نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

پارت شیش
میتا: «...»
میتسویا: «ببخشید، نباید می‌خندیدم.»
ولی داشت می‌خندید. 😭
و بدتر از همه این بود که میتا از شنیدن خنده‌ش، خودش هم ناخودآگاه لبخند زد.
نزدیک پایان کلاس، میتسویا کارهای بقیه رو بررسی می‌کرد.
وقتی به میز میتا رسید، پارچه‌ای رو که دوخته بود برداشت و با دقت نگاهش کرد.
میتا نفسش رو حبس کرد.
میتا: «اگه بده، لازم نیست چیزی بگین.»
میتسویا: «چرا؟»
میتا: «چون خودم می‌دونم بده.»
میتسویا پارچه رو روی میز گذاشت.
میتسویا: «برای اولین بار، بد نیست. فقط باید بیشتر تمرین کنی.»
دیدگاه ها (۰)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑴𝒊𝒏𝒆Part 5صبح روز بعدآرین زودتر از بقیه بیدار شده بود ...

Why Did I Fall in Love with You?P⁸دو هفته بعد...دوهی بالاخره...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

پارت دوم | سفارشِ همیشگیروز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقی...

THE GIRL IN HIS DREAMSپارت ۲اسلاید ۲ رو ببینین و تصور کنین.ج...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط