call me daddy5
ربع ساعت بود که بی صدا نشسته بودم و داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم..
به اینکه کجا میرم مدرسه یا اینکه چجوری باید با خانواده ی جدیدم بسازم و اینجا چه جور جاییه...
بلند شدم و قبل از اینکه شب بشه وسایلامو از توی ساک ها در اوردم و اول اونایی که باید توی کشو ها میذاشتم رو گذاشتم و بعد روی میز رو چیدم و وارد حموم شدم و لوسین ها و شامپو های مخصوص و این خرت و پرتا رو گذاشتم.
البته اینجا خودش از قبل همه چیز داشت،حموم شیشه ای بود مثل حموم اون پسره...اَههه دوباره یادم اومد.
درو محکم بستم و اومدم بیرون و کمدو باز کردم،هزارتا لباس مجلسی و باز و لباس زیر و لباس خونگی داخلش بود...
همشونو زدم یک طرف و نصف کمد رو با لباسای خودم پر کردم.
بلاخره تموم شد و منو خودمو انداختم روی تخت و پتو رو دور خودم پیچیدم.
به پنجره نگاهی کردم تقریبا داشت شب میشد.
یهو یاد دنیل افتادمو گوشیمو ورداشتم،نمیخواستم مامانم بدونه هنوز باهاش توی رابطم چون دهنمو سرویس میکنه.
قفل درو باز کردم و درو باز کردم،نگاهی به در اتاقش انداختم و از در بیرون اومدم و رفتم پایین و وارد حیاط شدم و رفتم پشت عمارت،راستش از فضولیم هم بود میخواستم ببینم اونجا چیه.
شمارشو گرفتم و زنگ زدم،بعد چندتا بوق جواب داد..شروع کردم به بالا رفتن از پله های کم پشت عمارت...به یک اتاق رسیدم و درو باز کردم:
-های... دنی منم،چطوری؟
راستش بعد از اومدنم به اینجا همش میترسم رابطمون سرد بشه با اینکه بهش گفتم میام و بهت سر میزنم ولی...
نمیتونم این اطمینان رو داشته باشم که ازم دور نمیشه!
جواب داد:
-سلام
اوه...از همین روز اول داره شروع میکنه فاصله گرفتن،گفتم:
-چطوری؟
درو بستم و به دیوارا نگاهی انداختم،نور زرد ملایم و دیوار های چوبی و فرش های نرم اونجا ارامش خاصی بهم میداد ولی قلبم هنوز استرس شنیدن جوابشو داشت:
-خوبم.چیکار کردی؟رسیدی؟
خوشحال شدم که حداقل جوابمو داد حالا مهم نیست که نپرسید من چطورم.
به اینکه کجا میرم مدرسه یا اینکه چجوری باید با خانواده ی جدیدم بسازم و اینجا چه جور جاییه...
بلند شدم و قبل از اینکه شب بشه وسایلامو از توی ساک ها در اوردم و اول اونایی که باید توی کشو ها میذاشتم رو گذاشتم و بعد روی میز رو چیدم و وارد حموم شدم و لوسین ها و شامپو های مخصوص و این خرت و پرتا رو گذاشتم.
البته اینجا خودش از قبل همه چیز داشت،حموم شیشه ای بود مثل حموم اون پسره...اَههه دوباره یادم اومد.
درو محکم بستم و اومدم بیرون و کمدو باز کردم،هزارتا لباس مجلسی و باز و لباس زیر و لباس خونگی داخلش بود...
همشونو زدم یک طرف و نصف کمد رو با لباسای خودم پر کردم.
بلاخره تموم شد و منو خودمو انداختم روی تخت و پتو رو دور خودم پیچیدم.
به پنجره نگاهی کردم تقریبا داشت شب میشد.
یهو یاد دنیل افتادمو گوشیمو ورداشتم،نمیخواستم مامانم بدونه هنوز باهاش توی رابطم چون دهنمو سرویس میکنه.
قفل درو باز کردم و درو باز کردم،نگاهی به در اتاقش انداختم و از در بیرون اومدم و رفتم پایین و وارد حیاط شدم و رفتم پشت عمارت،راستش از فضولیم هم بود میخواستم ببینم اونجا چیه.
شمارشو گرفتم و زنگ زدم،بعد چندتا بوق جواب داد..شروع کردم به بالا رفتن از پله های کم پشت عمارت...به یک اتاق رسیدم و درو باز کردم:
-های... دنی منم،چطوری؟
راستش بعد از اومدنم به اینجا همش میترسم رابطمون سرد بشه با اینکه بهش گفتم میام و بهت سر میزنم ولی...
نمیتونم این اطمینان رو داشته باشم که ازم دور نمیشه!
جواب داد:
-سلام
اوه...از همین روز اول داره شروع میکنه فاصله گرفتن،گفتم:
-چطوری؟
درو بستم و به دیوارا نگاهی انداختم،نور زرد ملایم و دیوار های چوبی و فرش های نرم اونجا ارامش خاصی بهم میداد ولی قلبم هنوز استرس شنیدن جوابشو داشت:
-خوبم.چیکار کردی؟رسیدی؟
خوشحال شدم که حداقل جوابمو داد حالا مهم نیست که نپرسید من چطورم.
- ۳۶.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط