خیلی زیباست؛حتما بخونید......
خیلی زیباست؛حتما بخونید......
بچه تـَر که بودم ،
همان موقع ها که مثلاً نمی فهميدم ،
يا شايد برای بازيگوشی ،
حواسم را به کوچهِ خیال پرت می کردم
و به شيطنت های کودکانه دَکی می دادم ،
روزها پـُر بود از شکوفه های درختِ گيلاس
وخنکای تابستان ،
بود نشان دادن ِ ستاره ها
با همان انگشت های کوچک و شمارش تادَه ..
روزهای کودکي
صدای زنجيـرِ چرخ هايم
لذتـ بخش ترين سمفونيه ی جشنواره ی زنـدگی بود ..
همان پيراهنِ باغچهِ گونه
از ديدِ چشم های من زيباترين لباس ..
خنده هايم بوی بهار داشت
و پاييزم ندای خَش خَشِ ايجاد شده از کفش های من ..
خدا را خوب ميفهميدم ،
درختان سرو و بوتـه های رُز پـُر بود از عطرِ خدا ،
اصلاً با کوتاه ترين نفَس ،
خدایم خودش را ظاهر می کرد وبوسه می گذاشت بر گونه هايم ..
آن موقع ها ماه را بو می کردم ،
ستاره ها به تسخیـر دستانم در می آمدند ..
به گیاهـان سلام می دادم و کلآغ را در آغوش می گرفتم ..
حتی به آفتابگردان ،
خورشیـدِ نقاشی شده ی کف ِ دستانم راتعارف می کردم ..
آن روزها مادر عروسک هايم می شدم وبرايشان لالـایی می خواندم ،
اسم هم داشتند ؛
حتـی اطفار های پرنسس گونه را رقص می پنداشتند ..
کودک که بودم پاهايم زمين را لمس نمی کردو آسمان قدمگاه ـَم شده بود ..
ولی حالا ...
حالا در کـُنجی از ستاره کـِز کرده ام وشعرمی سرایم ،
از چشمانش برای فرزندان نداشته ام می خوانم
و قايق کاغذی را در آبیِ مردمـک هايش سوق می دهم ؛
حتی گاهی بـادبان ها را هم می کشم
وبا چوبِ درختِ گـردوسير و سفر می کنم در مردمک هایش ..
خندهِ دار است
با خيالش چای بنوشی و قهر کنی ..
کارم شده است دامن گلـی گلی ام را بر تَن کنم
ودر مزرعه کوچکم بادبادک هوا کنم ..
از چارديواری ستاره ام آويزان شوم وبرای ديگر کهکشان ها دست تکان بدهم ..
يا اصلاً برای او پيپ روشن کنم
و مهمانش کنم به يک فنجان عشق ..
کار است ديگر ،
سبد را زير بغلـم می چپانم
وشاتوت های سياه و رسيده رابرايش ازدرخت جدا می کنم
وخرمالو را نارنجی رنگ بسازم ...
اصلاً حتی اتفاق افتاده است که اردی بهـشت آمد
و من برايش از نارنج ها عطر گرفتم
و به گيسوانش گِره زدم ..
همه ی اين ها کارِ من است ..
روی صندلی چوبی ستاره ام می نشينم
و کتاب می خوانـم ،
غصه می خورم ،
نگاهش می کنم ،
عاشقــش می شوم ...
اصلاً همه ی اين حرفا به کنار ،
حتی ديگر خدا دعوتم را نمی پذيرد ،
اصلا نه من ميزبـــان خوبی نيستم ..
قرار بود بیاید ..
روی میزهای عسلی برایش قهوه قجری بگذارم و از روزگار گله کنم
و از مهربانی بسیارش هیچ نگوید ؛
اصلا ًدم هم نزند ..
قرار بودمقداری در ستاره ام میهمان باشد ،
خنده هایش را قُربان شوم
ودر دلم قنـد آب شود ..
قرار بود برایم از آسمان ِ هفتمش مقداری مهربانی بیاورد برایش کتاب بخوانم واو هم گیسوانم را ببافد ؛
اما یادم نبود ؛
من میزبـانِ خوبی نیستم !
بچه تـَر که بودم ،
همان موقع ها که مثلاً نمی فهميدم ،
يا شايد برای بازيگوشی ،
حواسم را به کوچهِ خیال پرت می کردم
و به شيطنت های کودکانه دَکی می دادم ،
روزها پـُر بود از شکوفه های درختِ گيلاس
وخنکای تابستان ،
بود نشان دادن ِ ستاره ها
با همان انگشت های کوچک و شمارش تادَه ..
روزهای کودکي
صدای زنجيـرِ چرخ هايم
لذتـ بخش ترين سمفونيه ی جشنواره ی زنـدگی بود ..
همان پيراهنِ باغچهِ گونه
از ديدِ چشم های من زيباترين لباس ..
خنده هايم بوی بهار داشت
و پاييزم ندای خَش خَشِ ايجاد شده از کفش های من ..
خدا را خوب ميفهميدم ،
درختان سرو و بوتـه های رُز پـُر بود از عطرِ خدا ،
اصلاً با کوتاه ترين نفَس ،
خدایم خودش را ظاهر می کرد وبوسه می گذاشت بر گونه هايم ..
آن موقع ها ماه را بو می کردم ،
ستاره ها به تسخیـر دستانم در می آمدند ..
به گیاهـان سلام می دادم و کلآغ را در آغوش می گرفتم ..
حتی به آفتابگردان ،
خورشیـدِ نقاشی شده ی کف ِ دستانم راتعارف می کردم ..
آن روزها مادر عروسک هايم می شدم وبرايشان لالـایی می خواندم ،
اسم هم داشتند ؛
حتـی اطفار های پرنسس گونه را رقص می پنداشتند ..
کودک که بودم پاهايم زمين را لمس نمی کردو آسمان قدمگاه ـَم شده بود ..
ولی حالا ...
حالا در کـُنجی از ستاره کـِز کرده ام وشعرمی سرایم ،
از چشمانش برای فرزندان نداشته ام می خوانم
و قايق کاغذی را در آبیِ مردمـک هايش سوق می دهم ؛
حتی گاهی بـادبان ها را هم می کشم
وبا چوبِ درختِ گـردوسير و سفر می کنم در مردمک هایش ..
خندهِ دار است
با خيالش چای بنوشی و قهر کنی ..
کارم شده است دامن گلـی گلی ام را بر تَن کنم
ودر مزرعه کوچکم بادبادک هوا کنم ..
از چارديواری ستاره ام آويزان شوم وبرای ديگر کهکشان ها دست تکان بدهم ..
يا اصلاً برای او پيپ روشن کنم
و مهمانش کنم به يک فنجان عشق ..
کار است ديگر ،
سبد را زير بغلـم می چپانم
وشاتوت های سياه و رسيده رابرايش ازدرخت جدا می کنم
وخرمالو را نارنجی رنگ بسازم ...
اصلاً حتی اتفاق افتاده است که اردی بهـشت آمد
و من برايش از نارنج ها عطر گرفتم
و به گيسوانش گِره زدم ..
همه ی اين ها کارِ من است ..
روی صندلی چوبی ستاره ام می نشينم
و کتاب می خوانـم ،
غصه می خورم ،
نگاهش می کنم ،
عاشقــش می شوم ...
اصلاً همه ی اين حرفا به کنار ،
حتی ديگر خدا دعوتم را نمی پذيرد ،
اصلا نه من ميزبـــان خوبی نيستم ..
قرار بود بیاید ..
روی میزهای عسلی برایش قهوه قجری بگذارم و از روزگار گله کنم
و از مهربانی بسیارش هیچ نگوید ؛
اصلا ًدم هم نزند ..
قرار بودمقداری در ستاره ام میهمان باشد ،
خنده هایش را قُربان شوم
ودر دلم قنـد آب شود ..
قرار بود برایم از آسمان ِ هفتمش مقداری مهربانی بیاورد برایش کتاب بخوانم واو هم گیسوانم را ببافد ؛
اما یادم نبود ؛
من میزبـانِ خوبی نیستم !
- ۲.۹k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط