رومان عشق پنهانی (پارت2)
از زبان سونیک💙
شدو:ولی من پول نمی خوام تو باید با من ازدواج کنی
انتظار نداشتم همچین حرفی بزنه مثل گوجه قرمز شدم
سونیک:چی نه اصلا من با تو ازدواج نمیکنم
شدو:چرا میکنی من ریس مافیا ها هستم امکان نداره چیزی بخوام و به دستش نیارم... دستت چی شده
سونیک:نخیر... به توجه
شدو:به عنوان همسرت باید بدونم چرا دستت زخمی شده خانم کوچولو
سونیک :برو بابا
اومد جلو و دستم رو گرفت و شروع کرد به زد عفونی و پانسمان کرد بعد از 10 دقیقه کارش تموم شد و اومد جلوم و لپم رو بوسید داشتم منفجر میشودم از خجالت قیافم شبیه به گوجه شده بود
شدو:میخوام برم جلسه از اوتاقت بیرون نیا
سونیک:چه جلسه ای؟
شدو :بعدا میفهمی
بعد منو برد اوتاق
شدو:برات غذا و اب گذاشتم و تلوزیون هم داری محض اعتیاد درو رو قفل میکنم
جوابش رو ندادم اما خیلی پرو هست اومد جلو بقلم کرد و دوباره لپم رو بوسید و من دوباره داشتم منفجر میشدم... رفت و در ها رو قفل کرده که نتونم برم بیرونم منم خودم سرگرم کردم با تلوزیون
ساعت 10:45شب بود که در اوتاق باز شد
شدو:سلام خانم کوچولو
سونیک:به من نگو خانم کوچولو
شدو:میگم
سونیک :منو ببر بیرون
شدو:نه
سونیک:اگه ببری من هرکار بگی انجام میدم اصلا باهات ازدواج میکنم
شدو:باشه قبوله
باهاش رفتم بیرون داشتیم قدم میزدیم
شدو:چندسالته.
سونیک:19...تو چند سالته؟
شدو:27
سونیک:میخوتی منو بدبخت کنی پیرمرد
شدو:من پیرمرد نیستم تازه خیلی هم جونم
سونیک:خیلی
برگشتیم به اوتاق در رو بست و قفل کرد رفتارش عجیب بود پرده ها رو کشید و مهتابی رو روشن کرد... رو تخت نشست و دستمو گرفت و کشید سمت خودش من رو روی خودش نشوند و.....
پارت بعدی به شدت عاشقانه و 🔞
شدو:ولی من پول نمی خوام تو باید با من ازدواج کنی
انتظار نداشتم همچین حرفی بزنه مثل گوجه قرمز شدم
سونیک:چی نه اصلا من با تو ازدواج نمیکنم
شدو:چرا میکنی من ریس مافیا ها هستم امکان نداره چیزی بخوام و به دستش نیارم... دستت چی شده
سونیک:نخیر... به توجه
شدو:به عنوان همسرت باید بدونم چرا دستت زخمی شده خانم کوچولو
سونیک :برو بابا
اومد جلو و دستم رو گرفت و شروع کرد به زد عفونی و پانسمان کرد بعد از 10 دقیقه کارش تموم شد و اومد جلوم و لپم رو بوسید داشتم منفجر میشودم از خجالت قیافم شبیه به گوجه شده بود
شدو:میخوام برم جلسه از اوتاقت بیرون نیا
سونیک:چه جلسه ای؟
شدو :بعدا میفهمی
بعد منو برد اوتاق
شدو:برات غذا و اب گذاشتم و تلوزیون هم داری محض اعتیاد درو رو قفل میکنم
جوابش رو ندادم اما خیلی پرو هست اومد جلو بقلم کرد و دوباره لپم رو بوسید و من دوباره داشتم منفجر میشدم... رفت و در ها رو قفل کرده که نتونم برم بیرونم منم خودم سرگرم کردم با تلوزیون
ساعت 10:45شب بود که در اوتاق باز شد
شدو:سلام خانم کوچولو
سونیک:به من نگو خانم کوچولو
شدو:میگم
سونیک :منو ببر بیرون
شدو:نه
سونیک:اگه ببری من هرکار بگی انجام میدم اصلا باهات ازدواج میکنم
شدو:باشه قبوله
باهاش رفتم بیرون داشتیم قدم میزدیم
شدو:چندسالته.
سونیک:19...تو چند سالته؟
شدو:27
سونیک:میخوتی منو بدبخت کنی پیرمرد
شدو:من پیرمرد نیستم تازه خیلی هم جونم
سونیک:خیلی
برگشتیم به اوتاق در رو بست و قفل کرد رفتارش عجیب بود پرده ها رو کشید و مهتابی رو روشن کرد... رو تخت نشست و دستمو گرفت و کشید سمت خودش من رو روی خودش نشوند و.....
پارت بعدی به شدت عاشقانه و 🔞
- ۳.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط