پارت ۵
پارت ۵
ویو شوگا
واییی این عالیههه خیلی خوبههه مامان بفهمه خیلی خوشحال میشه حتما بهم افتخار میکنه.
شوگا خیلی ذوق داشت حالا میتونست با همین مقدار زندگیشو حسابی سر و سامون بده تو ذهن اش کلی برنامه داشت فکر میکرد دیگه از اون وضعیت فلاکت بار درمیاد و زندگی اش رو به راه میشه.
ولی این تازه شروع یک داستان بود شروع یک درد نا آشنا و غریب نه درد جسمی یا بدنی یه درد روحی یه درد درونی.
خلاصه شوگا رفت و از کارش تو پیتزا فروشی استعفا داد و رفت خونه تا همه چیو برا مامانش تعریف کنه خیلی ذوق داشت ولی این خوشحالی تا کجا قراره ادامه داشته باشه
شوگا:سلاممم مامان ماماااااان کجاییی
مامان شوگا:سلام عزیزم چیشده چرا خونه رو گذاشتی رو سرت
شوگا:مامان...مامان جون یه خبر خوب برات دارم مطمئنم خیلی خوشحال میشی
مامان:پسرم از ذوقی که داری معلومه خوشحالم که حالت خوبه خیلی وقته اینجوری ندیدمت
شوگا: واییی مامان من از کارم تو کافه و پیک پیتزا استعفا دادم
مامان:چی آخه چرا چیزی شده اذیتت کردن
شوگا:تقریبا با رئیس کافه دعوام شد ولی یک آدم خیلی پولدار با پسرش و همکارش اونجا بودن
مامان:ای مرتیکه....ببخشید پسرم اذیت شدی حالا چیشد اون مرد چی گفت
شوگا:ناراحت نباش قشنگم چون یه کار پیدا کردم پول حسابی داره حداقل برای ما خیلی خوبه روزی ۲۰ ملیون میگیرم و ماهی ۷۰ ملیون مامان زندگیمون داره سر و سامون میگیره دیگه از دست این صاحب خونه عوضی خلاص میشیم
مامان شوگا:واییی پسرم خیلی برات خوشحالم حالا کارت چی هست
شوگا:آممم خب خدمتکار شخصی پسر همون مرده شدم تو کاراش کمک اش میکنم
مامان شوگا:واییی پسرم خیلی واست خوشحالم
شوگا:منم همینطور مامان خیلی دوست دارم صبر ندارم تا همچی درست بشه
مامان شوگا:من بیشتر پسرم صبر داشته باش عجله کار شیطونه
شوگا:باشه مامان حالا بیا بریم یه چیزی بخوریم مردم از گشنگی
مامان شوگا:باشه پسرم بریم قربونت برم
شوگا:خدانکنه مامان
و در آخر این مادر و پسر دوس داشتنی کلی باهم حرف زدن و درد و دل کردن در آخر سر هم گرفتن خوابیدن برای شوگا فردا یه شروع جدید بود یه تغییر از نظر خودش یه تغییر خوب و کوچیک بود ولی اون نمیدونست چه چیزایی در انتظارشه..........ادامه دارد
این پارت شرط نداره🙂✨
تا امشب پارت شیشم آپ میشه🙃✨
ویو شوگا
واییی این عالیههه خیلی خوبههه مامان بفهمه خیلی خوشحال میشه حتما بهم افتخار میکنه.
شوگا خیلی ذوق داشت حالا میتونست با همین مقدار زندگیشو حسابی سر و سامون بده تو ذهن اش کلی برنامه داشت فکر میکرد دیگه از اون وضعیت فلاکت بار درمیاد و زندگی اش رو به راه میشه.
ولی این تازه شروع یک داستان بود شروع یک درد نا آشنا و غریب نه درد جسمی یا بدنی یه درد روحی یه درد درونی.
خلاصه شوگا رفت و از کارش تو پیتزا فروشی استعفا داد و رفت خونه تا همه چیو برا مامانش تعریف کنه خیلی ذوق داشت ولی این خوشحالی تا کجا قراره ادامه داشته باشه
شوگا:سلاممم مامان ماماااااان کجاییی
مامان شوگا:سلام عزیزم چیشده چرا خونه رو گذاشتی رو سرت
شوگا:مامان...مامان جون یه خبر خوب برات دارم مطمئنم خیلی خوشحال میشی
مامان:پسرم از ذوقی که داری معلومه خوشحالم که حالت خوبه خیلی وقته اینجوری ندیدمت
شوگا: واییی مامان من از کارم تو کافه و پیک پیتزا استعفا دادم
مامان:چی آخه چرا چیزی شده اذیتت کردن
شوگا:تقریبا با رئیس کافه دعوام شد ولی یک آدم خیلی پولدار با پسرش و همکارش اونجا بودن
مامان:ای مرتیکه....ببخشید پسرم اذیت شدی حالا چیشد اون مرد چی گفت
شوگا:ناراحت نباش قشنگم چون یه کار پیدا کردم پول حسابی داره حداقل برای ما خیلی خوبه روزی ۲۰ ملیون میگیرم و ماهی ۷۰ ملیون مامان زندگیمون داره سر و سامون میگیره دیگه از دست این صاحب خونه عوضی خلاص میشیم
مامان شوگا:واییی پسرم خیلی برات خوشحالم حالا کارت چی هست
شوگا:آممم خب خدمتکار شخصی پسر همون مرده شدم تو کاراش کمک اش میکنم
مامان شوگا:واییی پسرم خیلی واست خوشحالم
شوگا:منم همینطور مامان خیلی دوست دارم صبر ندارم تا همچی درست بشه
مامان شوگا:من بیشتر پسرم صبر داشته باش عجله کار شیطونه
شوگا:باشه مامان حالا بیا بریم یه چیزی بخوریم مردم از گشنگی
مامان شوگا:باشه پسرم بریم قربونت برم
شوگا:خدانکنه مامان
و در آخر این مادر و پسر دوس داشتنی کلی باهم حرف زدن و درد و دل کردن در آخر سر هم گرفتن خوابیدن برای شوگا فردا یه شروع جدید بود یه تغییر از نظر خودش یه تغییر خوب و کوچیک بود ولی اون نمیدونست چه چیزایی در انتظارشه..........ادامه دارد
این پارت شرط نداره🙂✨
تا امشب پارت شیشم آپ میشه🙃✨
- ۳۱۹
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط