پارت 58
*برگشت سمتم و نگاه سردش رو بهم داد ، یلحظه شوکه شدم اما سریع خودم رو جمع و جور کردم *
امیلی : مایکل من واقعا متاسفم ...
مایکل : برای چی ؟
*با تعجب بهش نگاه کردم *
مایکل : نمیدونم برای چی داری عذر خواهی میکنی امیلی ... ؟
امیلی: از اونجایی که بعد از تموم کاری که برام کردی ... متاسفم مایکل
*صدام از بغض میلرزید *
مایکل : برای اینکه بچه ی برادرم رو حمل میکنی متاسفی ؟ یا برای اینکه من سعی کردم بهت کمک کنم اما نادیده گرفتی و برات مهم نبود و تنها چیزی که میخواستی فقط چندتا کلمه از عزی بود ؟ یا شاید هم از این متاسفی که با وجود اینکه میدونی عاشقتم با عزی اومدی اینجا و عشقولانه بازی درآوردی ؟
*سرم رو پایین انداختم و اشک هام سرازیر شد *
مایکل : من خیلی برات سعی کردم امیلی ولی تو هیچ کس رو بجز عزی نمیبینی ... این یه حقیقته تلخه که قبولش کردم .. متاسفم ولی فعلا باید ازت فاصله بگیرم تا خودم رو با شرایط وفق بدم
*دستش رو روی سرم گذاشت و موهام رو نوازش کرد *
مایکل : برای من فقط خوشحالیه تو مهمه همین که لبخندت رو ببینم یه دنیا برام کافیه ... ما هنوز هم دوست میمونیم امی
*با تعجب بهش نگاه کردم و لبخند زد *
مایکل : درسته یکم بحث بین من و عزی شکل گرفت و بهش حسودی میکنم اما تموم اون بحث ها بخاطر این بود که نگران تو بودم .. تو بهترین دوستمی
*وقتی کلمه ی دوست رو گفت صداش لرزید ، دستش رو از روی سرم برداشت *
مایکل: من هنوزم به اندازه ی قبل دوستت دارم و خواهم داشت فقط یکم وقت میخوام تا به این موضوع عادت کنم
*بدون هیچ حرفی بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن ، اولش تعجب کرد و بعد اونم متقابل بغلم کرد و موهام رو نوازش کرد ، بعد از چند دقیقه کمی ازم فاصله گرفت *
مایکل : امی گریه نکن داری انرژی هدر میدی اون کوچولو گناه داره
*اشک هام رو پاک میکردم و حق حق میکردم ، مایکل خندید *
مایکل : تو خودت هنوز بچه ای اونموقع داری برا خودت بچه هم میاری ؟
*خندیدن ، مایکل لبخند زد و موهام رو از صورتم کنار زد *
مایکل : وقتی میخندی زیباتر میشی ... من دیگه باید برم
امیلی : باشه
مایکل : ممنون که درک میکنی ..
*لبخند زدم و مایکل متقابل لبخند زد ، یهو صدای عزی اومد که صدام میکرد ، سریع رفتم داخل *
عزرائیل: کجا بودی ؟
امیلی : هیچی همینجا
عزرائیل: قرار بود بری سرویس ولی سر از حیاط درآرودی هوم ؟
امیلی : اه خب رفتم سرویس و بعدش خواستم یکم هوای آزاد بخورم
*سریع بهم نزدیک شد و با دقت بهم نگاه کرد *
عزرائیل: حالت تهوع که نداری درسته ؟
امیلی : نه عشقم نگران نباش
عزرائیل: خوبه ... بیا بریم داخل
*رفتیم داخل پیش بقیه ، پرش زمانی بعد از اینکه رفتیم خونه ، روی تخت نشسته بودم و آروم شکمم رو نوازش میکردم ، شکمم یکم برآمده شده بود ، عزی اومد توی اتاق و با دیدنم تو اون حالت لبخند زد و اومد روی تخت کنارم *
عزرائیل: کوچولوی من چطوره ؟
*لبخند زدم ، صورتش رو نزدیک به شکمم برد و آروم شکمم رو بوسید *
عزرائیل: هنوز تکون نمیخوره ؟
امیلی : عزی فقط دو ماهشه ! *خندیدم*
*اخم ریزی کرد*
عزرائیل: ای بابا خب من چمیدونم مگه چندتا بچه بزرگ کردم
امیلی : باشه باشه به غرور پدرانه ت بر خورد ببخشید
*خندید و دستش رو روی شکمم گذاشت *
عزرائیل: جدی چطور با وجود برآمدگی شکمت بازم نفهمیدی حامله ای ؟
امیلی : حس میکردم ولی نمیخواستم قبول کنم برای همین همش خودم رو گول میزدم که این فقط برای اینه که دارم چاق میشم
عزرائیل: از بس که خنگی !
امیلی : یاااا عزی !
*خندید *
عزرائیل: از الان دارم به این فکر میکنم قراره بجای یه لجباز غرغرو دوتا لجباز غرغرو رو تحمل کنم
امیلی : من لجباز و غرغرو ام !؟
عزرائیل: نه منم
*اخم کردم و بعد نگاهم رو به شکمم دادم *
امیلی : کوچولو ی مامان میبینی بابات چقدر منو اذیت میکنه ...
*عزی همچنان میخندید*
عزرائیل: یعنی از الان داری شکایت منو پیشش میکنی ؟
*منم خندیدم ، عزی کنارم دراز کشید و خودش رو پایین کشید و صورتش رو نزدیک شکمم گذاشت *
عزرائیل: من امشب اینجا میخوابم ...
امیلی : یعنی بعد از دوماه دو روی ازم بجای اینکه منو بغل کنی بخوابی میری پیش بچه ت ؟ ... آدم فروش
*خندید *
عزرائیل: حسودی نکن الان هم کنار توئم هم کنار کوچولو
امیلی : نموخام
عزرائیل: ناسلامتی داری مادر میشی یکم کمتر بچه باش
امیلی : من همینم که هستم میخوای بخا نمیخوای نخا
*خندید و خودش رو بالا کشید بوسه ی کوتاهی رو لبم گذاشت *
عزرائیل: برای همینه عاشقتم ..
*بغلم کرد *
عزرائیل: حالا هم بخواب چون فردا یه عالمه کار داریم ...
*پیشونیم رو بوسید و منم چشم هام رو بستم تا بخوابم *
امیلی : مایکل من واقعا متاسفم ...
مایکل : برای چی ؟
*با تعجب بهش نگاه کردم *
مایکل : نمیدونم برای چی داری عذر خواهی میکنی امیلی ... ؟
امیلی: از اونجایی که بعد از تموم کاری که برام کردی ... متاسفم مایکل
*صدام از بغض میلرزید *
مایکل : برای اینکه بچه ی برادرم رو حمل میکنی متاسفی ؟ یا برای اینکه من سعی کردم بهت کمک کنم اما نادیده گرفتی و برات مهم نبود و تنها چیزی که میخواستی فقط چندتا کلمه از عزی بود ؟ یا شاید هم از این متاسفی که با وجود اینکه میدونی عاشقتم با عزی اومدی اینجا و عشقولانه بازی درآوردی ؟
*سرم رو پایین انداختم و اشک هام سرازیر شد *
مایکل : من خیلی برات سعی کردم امیلی ولی تو هیچ کس رو بجز عزی نمیبینی ... این یه حقیقته تلخه که قبولش کردم .. متاسفم ولی فعلا باید ازت فاصله بگیرم تا خودم رو با شرایط وفق بدم
*دستش رو روی سرم گذاشت و موهام رو نوازش کرد *
مایکل : برای من فقط خوشحالیه تو مهمه همین که لبخندت رو ببینم یه دنیا برام کافیه ... ما هنوز هم دوست میمونیم امی
*با تعجب بهش نگاه کردم و لبخند زد *
مایکل : درسته یکم بحث بین من و عزی شکل گرفت و بهش حسودی میکنم اما تموم اون بحث ها بخاطر این بود که نگران تو بودم .. تو بهترین دوستمی
*وقتی کلمه ی دوست رو گفت صداش لرزید ، دستش رو از روی سرم برداشت *
مایکل: من هنوزم به اندازه ی قبل دوستت دارم و خواهم داشت فقط یکم وقت میخوام تا به این موضوع عادت کنم
*بدون هیچ حرفی بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن ، اولش تعجب کرد و بعد اونم متقابل بغلم کرد و موهام رو نوازش کرد ، بعد از چند دقیقه کمی ازم فاصله گرفت *
مایکل : امی گریه نکن داری انرژی هدر میدی اون کوچولو گناه داره
*اشک هام رو پاک میکردم و حق حق میکردم ، مایکل خندید *
مایکل : تو خودت هنوز بچه ای اونموقع داری برا خودت بچه هم میاری ؟
*خندیدن ، مایکل لبخند زد و موهام رو از صورتم کنار زد *
مایکل : وقتی میخندی زیباتر میشی ... من دیگه باید برم
امیلی : باشه
مایکل : ممنون که درک میکنی ..
*لبخند زدم و مایکل متقابل لبخند زد ، یهو صدای عزی اومد که صدام میکرد ، سریع رفتم داخل *
عزرائیل: کجا بودی ؟
امیلی : هیچی همینجا
عزرائیل: قرار بود بری سرویس ولی سر از حیاط درآرودی هوم ؟
امیلی : اه خب رفتم سرویس و بعدش خواستم یکم هوای آزاد بخورم
*سریع بهم نزدیک شد و با دقت بهم نگاه کرد *
عزرائیل: حالت تهوع که نداری درسته ؟
امیلی : نه عشقم نگران نباش
عزرائیل: خوبه ... بیا بریم داخل
*رفتیم داخل پیش بقیه ، پرش زمانی بعد از اینکه رفتیم خونه ، روی تخت نشسته بودم و آروم شکمم رو نوازش میکردم ، شکمم یکم برآمده شده بود ، عزی اومد توی اتاق و با دیدنم تو اون حالت لبخند زد و اومد روی تخت کنارم *
عزرائیل: کوچولوی من چطوره ؟
*لبخند زدم ، صورتش رو نزدیک به شکمم برد و آروم شکمم رو بوسید *
عزرائیل: هنوز تکون نمیخوره ؟
امیلی : عزی فقط دو ماهشه ! *خندیدم*
*اخم ریزی کرد*
عزرائیل: ای بابا خب من چمیدونم مگه چندتا بچه بزرگ کردم
امیلی : باشه باشه به غرور پدرانه ت بر خورد ببخشید
*خندید و دستش رو روی شکمم گذاشت *
عزرائیل: جدی چطور با وجود برآمدگی شکمت بازم نفهمیدی حامله ای ؟
امیلی : حس میکردم ولی نمیخواستم قبول کنم برای همین همش خودم رو گول میزدم که این فقط برای اینه که دارم چاق میشم
عزرائیل: از بس که خنگی !
امیلی : یاااا عزی !
*خندید *
عزرائیل: از الان دارم به این فکر میکنم قراره بجای یه لجباز غرغرو دوتا لجباز غرغرو رو تحمل کنم
امیلی : من لجباز و غرغرو ام !؟
عزرائیل: نه منم
*اخم کردم و بعد نگاهم رو به شکمم دادم *
امیلی : کوچولو ی مامان میبینی بابات چقدر منو اذیت میکنه ...
*عزی همچنان میخندید*
عزرائیل: یعنی از الان داری شکایت منو پیشش میکنی ؟
*منم خندیدم ، عزی کنارم دراز کشید و خودش رو پایین کشید و صورتش رو نزدیک شکمم گذاشت *
عزرائیل: من امشب اینجا میخوابم ...
امیلی : یعنی بعد از دوماه دو روی ازم بجای اینکه منو بغل کنی بخوابی میری پیش بچه ت ؟ ... آدم فروش
*خندید *
عزرائیل: حسودی نکن الان هم کنار توئم هم کنار کوچولو
امیلی : نموخام
عزرائیل: ناسلامتی داری مادر میشی یکم کمتر بچه باش
امیلی : من همینم که هستم میخوای بخا نمیخوای نخا
*خندید و خودش رو بالا کشید بوسه ی کوتاهی رو لبم گذاشت *
عزرائیل: برای همینه عاشقتم ..
*بغلم کرد *
عزرائیل: حالا هم بخواب چون فردا یه عالمه کار داریم ...
*پیشونیم رو بوسید و منم چشم هام رو بستم تا بخوابم *
- ۵۳.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط