{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥مادر‌♥

♥مادر‌♥

مادر من فقط یک چشم داشت من ازاون متنفربودم.اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم وبچه مدرسه ای ها غذا می پخت .یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم.اخه اون چطور تونست این کارو بامن بکنه؟روزبعد یکی ازهمکلاسی هام منو مسخره کردوگفت مامان توفقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یه جوری خودم رو گم گور کنم کاش زمین دهن وا میکردو منو کاش مادرم یه جوری گم وگور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو خوشحال کنی و بخندونی پس چرانمیمیری؟
اون هیچ حوابی نداد...
دلم میخواست ازاون خونه برم ودیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم وموفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم واسه خودم خونه خریدم زن بچه وزندگی...اززندگی ٬بچه ها وآسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومدبه دیدن من اون سال ها منو ندیده بود وهمبنطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند ومن سرش دادکشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده بیاد اینجااونم بی خبر سرش دادزدم:چطور جرأت کردبیای خونه من وبچه هاروبترسونی؟ گمشوازاینجا همین حالا...
اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم وبعد فورا رفت وازنظر ناپدید شد...
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپوربرای شرکت در جشن تحدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم بعداز مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون مرده اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود بدهند به من .
ای عزیزترین پسرم من همیشه به فکر تو بوده ام منو ببخش که به خونت اومدم وبچه هاتو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم که داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم ازجام بلندشم که بیام وتورو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی ازاینکه دائم باعث خجالت تومیشدم خیلی متأسفم آخه میدونی...
وقتی تو خیلی کوچیک بودی تویک تصادف یک چشمت رواز دست دادی به عنوان یه مادرنمی تونستم تحمل کنم که ببینم توداری یک چشم بزرگ میشی بنابرین مال خودم رو دادم به تو برای من یه افتخار بود که پسرم میتونست بااون چشم به جای من دنیای جدیدو به طور کامل ببینه...

به سلامتی همه مادرا..‌
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۵اماتا:وقتی خانم x بهم گفت فردا میتونم برم و کارن رو با...

کانائو و تانجیرو ❤️🎀راستی بچه‌ها یه خبر بد دارم مدرسه ها تا ...

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

🎒 اول مِهر مبارکِ همۀ بچه‌هاامسال اول مِهر، یه جور دیگه‌ستپُ...

سلامممم بچه هاااا بالاخره من برگشتم یه هیتر بیشعور احمق و......

غمگین‌ترین کلیپی که امشب میتونید ببینید؛ صحبتهای این آقا وقت...

پارت سوم شروعی دوباره

سناریو جونگکوک

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط