{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۱۲: خاکسترِ یک امپراطوری

### پارت ۱۲: خاکسترِ یک امپراطوری

صدای دور شدن ماشین‌های پلیس لابه‌لای هیاهوی بارون محو شد. سکوتِ سنگین و لزجی توی انبار جا خوش کرده بود؛ سکوتی که فقط با صدای چکیدن قطره‌های آب از سقف فلزی و نفس‌های بریده‌بریده‌ی جونگ‌کوک می‌شکست.

تهیونگ به زانو افتاد. نگاهش از دست‌های خونی خودش کشیده شد به صورتِ بی‌رنگ جونگ‌کوک که حالا روی پای لینا بی‌حال افتاده بود. سنگینیِ واقعیتی که کوک خلق کرده بود، مثل پتک روی سرش کوبیده می‌شد. جونگ‌کوک حتی توی بدترین لحظاتش، یک قدم جلوتر از همه فکر می‌کرد؛ اما این نبوغ، تاوان سنگینی داشت: بدنی غرق در خون و روحی که تیکه‌تکه شده بود.

«باید از اینجا ببریمش... همین الان.»

صدای لینا بود. لحنش هنوز می‌لرزید، ولی دیگه اون دختر ترسیده و مبهوتِ چند دقیقه پیش نبود. انگار فداکاری جونگ‌کوک، توی وجود اون هم یه شجاعتِ تلخ و ناگهانی بیدار کرده بود. لینا گوشه لباسش رو پاره کرد و محکم دور زخم جونگ‌کوک بست تا جلوی خونریزی بیشتر رو بگیره.

تهیونگ سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش به چشم‌های لینا گره خورد؛ آمیزه‌ای از خشم، سردرگمی و یک احساس گناه عمیق توی نگاه تهیونگ موج می‌زد. ته دلش نمی‌خواست قبول کنه، ولی حقیقت تلخ جلوی روش بود: جونگ‌کوک تغییر کرده بود و عامل این تغییر، دختری بود که حالا داشت با تمام وجود برای نجاتش تلاش می‌کرد.

«یه مخفی‌گاه توی زیرزمینِ منطقه‌ی غربی داریم...» تهیونگ با صدایی خش‌دار گفت و زیر بغل جونگ‌کوک رو گرفت. «هیچ‌کس، حتی افراد خودمون هم اونجا رو بلد نیستن. اگه تا نیم ساعت دیگه به اونجا نرسیم و یه دکتر بالاسرش نیاریم... این شطرنجی که چیده، بدون شاه تموم میشه.»

جونگ‌کوک با تکون خوردن بدنش، ناله‌ی خفه‌ای از بین لب‌های کبودش بیرون داد. چشم‌هاش نیمه‌باز شد، خیره موند به تهیونگ. «ته... به کسی... اعتماد نکن... هیچ‌کس...»

«حرف نزن کوک، انرژیت رو نگه دار!» تهیونگ با تحکم اما بغضی در گلو گفت و با کمک لینا، وزن سنگین جونگ‌کوک رو بالا کشیدن.

وقتی از درِ پشتی انبار بیرون زدن، سوزِ بارون سرد مثل تازیانه به صورتشون خورد. کوچه‌های باریک و تاریک پشت اسکله، پر از سایه‌های بلند و وهم‌انگیز بود. هر قدمی که برمی‌داشتن، حس می‌کردن نگاه‌هایی از توی تاریکی زیر نظرشون داره. دنیای امپراطوری کیم سقوط کرده بود و حالا گرگ‌هایی که تا دیروز سر تعظیم فرود می‌آوردن، با بو کشیدن خونِ جونگ‌کوک، آماده‌ی دریدن بودن.

تهیونگ درِ یه ون مشکیِ رنگ‌ورورفته که توی تاریکی کوچه پارک شده بود رو باز کرد. جونگ‌کوک رو با احتیاط روی صندلی عقب خوابوندن. لینا کنارش نشست و دست سردش رو بین دست‌های گرم خودش قفل کرد.

تهیونگ پشت فرمون نشست. قبل از استارت زدن، توی آینه‌ی جلو نگاهی به جونگ‌کوک و لینا انداخت. اون پیوندِ عمیقی که بین اون دوتا شکل گرفته بود، مثل دیواری نامرئی تهیونگ رو بیرون از دنیای جونگ‌کوک قرار می‌داد.

تهیونگ دنده‌ها رو جا زد و با پوزخندی تلخ و تاریک زیر لب گفت:
«باشه جونگ‌کوک... تو بازی رو شروع کردی، ولی جمع کردن این مهره‌های سوخته با منه.»

ماشین با شتاب توی دل شب و جاده‌های خیس محو شد، در حالی که آژیر دوردست دیگری خبر از شبی می‌داد که قرار نبود به این راحتیا تموم بشه...

***
دیدگاه ها (۰)

خفن😃🖤🔥

رویای من💗

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط