تکپارتی چان
وقتی بهترین دوست خواهرش هانایی و پنهونی رو بنگچان کراش داری
امروز تصمیم گرفتی با هانا (اسم خواهر بنگچان) بری دانشگاه البته هرروز اینکارو میکردین اما همیشه اون اول میومد. از خونه که بیرون اومدی و شروع به قدم زدن کردی که رسیدی دم خونشون، اومدی در بزنی که در خودش باز شد. البته یکی از داخل بازش کرد. دیدی داداشش بنگ چان بود. اونو میشناختی و رابطه ی خوبی داشتید. تقریبا همه شما رو با خواهر و برادر اشتباه میگرفتن.
+ اوه، ات سلام!
- سلام کریس، کجا میری؟
+ اوه، خب راستش یه سر میخواستم برم پیاده روی که خواهر اعظم (هانا) میخواست برسونمش دانشگاه
- اوه... پس انگاری امروزو باید تنها برم
× ( هانا) وااا، ات!! بیا باهم بریم!!
- آخه نمیخوام مزاحمتون شم
+ ای بابا ات تعارف نکن دیگه تو جای خواهر نداشته منی
× منم اینجا چغندرم 😐
- خیلی خوب... باشه
سوار ماشین بنگ چان شدی و راه افتادین.
هانا برای اینکه تو معذب نشی از تو خواست بیای جلو بشینی که قبول نکردی و هانا تصمیم گرفت با تو عقب بشینه. بین خودمون بمونه ها ولی کلی غیبت کردین. تو یه سوال شیمی رو جا گذاشته بودی و تصمیم گرفتی تو ماشین حلش کنی.
به دانشگاه رسیدین و هانا زودتر از ماشین پیاده شد و دوید تا خوراکی هاتون رو بگیره. توهم کتاب و جا مدادیتو جمع میکردی. (انتظار دارین چان بیاد یواشکی ات رو ببوسه😏؟ نه عزیز) از ماشین بیرون اومدی و از چان تشکر کردی به سمت دانشگاه دویدی.
وقت ناهار**
داشتی گوشیتو چک میکردی که با یه شایعه که چان داره با یه دختر قرار میزاره مواجه شدی، حتی عکس دختره رو هم دیدی. از اون پیکمی های لوس ننر بود. همون لحظه حالت عوض شد، کلا تبدیل به یه آدم دیگه شدی. هانا متوجهت شد که گفت
× هی ات، چیزی شده..؟
- هوم...؟ نه... خوبم... فقط... احیانا داداشت با یه دختر قرار میزاره؟
× چان؟ نه، تا جایی که من میدونم با کسی قرار نمیزاره... چرا میپرسی؟ نکنه..
هانا از ذوق ترکید
× عاشق شدی بلا!؟ عاشق داداش من؟!
- خیلی خب باشه شلوغش نکن...
× واااییی، خودم خواهر شوهرت میشم!
تو سرخ شدی
- خفه شو... شایعه شده که داداشت داره با یه پیکمیعلی قرار میزاره
× داداش من از پیکمی ها متنفره چرا باید با اونا قرار بزاره؟
- چمیدونم
توی ماشین***
× داداش
+ چیه؟
× شایعه شده با یه پیکمیعلی قرار میزاری
+ خب؟
× خب و زهرمار، میزاری یا نه؟
+ نه معلومه که نه، من خودم تایپ دارم
× اووووفف برامون بگو ببینم؟
+ خب... (نگاه کردن به ات توسط آیینه) تایپ من آدم خیلییییی آروم و ساکتیه.. خیلی مهربونه، عاشق نقاشی با هر وسیله ی دم دستشه، چشمایی داره که عین چشای گربه ها یا... فک کنم روباه هاست. عاشق درسه، عاشق سفر کردن و عاشق نینی هاست
× (دم گوشت) اینا ویژگیای توان 💫
- نخیرم نیست (خجالتی)
چان کمی خندید و تو ذهنش گفت
+ ات نمیدونم فهمیدی تایپ تویی یا نه...
end.
starline: backstage
هانا: ایبابا این دوتا اصلا نمیخوان به هم اعتراف کنن
تو: تو نمیفهمی من چقد عاشق این داداشت-
چان وارد میشود*
چان: ات!! دوسم دارییییی؟؟
تو: ای بابا... آره...
هانا: خب مبارکه انشالله خوشبخت بشین، به پای هم پیر بشین!!
تو و چان: هانا!!
امروز تصمیم گرفتی با هانا (اسم خواهر بنگچان) بری دانشگاه البته هرروز اینکارو میکردین اما همیشه اون اول میومد. از خونه که بیرون اومدی و شروع به قدم زدن کردی که رسیدی دم خونشون، اومدی در بزنی که در خودش باز شد. البته یکی از داخل بازش کرد. دیدی داداشش بنگ چان بود. اونو میشناختی و رابطه ی خوبی داشتید. تقریبا همه شما رو با خواهر و برادر اشتباه میگرفتن.
+ اوه، ات سلام!
- سلام کریس، کجا میری؟
+ اوه، خب راستش یه سر میخواستم برم پیاده روی که خواهر اعظم (هانا) میخواست برسونمش دانشگاه
- اوه... پس انگاری امروزو باید تنها برم
× ( هانا) وااا، ات!! بیا باهم بریم!!
- آخه نمیخوام مزاحمتون شم
+ ای بابا ات تعارف نکن دیگه تو جای خواهر نداشته منی
× منم اینجا چغندرم 😐
- خیلی خوب... باشه
سوار ماشین بنگ چان شدی و راه افتادین.
هانا برای اینکه تو معذب نشی از تو خواست بیای جلو بشینی که قبول نکردی و هانا تصمیم گرفت با تو عقب بشینه. بین خودمون بمونه ها ولی کلی غیبت کردین. تو یه سوال شیمی رو جا گذاشته بودی و تصمیم گرفتی تو ماشین حلش کنی.
به دانشگاه رسیدین و هانا زودتر از ماشین پیاده شد و دوید تا خوراکی هاتون رو بگیره. توهم کتاب و جا مدادیتو جمع میکردی. (انتظار دارین چان بیاد یواشکی ات رو ببوسه😏؟ نه عزیز) از ماشین بیرون اومدی و از چان تشکر کردی به سمت دانشگاه دویدی.
وقت ناهار**
داشتی گوشیتو چک میکردی که با یه شایعه که چان داره با یه دختر قرار میزاره مواجه شدی، حتی عکس دختره رو هم دیدی. از اون پیکمی های لوس ننر بود. همون لحظه حالت عوض شد، کلا تبدیل به یه آدم دیگه شدی. هانا متوجهت شد که گفت
× هی ات، چیزی شده..؟
- هوم...؟ نه... خوبم... فقط... احیانا داداشت با یه دختر قرار میزاره؟
× چان؟ نه، تا جایی که من میدونم با کسی قرار نمیزاره... چرا میپرسی؟ نکنه..
هانا از ذوق ترکید
× عاشق شدی بلا!؟ عاشق داداش من؟!
- خیلی خب باشه شلوغش نکن...
× واااییی، خودم خواهر شوهرت میشم!
تو سرخ شدی
- خفه شو... شایعه شده که داداشت داره با یه پیکمیعلی قرار میزاره
× داداش من از پیکمی ها متنفره چرا باید با اونا قرار بزاره؟
- چمیدونم
توی ماشین***
× داداش
+ چیه؟
× شایعه شده با یه پیکمیعلی قرار میزاری
+ خب؟
× خب و زهرمار، میزاری یا نه؟
+ نه معلومه که نه، من خودم تایپ دارم
× اووووفف برامون بگو ببینم؟
+ خب... (نگاه کردن به ات توسط آیینه) تایپ من آدم خیلییییی آروم و ساکتیه.. خیلی مهربونه، عاشق نقاشی با هر وسیله ی دم دستشه، چشمایی داره که عین چشای گربه ها یا... فک کنم روباه هاست. عاشق درسه، عاشق سفر کردن و عاشق نینی هاست
× (دم گوشت) اینا ویژگیای توان 💫
- نخیرم نیست (خجالتی)
چان کمی خندید و تو ذهنش گفت
+ ات نمیدونم فهمیدی تایپ تویی یا نه...
end.
starline: backstage
هانا: ایبابا این دوتا اصلا نمیخوان به هم اعتراف کنن
تو: تو نمیفهمی من چقد عاشق این داداشت-
چان وارد میشود*
چان: ات!! دوسم دارییییی؟؟
تو: ای بابا... آره...
هانا: خب مبارکه انشالله خوشبخت بشین، به پای هم پیر بشین!!
تو و چان: هانا!!
- ۱۴.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط