ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤
Part : Seventeen
ویوی تهیونگ :
+خب حالا لباساتو عوض کن ...
به محض اینکه این جمله رو گفتم صدای جیغ جونگ کوک بلند شد :
_چیییییییییییییی
+خب مگه چه اشکالی داره ، ما دو تا مرد عاقل و بالغیم پس اشکالی نداره 😊(ویوی نویسنده : هعییی روزگار نازنین 👩🦯)
_خب ... حالا که دارم بهش فکر میکنم ، خودم میتونم برم ....
هنوز جملمو کامل نکرده بودم که سرم گیج خورد و نزدیک بود به زمین برخورد کنم که تهیونگ دستاشو دورم حلقه زد و بعد از چند لحظه سرشو توی گردنم فرو برد و توی گوشم زمزمه کرد :
+حیف که تب داری وگرنه حیفه که این پوست نرمت امشب دست نخورده بمونه ☺️
_چی داری میگی مرتیکه ، ولم کن ...
+خیلی حرف میزنی بانی کوچولو ، اوه اوه وایسا ، اگه هر فوشی که بدی برابره با یه بوسه و هر سه بوسه برابره با خوش گذرونی شبونه (گیلیلیلی 🤣) و حالا هم دو تا جون بیشتر برات نمونده خرگوش وحشی ، پس بزار کارمو بکنم
جونگ کوک : به محض اینکه این حرفا از دهن تهیونگ بیرون اومدن پاهام سست شدن و دیگهنتونستم تکون بخورم ، اما ... اما چرا ؟
تهیونگ به سمت دکمه های پیرهنم رفت و یکی یکی اونا رو تا پایین باز کرد و از تنم درش اورد و روی تخت پرتش کرد . یه لحظه روی نی/p//لاش خیره شد بعد به سمت شلوارش رفت و اونو مثل یه ببر وحشی از تنش درید . جونگ کوک عادت نداشت کسی به بدن عریان شدش نگاه کنه و همسن باعث شد معذب بشه و خون توی گونه هاش جمع شد . تهیونگ دستشو به سمت لباس زیرش دراز کرد که جونگ کوک با حالت التماس گونه ای گفت :
_تهیونگ ، نکن ... لطفا 🥺
+آم ... ام ... باشه خرگوشی من
اما بجاش تهیونگ جونگ کوکو براید بغل کرد و به سمت حموم رفت . توی همون فاصله دوباره شاخ های تهیونگ ظاهر شدن و دندون های نیشش برجسته شد . جونگ کوک حس کنج کاویش گل کرده بود پس ازش پرسید :
_تهیونگ ، تو خونآشامی ؟
همین حرف باعث شد که یه قهقه بی شرمانه از گلوی تهیونگ خارج بشه و بگه :
+گیریم که باشم ، نکنه میترسی خونتو بمکم جونگ کوک کوچولو؟🤣😈
گفتن این حرفا باعث شد خون تو رگای جونگ کوک یخ بزنه و عضلاتش منقبض بشه
+نترس خرگوش کوچولو ، من خون آشام نیستم ...
اما تهیونگ توضیح بیشتری نداد و جونگ کوک هم نپرسید ...
پارت بعدیو شب میزارم 😁🎀
Part : Seventeen
ویوی تهیونگ :
+خب حالا لباساتو عوض کن ...
به محض اینکه این جمله رو گفتم صدای جیغ جونگ کوک بلند شد :
_چیییییییییییییی
+خب مگه چه اشکالی داره ، ما دو تا مرد عاقل و بالغیم پس اشکالی نداره 😊(ویوی نویسنده : هعییی روزگار نازنین 👩🦯)
_خب ... حالا که دارم بهش فکر میکنم ، خودم میتونم برم ....
هنوز جملمو کامل نکرده بودم که سرم گیج خورد و نزدیک بود به زمین برخورد کنم که تهیونگ دستاشو دورم حلقه زد و بعد از چند لحظه سرشو توی گردنم فرو برد و توی گوشم زمزمه کرد :
+حیف که تب داری وگرنه حیفه که این پوست نرمت امشب دست نخورده بمونه ☺️
_چی داری میگی مرتیکه ، ولم کن ...
+خیلی حرف میزنی بانی کوچولو ، اوه اوه وایسا ، اگه هر فوشی که بدی برابره با یه بوسه و هر سه بوسه برابره با خوش گذرونی شبونه (گیلیلیلی 🤣) و حالا هم دو تا جون بیشتر برات نمونده خرگوش وحشی ، پس بزار کارمو بکنم
جونگ کوک : به محض اینکه این حرفا از دهن تهیونگ بیرون اومدن پاهام سست شدن و دیگهنتونستم تکون بخورم ، اما ... اما چرا ؟
تهیونگ به سمت دکمه های پیرهنم رفت و یکی یکی اونا رو تا پایین باز کرد و از تنم درش اورد و روی تخت پرتش کرد . یه لحظه روی نی/p//لاش خیره شد بعد به سمت شلوارش رفت و اونو مثل یه ببر وحشی از تنش درید . جونگ کوک عادت نداشت کسی به بدن عریان شدش نگاه کنه و همسن باعث شد معذب بشه و خون توی گونه هاش جمع شد . تهیونگ دستشو به سمت لباس زیرش دراز کرد که جونگ کوک با حالت التماس گونه ای گفت :
_تهیونگ ، نکن ... لطفا 🥺
+آم ... ام ... باشه خرگوشی من
اما بجاش تهیونگ جونگ کوکو براید بغل کرد و به سمت حموم رفت . توی همون فاصله دوباره شاخ های تهیونگ ظاهر شدن و دندون های نیشش برجسته شد . جونگ کوک حس کنج کاویش گل کرده بود پس ازش پرسید :
_تهیونگ ، تو خونآشامی ؟
همین حرف باعث شد که یه قهقه بی شرمانه از گلوی تهیونگ خارج بشه و بگه :
+گیریم که باشم ، نکنه میترسی خونتو بمکم جونگ کوک کوچولو؟🤣😈
گفتن این حرفا باعث شد خون تو رگای جونگ کوک یخ بزنه و عضلاتش منقبض بشه
+نترس خرگوش کوچولو ، من خون آشام نیستم ...
اما تهیونگ توضیح بیشتری نداد و جونگ کوک هم نپرسید ...
پارت بعدیو شب میزارم 😁🎀
- ۳.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط