودم اجازه داده باشم دلبسته ی کسی شوم که خیلی خوب میدانستم اشتباه است.
بالاخره دهان باز میکند و میگوید«نمیخوای چیزی بگی؟»
«اوهوم موافقم. شیر ها این دفعه زیاد باکیفیت نیستند. فکر کنم باید یونجه های بهتری بخریم.»
چشم غره ای میرود.«همین؟»
«خب... اگه یونجه باکیفیت تر کافی نیست، از آقای گری میخوایم که طویله بزرگتر رو برای گاو ها بده. البته اینطوری اجاره هم بیشتر میشه.😊»
ناباور بهم نگاه میکند.«واقعا آلیس؟ میخوای این کار رو ادامه بدی؟»
«کدوم کار؟»
«آه بس کن. الان مثلا اصلا ناراحت نیستی؟»
«من که نمی دونم راجب چی صحبت میکنی. 😇»
«آهان درسته. ببینم تو روی سر من دوتا شاخ میبینی؟»
حرفی نمیزنم و ترجیح میدهم سکوت کنم.
نیم ساعت که میگذرد، کم کم مشتری ها کمتر میشوند.
«امشب بریم آبشار گرین گیبلز؟»
«وای آلیس! این پنجمین شبی میشه که میریم اونجا.
خسته نمیشی هر شب؟»
اخم میکنم
«منظره اش رو دوست دارم.»
پوزخندی میزند و شیطنت آمیز میگوید؟
«فقط منظره اش رو؟... 😏»
«آره... فقط منظره اش. 😒»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
امشب ستاره ها به شکل عجیبی درخشان و زیبا هستند.
گویا میخواهند مرا به جایی بیرون از تمام مشکلاتم بکشند.
پنجره را باز کرده و به منظره می نگرم.
از آن شب به بعد، نتوانستم فکر او را از سرم بیرون کنم.
اما آن قدر هم شجاع نیستم که جلوی روی پدرم بایستم.
مثل او نیستم...
من لیاقت او را ندارم.
هلال ماه میان ستارگان بسیار زیبا به نظر میرسد. نسیم بهاری صورتم را نوازش میکند و خزه ها را زیر پایم به رقص درآورده است.
از جایم بلند میشوم و در اتاق را باز میکنم.
فقط میخواهم کمی قدم بزنم...
فقط قدم میزنم...
پاورچین پاورچین از میان ستون ها رد میشوم و آرام از پله ها پایین میروم.
اگر سربازان دربار مچم را بگیرند کارم ساخته است.
بالاخره موفق میشوم سمت حیاط بروم و بعد، از دیوار پشت محوطه بالا میروم و از قصر خارج میشوم.
هنوز قدم میزنم که... منظره مقابلم بسیار برایم آشناست.
خودم هم نمیدانم چگونه اما پاهایممرا به سمت اینجا کشانده اند.
جایی که پنج روز جرئت نداشتم بروم و حالا...
دقیقا در گرین گیبلز هستم...
🌷🌌
«نامزدی پرنس ویلیام اورینگتون از وردلیا و پرنسس الیزابت کاتبرت از سلستیا.»
مارتا همینطور که کمک میکند شیشه های شیر را مرتب کنیم، با هر کلمه ای که جارچی میگوید نگاهی به من می اندازد.
انگار میخواهد سر صحبت را باز کند. منتظر است که چیزی بگویم، گریه کنم یا با او درد و دل کنم.
اما من فقط در سکوت سرم را پایین انداخته و وانمود میکنم اصلا چیزی نمیشنوم و روی کارم تمرکز کرده ام.
در حالی که هم من و هم او میدانیم که اینطور نیست. متاسفانه هر کس هم فکر کند من حالم خوب است و هیچ مشکلی ندارم، مارتا مرا خوب میشناسد و میداند که اصلا خوب نیستم.
در این چند ماه هم، او کسی بود که کمک میکرد ما مخفیانه قرار بگذاریم.
قرار گذاشتن...
هنوز هم باور نمیکنم به خودم اجازه داده باشم دلبسته ی کسی شوم که خیلی خوب میدانستم اشتباه است.
بالاخره دهان باز میکند و میگوید«نمیخوای چیزی بگی؟»
«اوهوم موافقم. شیر ها این دفعه زیاد باکیفیت نیستند. فکر کنم باید یونجه های بهتری بخریم.»
چشم غره ای میرود.«همین؟»
«خب... اگه یونجه باکیفیت تر کافی نیست، از آقای گری میخوایم که طویله بزرگتر رو برای گاو ها بده. البته اینطوری اجاره هم بیشتر میشه.😊»
ناباور بهم نگاه میکند.«واقعا آلیس؟ میخوای این کار رو ادامه بدی؟»
«کدوم کار؟»
«آه بس کن. الان مثلا اصلا ناراحت نیستی؟»
«من که نمی دونم راجب چی صحبت میکنی. 😇»
«آهان درسته. ببینم تو روی سر من دوتا شاخ میبینی؟»
حرفی نمیزنم و ترجیح میدهم سکوت کنم.
نیم ساعت که میگذرد، کم کم مشتری ها کمتر میشوند.
«امشب بریم آبشار گرین گیبلز؟»
«وای آلیس! این پنجمین شبی میشه که میریم اونجا.
خسته نمیشی هر شب؟»
اخم میکنم
«منظره اش رو دوست دارم.»
پوزخندی میزند و شیطنت آمیز میگوید؟
«فقط منظره اش رو؟... 😏»
«آره... فقط منظره اش. 😒»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
امشب ستاره ها به شکل عجیبی درخشان و زیبا هستند.
گویا میخواهند مرا به جایی بیرون از تمام مشکلاتم بکشند.
پنجره را باز کرده و به منظره می نگرم.
از آن شب به بعد، نتوانستم فکر او را از سرم بیرون کنم.
اما آن قدر هم شجاع نیستم که جلوی روی پدرم بایستم.
مثل او نیستم...
من لیاقت او را ندارم.
هلال ماه میان ستارگان بسیار زیبا به نظر میرسد. نسیم بهاری صورتم را نوازش میکند و خزه ها را زیر پایم به رقص درآورده است.
از جایم بلند میشوم و در اتاق را باز میکنم.
فقط میخواهم کمی قدم بزنم...
فقط قدم میزنم...
پاورچین پاورچین از میان ستون ها رد میشوم و آرام از پله ها پایین میروم.
اگر سربازان دربار مچم را بگیرند کارم ساخته است.
بالاخره موفق میشوم سمت حیاط بروم و بعد، از دیوار پشت محوطه بالا میروم و از قصر خارج میشوم.
هنوز قدم میزنم که... منظره مقابلم بسیار برایم آشناست.
خودم هم نمیدانم چگونه اما پاهایممرا به سمت اینجا کشانده اند.
جایی که پنج روز جرئت نداشتم بروم و حالا...
دقیقا در گرین گیبلز هستم...
🌷🌌
- ۴.۹k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط