My Vampire P31
P31
همون شب که یونگی و جیا وارد پارتی شدن،هوسوک هم از دور مراقب یونگی بود.نه به خاطر جیا —به خاطر اینکه یونگی مدتی بود “جنون” پیدا کرده بود.هوسوک روی پشتبام ساختمان پارتی ایستاده بود.باد موهاش رو بهم میزد و از اون بالا همه چیز رو میدید.
چیزی که باعث شد نگاهش تیز بشه:بوی هورمون+ بوی نیّت
خونآشامها فقط خون رو نمیفهمن…اونا “نیّت” آدمها رو بو میکشن.
وقتی پسره به جیا نزدیک شد،یک موج بوی واضح به بینی هوسوک خورد —نه خون…شهوت.نیّت.فکرهای کثیف.نگاههایی که مناسب نبود.
هوسوک لبخند عجیب زد و گفت:
«یکی… داره به چیزی نگاه میکنه که مال ماست.»
چند ثانیه بعد، یونگی پسره رو پرت کرد.هوسوک همزمان از پشتبام پایین پرید —تو سرعتی که چشم آدمی نمیدید.
⸻
وقتی جیا و سهآ از پارتی رفتن بیرونو یونگی گیج و عصبانی دنبال جیا میگشت،پسره از در پشتی سالن درحال فرار بود.نفسنفسزنان، وحشتزده.
هوسوک درست پشت سرش فرود اومد.
هیچ صدایی نداشت.هیچ بادی نخورد.فقط یک سایه ظاهر شد.
پسر برگشت و یهو دید هوسوک چند سانت از صورتش فاصله داره.
هوسوک با لبخند آرام:«سلام.»
پسره فریاد زد: «به خدا… به خدا من کاری نکردم»
هوسوک انگشتشو گذاشت روی لبش:
«هیس.کاری کردی که نباید میکردی.»
پسر گریه کرد:«به خدا… من فقط حرف زدم—»
هوسوک خندید.
«منمیفهمم…و بوی نیّت رو هم میفهمم.»
بعد بدون هیچ ضربهٔ بزرگ،فقط با فشار دو انگشت پشت گردن پسره…بیهوشش کرد.
و با یک چشم برهمزدن انتقالش داد به عمارت.
⸻
ویو عمارت
اتاق تاریک.صندلی فلزی.دستها بسته.
نور سقفی چشمزن.
پسر وحشتزده از خواب پرید:«تو رو خدا… منو ول کنید…»
یونگی وارد شد.چشمهاش هنوز تیرگیِ بعد از پارتی رو داشت.
کنار گوش پسره خم شد:«تو فقط باهاش حرف نزدی.تو جرأت کردی بهش فکر کنی.»
پسره گریه کرد:«به خدا… فقط یه لحظه…»
یونگی بدون هشداربا مشت صاف زد تو شکمش.
خون از دهن پسر زد بیرون..و ضربه طوری بود که پسره صندلی رو با همهچی پرت شد سمت دیوار.
فریاد زد.از درد.از ترس.هوسوک قدمزنان وارد شد.
آهسته کف زد.«خوب شروع کردی، برادر.»
پسر با صدایی شکسته:«خواهش… من غلط کردم… فقط… نمیدونستم… اون… برایشماست…»
هوسوک خم شد، دستش رو گذاشت پشت گردن پسره و سرشو بالا کشید و مجبورش کرد مستقیم نگاه کنه.
هوسوک:«برای ما نیست.اون مالِ ماست.فرقشو میفهمی؟»
پسر جیغ زد.یونگی دوباره نزدیک شد.آهسته.خیلی آهسته.یک ضربهٔ محکم به پهلوش زد.بدنش از صندلی جدا شد و افتاد زمین.
صدای شکستن چیزی اومد،اما خون نبود.فقط درد و خرد شدن.
پسره از شدت درد نمیتونست نفس بکشه.
هوسوک با نوک کفش صورتش رو سمت خودش چرخوند:«بهم بگو… به چی فکر کردی وقتی بهش نگاه کردی؟»
پسره گریه میکرد:«هیچی… به خدا هیچی…»
یونگی خیلی آرام گفت:
«بیـیـیـب!دروغ گفتی.»
و یک لگد محکم زد به صورت پسر —دماغش منفجر شد
پسر از درد جیغ زد و خودش رو جمع کرد.
یونگی کنار گوشش زمزمه کرد:
«تو حتی شایستهٔ نگاهش هم نیستی.»
⸻
همون شب که یونگی و جیا وارد پارتی شدن،هوسوک هم از دور مراقب یونگی بود.نه به خاطر جیا —به خاطر اینکه یونگی مدتی بود “جنون” پیدا کرده بود.هوسوک روی پشتبام ساختمان پارتی ایستاده بود.باد موهاش رو بهم میزد و از اون بالا همه چیز رو میدید.
چیزی که باعث شد نگاهش تیز بشه:بوی هورمون+ بوی نیّت
خونآشامها فقط خون رو نمیفهمن…اونا “نیّت” آدمها رو بو میکشن.
وقتی پسره به جیا نزدیک شد،یک موج بوی واضح به بینی هوسوک خورد —نه خون…شهوت.نیّت.فکرهای کثیف.نگاههایی که مناسب نبود.
هوسوک لبخند عجیب زد و گفت:
«یکی… داره به چیزی نگاه میکنه که مال ماست.»
چند ثانیه بعد، یونگی پسره رو پرت کرد.هوسوک همزمان از پشتبام پایین پرید —تو سرعتی که چشم آدمی نمیدید.
⸻
وقتی جیا و سهآ از پارتی رفتن بیرونو یونگی گیج و عصبانی دنبال جیا میگشت،پسره از در پشتی سالن درحال فرار بود.نفسنفسزنان، وحشتزده.
هوسوک درست پشت سرش فرود اومد.
هیچ صدایی نداشت.هیچ بادی نخورد.فقط یک سایه ظاهر شد.
پسر برگشت و یهو دید هوسوک چند سانت از صورتش فاصله داره.
هوسوک با لبخند آرام:«سلام.»
پسره فریاد زد: «به خدا… به خدا من کاری نکردم»
هوسوک انگشتشو گذاشت روی لبش:
«هیس.کاری کردی که نباید میکردی.»
پسر گریه کرد:«به خدا… من فقط حرف زدم—»
هوسوک خندید.
«منمیفهمم…و بوی نیّت رو هم میفهمم.»
بعد بدون هیچ ضربهٔ بزرگ،فقط با فشار دو انگشت پشت گردن پسره…بیهوشش کرد.
و با یک چشم برهمزدن انتقالش داد به عمارت.
⸻
ویو عمارت
اتاق تاریک.صندلی فلزی.دستها بسته.
نور سقفی چشمزن.
پسر وحشتزده از خواب پرید:«تو رو خدا… منو ول کنید…»
یونگی وارد شد.چشمهاش هنوز تیرگیِ بعد از پارتی رو داشت.
کنار گوش پسره خم شد:«تو فقط باهاش حرف نزدی.تو جرأت کردی بهش فکر کنی.»
پسره گریه کرد:«به خدا… فقط یه لحظه…»
یونگی بدون هشداربا مشت صاف زد تو شکمش.
خون از دهن پسر زد بیرون..و ضربه طوری بود که پسره صندلی رو با همهچی پرت شد سمت دیوار.
فریاد زد.از درد.از ترس.هوسوک قدمزنان وارد شد.
آهسته کف زد.«خوب شروع کردی، برادر.»
پسر با صدایی شکسته:«خواهش… من غلط کردم… فقط… نمیدونستم… اون… برایشماست…»
هوسوک خم شد، دستش رو گذاشت پشت گردن پسره و سرشو بالا کشید و مجبورش کرد مستقیم نگاه کنه.
هوسوک:«برای ما نیست.اون مالِ ماست.فرقشو میفهمی؟»
پسر جیغ زد.یونگی دوباره نزدیک شد.آهسته.خیلی آهسته.یک ضربهٔ محکم به پهلوش زد.بدنش از صندلی جدا شد و افتاد زمین.
صدای شکستن چیزی اومد،اما خون نبود.فقط درد و خرد شدن.
پسره از شدت درد نمیتونست نفس بکشه.
هوسوک با نوک کفش صورتش رو سمت خودش چرخوند:«بهم بگو… به چی فکر کردی وقتی بهش نگاه کردی؟»
پسره گریه میکرد:«هیچی… به خدا هیچی…»
یونگی خیلی آرام گفت:
«بیـیـیـب!دروغ گفتی.»
و یک لگد محکم زد به صورت پسر —دماغش منفجر شد
پسر از درد جیغ زد و خودش رو جمع کرد.
یونگی کنار گوشش زمزمه کرد:
«تو حتی شایستهٔ نگاهش هم نیستی.»
⸻
- ۲۰.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط