My Boy❄
«پارت4»
رفتیم قسمت زمین ورزش دانشگاه که دیدیم سوهو جای وسایل من نشسته و از دور دست تکون میداد و چند تا از دوستاش هم بودن
ا. ت: اوففففف، اون، اونجا چیکار میکنه اخه براچی جای وسایل من نشسته....!
تهیونگ: بیخیال نرو اونجا میتونی از وسایل من استفاده کنی
ا. ت: اخه پروژه اخر هفته ام اونجاست که استاد گفت بیارینش برا این هفته مجبورم..... اما زود میام اینجا واستا
تهیونگ: نه منم میام اما هرچی گفت رو نادیده بگیر محلش نزار
ا. ت: اوکی👍🏻
رفتیم که دوست سوهو، چانگی امد و بازو تهیونگ رو گرفت و
چانگی: چه خبرا، معلومه هنوز باور نکرده که ا. ت یک زمانی مال سوهو بوده
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نمیداد و چشماش رو دستای من بود که داشتم وسایلمو جمع میکردم بردارم ببرمشون
ا. ت: من مال هیچ کس نبودم من و سوهو فقط مادر هامون دوستن باهم وگرنه ما هفت پشت غریبه هستیم من مال اون کسی که بازوشو گرفتی ام
سوهو: چی؟ یادت رفته اون همه بوسه اون همه حرفای دوستت دارم و اون همه عاشقتم و هزارتا دیگش رو .....!
ا. ت: من و تو تا الان باهم هیچ وقت همچین....
که تهیونگ منو بلند کرد براید استایل و ساک وسایلمم برداشت و رفتیم اما چشماش سرد بود و تو اون زاویه دیدم از تهیونگ خیلی واضح و جذاب بود موهاش رو باد به حرکت در میاورد و چشماش سرد و هیچ احساسی نمیشد ازشون خوند غرق تماشای تهیونگ بودم که صدای فریاد سوهو امد که گفت
سوهو: بالاخره یک روز متوجه میشی اقای کیییییمممممم(بلند، داد)
ا. ت: تهیونگ، توکه باور نمیکنی...! 🥺
اما تهیونگ فقط یک نگاه کوتاه با صورتم و چند ثانیه رو لبام موند و دوباره حالت اولش رو گرفت😓شاید باور کرده....
اما من میتونم ثابتش کنم! واقعا باورم میکنه.....
✨
رفتیم قسمت زمین ورزش دانشگاه که دیدیم سوهو جای وسایل من نشسته و از دور دست تکون میداد و چند تا از دوستاش هم بودن
ا. ت: اوففففف، اون، اونجا چیکار میکنه اخه براچی جای وسایل من نشسته....!
تهیونگ: بیخیال نرو اونجا میتونی از وسایل من استفاده کنی
ا. ت: اخه پروژه اخر هفته ام اونجاست که استاد گفت بیارینش برا این هفته مجبورم..... اما زود میام اینجا واستا
تهیونگ: نه منم میام اما هرچی گفت رو نادیده بگیر محلش نزار
ا. ت: اوکی👍🏻
رفتیم که دوست سوهو، چانگی امد و بازو تهیونگ رو گرفت و
چانگی: چه خبرا، معلومه هنوز باور نکرده که ا. ت یک زمانی مال سوهو بوده
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نمیداد و چشماش رو دستای من بود که داشتم وسایلمو جمع میکردم بردارم ببرمشون
ا. ت: من مال هیچ کس نبودم من و سوهو فقط مادر هامون دوستن باهم وگرنه ما هفت پشت غریبه هستیم من مال اون کسی که بازوشو گرفتی ام
سوهو: چی؟ یادت رفته اون همه بوسه اون همه حرفای دوستت دارم و اون همه عاشقتم و هزارتا دیگش رو .....!
ا. ت: من و تو تا الان باهم هیچ وقت همچین....
که تهیونگ منو بلند کرد براید استایل و ساک وسایلمم برداشت و رفتیم اما چشماش سرد بود و تو اون زاویه دیدم از تهیونگ خیلی واضح و جذاب بود موهاش رو باد به حرکت در میاورد و چشماش سرد و هیچ احساسی نمیشد ازشون خوند غرق تماشای تهیونگ بودم که صدای فریاد سوهو امد که گفت
سوهو: بالاخره یک روز متوجه میشی اقای کیییییمممممم(بلند، داد)
ا. ت: تهیونگ، توکه باور نمیکنی...! 🥺
اما تهیونگ فقط یک نگاه کوتاه با صورتم و چند ثانیه رو لبام موند و دوباره حالت اولش رو گرفت😓شاید باور کرده....
اما من میتونم ثابتش کنم! واقعا باورم میکنه.....
✨
- ۱.۲k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط