{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراغ اخر ..صادق چوبک .

چراغ اخر ..صادق چوبک .
مرده شور اون شکم کارد خوردتو ببره… اما تو بیا و این کارو واسیه تفریح خودت هم که شده بکن… خیلی تماشائیه.» آهسته خندید و ذوق کرد. ته رخ نیلی آسمان و سبکسری و لوندی ستارگان شادش ساخته بود.
تو رختخوابش نشست و از رو چمدانش که زیر تختخوابش بود دو دانه موز که غروب از فروشگاه کشتی خریده بود برداشت و پوست کند و خورد. بو و مزه موز سرحالش آورد. خمیر نرمی که از آن با آب دهنش درست شده بود تو دهن میگرداند و کم کم آنرا فرو میداد. موز را دوست میداشت. زندگی هندوستان پیش چشمانش جان گرفته بود. بوی کشتی و موز و نم شور دریا و قیر و نفتِ سیاه او را بیاد هندوستان انداخته بود.

صدای کشتدار و شکوه آمیز آتشخانه کشتی تو گوشش ونگه میداد. خورخور جانخراش جوان بلوچی که درست بالای سراو رو زمین خوابیده بود آزارش میداد. بلوچ گنده و قهو ه ای بود و سبیل های کشیده وسیاه و براق داشت. عمامه سفید چرک مرده اش بالای سرش بود. از انبار کالا صدای خنده و زمزمه باربران چینی بگوشش میخورد. با خودش گفت. «دارن قمار میکنن. بازم اینها که بودائین. بت بپرستنن… بازم هرچیه مال خودشونه. آب و هوای خودشون درسش کرده. اما اون مردتیکه چینی چرا پولش رو داد باین گردن کلفت؟ بی تفریح نیس. حالا بدنیس پاشم این کارو بکنم. حالا چنون حق این لندهوِر مفت خور و بذارم کف دستش که خودش بگه آفرین.»

از جایش پاشد. هوا سازگار بود. تری و شوری دریا را روی پوست خود حس میکرد. چراغهای سرخ و کهربائی روی سطحه سوسو میزد . سایه بیگانه و هو ل انگیز جرثقیل بزرگی که اهرم آن بالای انبار آویزان بود، کج و کوله بروی برآمدگی دهنه انبار و سطحه کشتی، شکسته و پهن شده بود.
کف پای برهنه اش را که روی تخته نمناک کشتی گذاشت خوشش آمد. آهسته و با احتیاط راه افتاد و از کنار مسافرین بجائی که سید پرده دار خوابیده بود روان شد. صدای زنجموره خواب آلود آتشخانه کشتی توی تنش فرو میرفت.
سید کنار پلکانی که بطبقه زیرین کشتی میرفت خوابیده بود. یک عبای نازک بوشهری رویش کشیده بود و خورجینش را زیر شانه و سر و گردنش گذارده بود. عمامه آشفته اش کنارش بود. پرده تو جعبه ُاستوانه ای خود، بغل سید دراز کشیده بود. نور قاتی چراغهای سرخ و زرد بر خفتگان افتاده بود.
نزدیک خفته سید ایستاد. پیش خودش فکر میکرد: «لابد اگر من رو در همین حالت اینجا ببنین باید بگم اومدم از صاحب پرده مراد بگیرم و نذر و نیاز کنم. با حربه خودشون باید کوفت تو مغزشون. اما کار باینجاها نمیکشه. » آهسته پیش خودش خندید.
سپس با احتیاط رفت و پرده را بغل زد، و آورد گذاشت پائین پای سید. یکتا پیراهن و تنبان بود. موهای ژولیده و وز کرده اش رو پیشانیش چسبیده بود. جعبه پرده سنگین بود. دلش میلرزید. انگشتان دست وپایش یخ کرده بود. با خودش گفت: «مثه اینکه میخوای دینامیت جائی بذاری؟ کار از این ساده تر هم نمیشه؟ مسخره و تفریحه. » باز آهسته خندید.

راه افتاد. جعبه را برداشته بود. بندچرمی آنرا گرفته بود. آمد بسوی تختخواب خودش. باز با خودش گفت: «اگه حالا پرده را تو دستت ببینن چه جواب میدی؟ هیچ، میگم خواب دیدم که یه سید نورانی اومد بخوابم و گفت همین حالا پاشو برو پرده رو وردار بیار بگیر تو بغلت بخواب مراد میگیری. منم همین کار رو کردم.» تو دلش ذوق میکرد. خوش و راضی بود. صدای الله اکبر خواب جویده ای که ا ز یکی از خفتگان برخاست دلش را بهم زد. دلش ریخت تو. پرده ها تو جعبه میلغزیدند. حس کرد که بوی رنگ و روغن ترشیده شومی که بوی کفن و کافور و قبر و عربی میداد از آنها بلند بود. سرش داغ شد و پنداشت چیز شوم و چرکینی در بغل دارد. از خودش بدش آمد.

از پهلوی تختخواب گذشت و آمد کنار نرده و جعبه را بآرامی گذاشت روی آن. دریا سنگین و سیاه و ژرف و خروشان بآسمان نگاه می کرد. سپس رمیده، برگشت پشت سرش را نگاه کرد. آنگاه صورت خود را برگرداند به سوی دریا و چند با ر جعبه را روی نرده پس و پیش سُر داد و ناگهان تهش را هل داد و ولش کرد تو دریا، و شادی تو چهره اش دوید. آنوقت زیر زبانی گفت: «بیا سید، اینهم چراغ آخر. » و سپس با چشمان دریده تو گودی آبها خیره نگاه کرد. گوئی جای افتادن پردن را میجست. خنده زهرآلودی توی لب وچانه اش قالب گرفته بود.
بی درنگ برگشت و روی تختخوابش طاقباز افتاد. هیچگاه خود را چنان راحت و شاد ندیده بود. میخواست پا شود و از ذوقش برقصد. چشمک ستارگان افسونش ساخته بود. فکر میکرد: «این نره خر باّمید همین پرده ها میرفت. حالا باید دوباره برگرده و فکر دیگه ای بکنه.» یک ستاره از جایش پرید و جست آنسوتر تو آسمان و خط روشنی از پرش خود روی ته رخ نیلی آسمان بجا گذاشت. «تو این کشتی، کار دیگه ای از دستم ساخته نبود. هرکی اینجور کارا از دستش میاد نباید فرو گذار کنه.» دوباره با ذوق خندید و فکر کرد. «اگه برای سید بد
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

دید پنهان انفجار اشکار

سناریو

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

You are paying back karma پارت²⁵تهیونگ و جونگ کوک روبه روی ه...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶ...

شاهزاده دوست داشتنی من

درخواستی بانو ( https://wisgoon.com/989309_7483)خب خب بریمفن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط