خواستار خواسته هام پارت ۴

عسل :《
سنگینی نگاهی رو حس کردم
سرم رو بالا آوردم ک با آیدین رو برو شدم
ک تا منو دید جهت نگاهشو چرخوند ب سمت آقایی ک اونجا نشسته بود
بابا گفته بود رئیس شرکت آقایی همسن و سال خودشه
ولی این آقا تقریبا میشد گف همسن آرمان بود
آیدین معلوم بود تو همون سن و سالاس
نگاهمو ک از روی آیدین برداشتم چرخیدم ب سمت همون آقا ک از وقتی اومدیم سرش تو لپ تاب بود حتی نگاهمونم نکرده بود
آیدین گفت :《
- ببخشید برا استخدام چیکار باید بکنیم
حتی چهره پسره روهم ندیده بودیم پشت لپ تاپ بود نصف چهرش
سر بلند کرد ک نگاه آیدین و اون پسره ب هم گره خورد
اول فکردم دشمنی چیزی هستن
بعد ک پسره پرید تو بغل آیدین کپ کرده بودم
-آیدین داداااش
-عرفاااان تو اینجا چیکار میکنی
با شنیدن اسم عرفان یاد بهترین رفیق دوران بچگیم افتادم باباش شریک بابام بود همیشه تو شرکت باهم بازی میکردیم ک مامانش طلاق گرفت و عرفانم با خودش برد خارج از کشور آخ ک چقد دلم میخواس اون داداش حتی بهتر از داداشمو ببینم
-داداش تو اینجا چیکار میکنی
-اومدم برا استخدام دیگ مام باس کار کنیم
-قدمت روی جفت چشام اصن صندلی ما متعلق ب شماس داداش
پسره ک متوجه من شد صداشو صاف کردو کاملا جدی گف
-کاری داشتید خانم محترم
-عع بلع سلام
-سلام
-من برای استخدام اومدم دیگ
-ببخشید شما اولین بارتونه میاید اینجا؟
- بلع چطور مگه
-چهرتون خیلی آشناس میشع اسمتون بدونم
-من عسل نیازی هسم
-جان ؟
-اتفاقی افتاده
-ن فکنم با یکی از بهترین دوسای بچگیم اشتباه گرفتموتون تو بچگی پدرم و پدرش توی سهام ی شرکت شریک بودن همبازیم توی شرکت بود ولی ب دلیل پاره ای از مشکلات از ۸ سالگیم دیگه ندیمدش ولی گفتم ک اشتبا گرفتم
همینجوری مونده بودم مگ میشد؟ حتما اشتباه گرفته بودم ولی اخه زندگیش مث زندگی عرفان بود
-ب..بخشید شما آقای عرفان محمودی هستید
-بلع
-بعد پدرتون با آقای حسین نیازی شریک بوده
همونجوری کپ کرده مونده بود
-عسل خودتی
-آرع دااداش
پریدم بغلش ک محکم منو تو آغوش گرم برادرانش کشید
یکم فاصله گرفت و از سر تا پامو آنالیز کرد
-واای عسل باورم نمیشه چقد بزرگ شدی آبجی
خدایا شکرت دوتا از بهترین رفیقامو پیدا کردمم
آیدین ک تو شک بود گف
-عرفان ایشون همون دختری هسن ک ی بار تو اتاق بابات باهم بازی کردیم حتی یادمه ی دختر دیگ هم کنارش بود
اسمش چیبود آها آرع مهسا
عرفان با شنیدن اسم مهسا زده شد تو ذوقش میدونستم عاشقشه حتی تو همون ۸ سالگی دیوونش بود
با حال زاری گف
-آرع داداش همونه دورش بگردم
آیدین رو کرد ب من و گف
- بازم خش بختم
-همچنین
نمیدونما ی چند ثانیه فک کردم نفرتم نسبت ب آیدین از بین رف یاد اونروز افتادم با آیدینو عرفان و مهسا بازی میکردیم عرفان مهسارو کشید کنار ک مثلا عشقشو ابراز کنه
ک آیدین بهم گفته بود کلا با خوانوادش و رفتارهای اونا مخالفه دقیقا خوده من بود این رفتارش
خلاصه ک یادی از گذشته کردیمو
عرفان جفتمونم استخدام کرد
دیدگاه ها (۰)

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

چندپارتی

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

crazy spies | P³( فردا )-یارو ک اصن نگفت ماموریت چیع-والا-یو...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

پزشکیان در گفت‌وگو با شبکه الجزیره: از توافق عربستان، ترکیه ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

خب سیسیااا سلام 🦇بچه ها خب دیشب من گیربمم رو کردم و رفتم پار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط