ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ

+لیکس..راجبت واسم گفته بود..اما هروقت اسمتو میخواستم یه بهونه میاورد..
_بهتر بود ندونی..
+از کجا باهاش اشنا شدی..
_ماموریت..
لیوان قهوم رو روی میز گذاشتم..
+لیکس دانشجوعه..تو..دانشگاه ماموریت داشتی؟
_دانشجو؟..به نظرت اون لباسای خوبو با چه پولی میخرید؟..
+حقوق دانشجویی..تحقیق کردم..واقعا چنین چیزی هست..
_هست..ولی انقدری که میتونست واست اون ست گردنبند و دستبندو بخره؟..همونی که الان گردنته..
+این…
دستمو به گردنبندم کشیدم..
+این اصل نیست..
_هست..باهم خریدیمش..سه ساعت تو مرکز تیفانی منو چرخوند تا واست اینو بخره..
+تیفانی؟..
_خودت که میدونی چقدر گرونه..
+نمیفهمم..میگی مافیا بوده؟..
_نه پرنسس..مامور بود..تو مایه های خودت..ولی توی ساید پول..از ساید مافیا بازی میکرد..نه پلیسای مهربون توی قصه ها..مثل جنابعالی..

باورم نمیشد..اگه..اینجوری بود بهم میگفت..بهم میگفت که مامور بوده..همیشه واسه همه چی ازم اجازه میگرفت..
_فکر میکنی واسه خودش اینکارو میکرد؟..
هه..روزه اولی که اومد گفتم جوجه دانشجویی مثل تو چرا باید بخواد وارد این بازیه خطرناک بشه..جوابش..از انتظاراتم دور بود..گفت خواهرم منو بزرگ کرده..اون تمام خرجمو میده..اون همیشه هوامو داره اما یبار وقتی مریض شده بود من حتی پول داروشم نداشتم..نمیخوام واسه داشتن یه خونه ی ۳۰ متری زجه بزنیم..میخوام یه کاری کنم به خونه ی ۱۰۰ متری قانع نشه..میخوام یکاری کنم جلو دوستاش نگه..نه بابا..پس انداز بکنیم بهتره..ولخرجی واسه ماها نیست..میخوام مثل رویاهای بچگیمون زندگی کنه..

اشک تو چشام جمع شده بود..
لیکسی..من چطوری نفهمیدم..؟
هروقت خسته برمیگشتی خونه..میگفتم چهارصفحه تو دانشگاه درس خوندن خستگی نداره که بیا کمک..
من اگه میدونستم تو داری اینکارارو میکنی جلوتو میگرفتم..
من اگه..

+وایسا…اینکه الان بیمارستانه هم مربوط به عملیاته؟
_خب..
+جواب منو بده
_اره..عملیات فلیکس نبود..عملیات خودم بود..
یه سری محموله بود که هنگام خروج بهش گیر داده بودن..
فهمیدیم تو محوطه جاسوس هست که یهو تیراندازی شروع شد..لیکس قرار بود اون موقع خونه باشه اما یکی از مامورا گفت تیر خورده بردنش تو انبار..
منم دویدم..اما..فکر کنم یکم دیر شده بود..
+لیکس من واسه تو رو اون تخته عوضی..
«هیونجین ویو»
یقمو گرفت و محکم تکونم میداد و جیغ میزد
+لیکس من واسه تو رو اون تخته عوضی!..
میخواسته تو رو نجات بده!..
اومده بوده تو رو نجات بده!…
اروم بغلش کردم..
_هیش..هیش..اروم باش خب؟…باشه..میدونم..میدونم..منم تمام این مدت با عذاب وجدان زندگی کردم..حالا هم حقمه..هر چه قدر دوست داری سرزنشم کن..منو بزن..ولی اگه انقدر جیغ و داد کنی گریه کنی از حال میری..
بهش قول دادم مراقبت باشم..باشه؟..
یهو اروم گرفت..ثابت تو بغلم موند..همچنان صدای هق هقشو میشنیدم..
همیشه..خیلی قوی بود..
اما الان حس میکردم انقدری ترک خورده که با به ضربه ی کوچولو تیکه تیکه میشه..
گوشیش یهو زنگ خورد..
سریع جواب داد..
+هوم هانا..
…
+چی..؟شوخیه دیگه؟..اذیتم نکنا…
…
گوشی از دستش افتاد..
با یه قیافه ی پر بغض نگام کرد..
_راجب لیکسی نیست که؟..
اشکای تو چشماش منو میترسوند..
اینکه چیزی نگفت خودش تاییده..
_بهت میگم حالش خوبه؟؟؟
یهو وسط اشکاش خندید..
+به هوش اومده..

«بیمارستان»
دکتر قبل ورود به اتاق جلوشونو گرفت..
؟چند تا نکته..
اصلا بهش شوک وارد نکنین..تاکید میکنم..اصلا
خبرای جدیدو اروم اروم بگین..هیجان زدش نکنین
یه مدتم واسه اطمینان باید بمونه..
+بله ممنون..
_تو اول برو..باهم ببینتمون شوک میشه..
..
رفتم تو اتاق..
نشسته بود..با قیافه ی منگش اینورو اونور نگاه میکرد..
+لیکسی..
حتی قبل از اینکه نگام کنه گفت
_نونا؟..

#استری_کیدز #چان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین #کیپاپ
دیدگاه ها (۵)

ببخشید اما کلییییی مومنت هیونلیکس پیدا کردم و نتونستم نزارممم

سونگمین از استی خواست که چشماشو ببنده تا اون بتونه یه هدیه ب...

🦊: اوه، امروز موقع تمرین.. همیشه جی و یه عضو دیگه هستن که هم...

پارت ۴۴

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

·̩͙།† ͝ ︶ ͝ ⏝ ͝ ︶ ͝ †། ·̩͙با دانش آموزهای رو مخ چه رفتاری دا...

سناریو دازای

پارت یک امروز داشتم خیلی رندوم تو بارون قدم میزدمو آهنگ گوش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط