نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت شیش
میتا: «...»
میتسویا: «ببخشید، نباید میخندیدم.»
ولی داشت میخندید. 😭
و بدتر از همه این بود که میتا از شنیدن خندهش، خودش هم ناخودآگاه لبخند زد.
نزدیک پایان کلاس، میتسویا کارهای بقیه رو بررسی میکرد.
وقتی به میز میتا رسید، پارچهای رو که دوخته بود برداشت و با دقت نگاهش کرد.
میتا نفسش رو حبس کرد.
میتا: «اگه بده، لازم نیست چیزی بگین.»
میتسویا: «چرا؟»
میتا: «چون خودم میدونم بده.»
میتسویا پارچه رو روی میز گذاشت.
میتسویا: «برای اولین بار، بد نیست. فقط باید بیشتر تمرین کنی.»
میتا: «...»
میتسویا: «ببخشید، نباید میخندیدم.»
ولی داشت میخندید. 😭
و بدتر از همه این بود که میتا از شنیدن خندهش، خودش هم ناخودآگاه لبخند زد.
نزدیک پایان کلاس، میتسویا کارهای بقیه رو بررسی میکرد.
وقتی به میز میتا رسید، پارچهای رو که دوخته بود برداشت و با دقت نگاهش کرد.
میتا نفسش رو حبس کرد.
میتا: «اگه بده، لازم نیست چیزی بگین.»
میتسویا: «چرا؟»
میتا: «چون خودم میدونم بده.»
میتسویا پارچه رو روی میز گذاشت.
میتسویا: «برای اولین بار، بد نیست. فقط باید بیشتر تمرین کنی.»
- ۲.۷k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط