Twenty
📸دکمه ی شاتر
پارت بیست :
ــــ برو بند بعد .
رادمهر که دید این قانون نیز بهش تحمل شده است قبول کرد . بند هارا یکی با چشمانش خواند . فرشاد و سجاد هم پس از اینکه ، حسابی خندیدن ، خود را جمع کردند . فرشاد عینکش را جا به جا کرد .
ـــ رادمهر ، رسماً بدبختی !
ـــ میدونم ، نمیخواد بهم یاد آوری کنی !
ـــ فرشاد ! میترسم داداشمون ، چند وقت دیگه انقدر مرتب شده باشه ، وسواسی هم بشه !
ـــ نگران نباشید از این خرمگس ، وسواسی در نمیاد .
رادمهر که غرق قرار داد بود ، اصلا به مکالمه ما سه نفر اهمیت نداد . مدتی سکوت بینمان ادامه یافت .
ـــ بند دوازده ؛ گذاشتن فیلم های مستهجن و مثبت هجده ممنوع ؟ تو چند سالته که نمیبینی ؟
رادمهر با لبخندی موذیانه به من نگاه کرد . چشمانم را گرد کردم . او از این فیلم ها نگاه میکرد ؟
ـــ از اینا نگاه میکنی ؟ .... برو بیرون ! من با تویی که برام بد آموزی داره نمیمونم .
فرشاد شانه هایش همچون زلزله هشت ریشتری ، می لرزید . لب هایش را فشار میداد تا بیشتر از این به بدبختی که من برای دوستش ایجاد کرده بودم نخندد .
ـــ بند سیزده ، ساعت خواب معلوم و معینی برای دو طرف وجود ندارد . هوم .
لبم را تر کردم و گفتم : من دوست دارم قبل از خوابم آهنگ هندی گوش کنم .
راستش ، بابت نمایشگاه باید شب ها روی ادیت عکس هایم کار کنم و اینگونه این را پنهان کردم .
ــــ خب فکر کنم بخاطر خل بودنته ؛ ایراد نداره ؛ منم عادت دارم دارم قبل از خواب اخبار گوش کنم .
رادمهر خندید . زبانم را دراز کردم .
ـــ نمی تونی ؟
ـــ چرا؟
ـــ بند بعدی میبینی .
ـــ بند چهارده ؛ طرف دوم حق ندارد در خانه اخبار ببیند و یا گوش کند ؟... تو دیوونه ای دختر ! من اصلاً این تقسیم حقوق رو قبول ندارم !
ـــ نداشته باش ... برو بیرون .
سرش را تکان داد و قرارداد را تا آخر خواند . کاغذ ها را روی میز گذاشت و به سجاد نگاه کرد .
ـــ اینا اصلا اعتباری هم داره که ما داریم ، انجام میدیم؟
سجاد سرش را تکان داد و حرف رادمهر را تأیید کرد. رادمهر به من نگاه کرد و پوفی کشید .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت بیست :
ــــ برو بند بعد .
رادمهر که دید این قانون نیز بهش تحمل شده است قبول کرد . بند هارا یکی با چشمانش خواند . فرشاد و سجاد هم پس از اینکه ، حسابی خندیدن ، خود را جمع کردند . فرشاد عینکش را جا به جا کرد .
ـــ رادمهر ، رسماً بدبختی !
ـــ میدونم ، نمیخواد بهم یاد آوری کنی !
ـــ فرشاد ! میترسم داداشمون ، چند وقت دیگه انقدر مرتب شده باشه ، وسواسی هم بشه !
ـــ نگران نباشید از این خرمگس ، وسواسی در نمیاد .
رادمهر که غرق قرار داد بود ، اصلا به مکالمه ما سه نفر اهمیت نداد . مدتی سکوت بینمان ادامه یافت .
ـــ بند دوازده ؛ گذاشتن فیلم های مستهجن و مثبت هجده ممنوع ؟ تو چند سالته که نمیبینی ؟
رادمهر با لبخندی موذیانه به من نگاه کرد . چشمانم را گرد کردم . او از این فیلم ها نگاه میکرد ؟
ـــ از اینا نگاه میکنی ؟ .... برو بیرون ! من با تویی که برام بد آموزی داره نمیمونم .
فرشاد شانه هایش همچون زلزله هشت ریشتری ، می لرزید . لب هایش را فشار میداد تا بیشتر از این به بدبختی که من برای دوستش ایجاد کرده بودم نخندد .
ـــ بند سیزده ، ساعت خواب معلوم و معینی برای دو طرف وجود ندارد . هوم .
لبم را تر کردم و گفتم : من دوست دارم قبل از خوابم آهنگ هندی گوش کنم .
راستش ، بابت نمایشگاه باید شب ها روی ادیت عکس هایم کار کنم و اینگونه این را پنهان کردم .
ــــ خب فکر کنم بخاطر خل بودنته ؛ ایراد نداره ؛ منم عادت دارم دارم قبل از خواب اخبار گوش کنم .
رادمهر خندید . زبانم را دراز کردم .
ـــ نمی تونی ؟
ـــ چرا؟
ـــ بند بعدی میبینی .
ـــ بند چهارده ؛ طرف دوم حق ندارد در خانه اخبار ببیند و یا گوش کند ؟... تو دیوونه ای دختر ! من اصلاً این تقسیم حقوق رو قبول ندارم !
ـــ نداشته باش ... برو بیرون .
سرش را تکان داد و قرارداد را تا آخر خواند . کاغذ ها را روی میز گذاشت و به سجاد نگاه کرد .
ـــ اینا اصلا اعتباری هم داره که ما داریم ، انجام میدیم؟
سجاد سرش را تکان داد و حرف رادمهر را تأیید کرد. رادمهر به من نگاه کرد و پوفی کشید .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۷۴
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط