رمان گناهکار قسمت ششم (479 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
- دلارام
می شنوم.
کجایی؟
تو دستشویی شیر آبو باز کردم صدا بیرون نره
باشه چون فرصت کمه سریع حرفمو میزنم ببین تموم حرفایی که امشب بهت زدم .....
منتظر بودم بگه سر تا پام میلرزید و استرس داشتم.
دلارام تو باور کردی؟
صدام می لرزید.
نکنم؟
چرا باید باور کنی؟ وقتی قبلش بهت گفته بودم تمومش به بازیه؟ گفتم باور نکن، نگفتم؟
خواستم لبخند بزنم ولی از روی درد بود و به لبخند شباهتی نداشت.
پس اون سیلی .... اون واقعی بود. آرشام نگو نبود!
واقعی بود چون باید این کار رو میکردم الان نمی تونم چیزی رو برات توضیح بدم ولی فرصتش که پیش بیاد همه چیز و برات میگم. چیز
فقط خواستم اینو بدونی که .....
که چی؟
جوابمو نداد و به جاش با لحن جدی گفت: فردا به هیچ وجه با ارسلان بیرون نمیری شنیدی چی گفتم؟
حرصم گرفت دیگه حاضر نیستم به لحظه هم این ویلا رو تحمل کنم همش می ترسم به اتفاقی بیفته
دیگه اتفاقی نمیفته شایان همیشه این قدر سرحال نیست. ارسلان بدتر از شایانه و بهتره خام حرفاش نشی اون حامی تو نیست
هر چی که هست امشب جون منو نجات داد و اگه اون نبود ......
تو گوشم داد زد: همینی که گفتم حق نداری باهاش جایی بری
ولی من فردا باهاش میرم دلم میخواد نفس بکشم اینجا دارم خفه میشم مثل به ماهی که از آب افتاده بیرون دارم جون می کنم. من
می رم حالا هر چی هم می خواد بشه بذار بشه
دلارام تو .....
شنود رو خاموش کردم
اعصابم خرد بود و سرم داشت منفجر میشد. دستمو زیر شیر مشت کردم و آب سرد و به صورتم پاشیدم توی آینه نگاه کردم، رنگم
پریده بود و زیر گردنم یکی دو جاش به کبودی می زد. آروم لمسشون کردم وای از دست آرشام
لبخند کمرنگی نشست روی لبام و تو سرم افکار جور واجور می رفتن و می اومدن دارم دیوونه میشم ولی شدم و خودم خبر ندارم هر کی دیگه هم باشه پاشو بذاره اینجا خل و چل میشه با این همه فشار عصبی که رومه .... خدایا! اون موقع فرهاد و پری رو داشتم که باهاشون درد و دل کنم ولی حالا از هر دوشون بی خبرم خدایا چقدر درد؟ پس کی تموم میشه؟ آرشام هیچ خبری ازش بهم نمی ده. این
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
- دلارام
می شنوم.
کجایی؟
تو دستشویی شیر آبو باز کردم صدا بیرون نره
باشه چون فرصت کمه سریع حرفمو میزنم ببین تموم حرفایی که امشب بهت زدم .....
منتظر بودم بگه سر تا پام میلرزید و استرس داشتم.
دلارام تو باور کردی؟
صدام می لرزید.
نکنم؟
چرا باید باور کنی؟ وقتی قبلش بهت گفته بودم تمومش به بازیه؟ گفتم باور نکن، نگفتم؟
خواستم لبخند بزنم ولی از روی درد بود و به لبخند شباهتی نداشت.
پس اون سیلی .... اون واقعی بود. آرشام نگو نبود!
واقعی بود چون باید این کار رو میکردم الان نمی تونم چیزی رو برات توضیح بدم ولی فرصتش که پیش بیاد همه چیز و برات میگم. چیز
فقط خواستم اینو بدونی که .....
که چی؟
جوابمو نداد و به جاش با لحن جدی گفت: فردا به هیچ وجه با ارسلان بیرون نمیری شنیدی چی گفتم؟
حرصم گرفت دیگه حاضر نیستم به لحظه هم این ویلا رو تحمل کنم همش می ترسم به اتفاقی بیفته
دیگه اتفاقی نمیفته شایان همیشه این قدر سرحال نیست. ارسلان بدتر از شایانه و بهتره خام حرفاش نشی اون حامی تو نیست
هر چی که هست امشب جون منو نجات داد و اگه اون نبود ......
تو گوشم داد زد: همینی که گفتم حق نداری باهاش جایی بری
ولی من فردا باهاش میرم دلم میخواد نفس بکشم اینجا دارم خفه میشم مثل به ماهی که از آب افتاده بیرون دارم جون می کنم. من
می رم حالا هر چی هم می خواد بشه بذار بشه
دلارام تو .....
شنود رو خاموش کردم
اعصابم خرد بود و سرم داشت منفجر میشد. دستمو زیر شیر مشت کردم و آب سرد و به صورتم پاشیدم توی آینه نگاه کردم، رنگم
پریده بود و زیر گردنم یکی دو جاش به کبودی می زد. آروم لمسشون کردم وای از دست آرشام
لبخند کمرنگی نشست روی لبام و تو سرم افکار جور واجور می رفتن و می اومدن دارم دیوونه میشم ولی شدم و خودم خبر ندارم هر کی دیگه هم باشه پاشو بذاره اینجا خل و چل میشه با این همه فشار عصبی که رومه .... خدایا! اون موقع فرهاد و پری رو داشتم که باهاشون درد و دل کنم ولی حالا از هر دوشون بی خبرم خدایا چقدر درد؟ پس کی تموم میشه؟ آرشام هیچ خبری ازش بهم نمی ده. این
- ۱.۲k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط