خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
<و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشتهای جنس همان رشته که بر گردن توست
<چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجانها
<تپش تب زده نبض مرا میفهمید
آسمان روشنیاش را همه بر چشم تو داد
<مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
<هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
<ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم میگردم
<آخرین زمزمهام را همه شهر شنید
<و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشتهای جنس همان رشته که بر گردن توست
<چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجانها
<تپش تب زده نبض مرا میفهمید
آسمان روشنیاش را همه بر چشم تو داد
<مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
<هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
<ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم میگردم
<آخرین زمزمهام را همه شهر شنید
- ۴۵۱
- ۲۱ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط