فرشته ی من
×اها راستی یادم رفت بهت بگم رزی جونگکوک بهم گفت که محافظ منه(با ذوق)
+خب...
×خب؟یعنی چی خب؟ایشش
+ها نه من میدونستم یعنی حدس میزدم که محافظ تو باشه...
×عاو...راستی این طلعت رو چرا اواردید خونه اصلا چکارست؟
+امم..طلعت یجور چطوری بگم....دعا نویس...همچین چیزیه
منم مثل جونگکوک اولا که به زمین اومده بودم نمیتونستم حرف بزنم جیمین رفت پیش اون یه معجون به من داد تا بخورم بعد تونستم حرف بزنم
×اووو..خب الان از اون معجونه بهتون نداد تا بدیم به جونگکوک بخوره بتونه حرف بزنه
+متاسفانه نه...یکی از مواد اولیش که یه گل هستش خیلی کمیابه ...برای همین اواردیمش خونه تا نقشه ی جایی که اون گل هست رو برامون بکشه تا بریم بیاریم و اون معجون رو درست کنه
×خب منتظر چی هستید بریم دیگه
+اون گل توو یه چنگله که هر کسی سالن ازش بیرون نمیاد
×یعنی میگی خطر ناکه
+اوهوم..تو و جونگکوک نباید بیاید منو طلعت و جیمین میریم
×نهه..یعنی چییی..منم میخوام بیام
+خطرناکه..جیمین مافیاست قطعا بلده از خودش مراقبت کنه..منم که خودت میدونی بلدم چیکار بکنم طلعت هم ما ازش مراقبت میکنیم..ولی اگه تو بیای تعدادمون زیاد میشه...از یه طرف باید از تو و از یه طرف باید از طلعت مراقبت کنیم..اینجوری سرعت مون توی پیدا کردن گل کم میشه
×من دفاع شخصی و تکواندو بلدم میتونم اط خودم مراقبت کنم
+هووووف...برو ببین جیمین چی میگه
×ویییی مرسی عشقمممم(با عجله رفت)
*ویو رزی*
برگشتم سمت جونگکوک که با لبخند داشت رفتن لیا رو نگا میکرد
+هی معلوم هست چته چرا اینجوری نگا میکن؟؟نکنه ی خبرایی شیطون...وایی داداش کوچیکم عا..
نزاشت حرفمو بزنم دهنمو گرفت
+هوممممم
گاز از دستش گرفتم که ولمکرد
+ایی خفه شدم مگه دروغ میگم؟ببین جونگکوک فرشته نمیتونه یه آدم رو دوست داشته باشه میدونی که راه ادم ها و فرشته ها از هم جداست..آدم ها یه زمانی میمیرن
و روحشون توی یه بدن دیگه زنده میشه(این یکی از احتمالاتی که برای انسان بعد از مرگ اتفاق میفته و من دوست داشتم گه توی داستان باشه حالا احتمال های دیگه ای هم هست )یجورایی تناسخ پیدا میکنه و هیچوقت فرشته ها بهشون نمیرسن وقتی روح تناسخ پیدا کنه اون لحظه اصلا فرشته محافظش رو نمیشناسه
جونگکوک با چهره ای پر از غم نگام کرد
آروم سرشو تکون داد و بلند شد رفت
+هوفففف...فقط یه راه برای بهم رسیدنشون هست .....ادامه دارد
+خب...
×خب؟یعنی چی خب؟ایشش
+ها نه من میدونستم یعنی حدس میزدم که محافظ تو باشه...
×عاو...راستی این طلعت رو چرا اواردید خونه اصلا چکارست؟
+امم..طلعت یجور چطوری بگم....دعا نویس...همچین چیزیه
منم مثل جونگکوک اولا که به زمین اومده بودم نمیتونستم حرف بزنم جیمین رفت پیش اون یه معجون به من داد تا بخورم بعد تونستم حرف بزنم
×اووو..خب الان از اون معجونه بهتون نداد تا بدیم به جونگکوک بخوره بتونه حرف بزنه
+متاسفانه نه...یکی از مواد اولیش که یه گل هستش خیلی کمیابه ...برای همین اواردیمش خونه تا نقشه ی جایی که اون گل هست رو برامون بکشه تا بریم بیاریم و اون معجون رو درست کنه
×خب منتظر چی هستید بریم دیگه
+اون گل توو یه چنگله که هر کسی سالن ازش بیرون نمیاد
×یعنی میگی خطر ناکه
+اوهوم..تو و جونگکوک نباید بیاید منو طلعت و جیمین میریم
×نهه..یعنی چییی..منم میخوام بیام
+خطرناکه..جیمین مافیاست قطعا بلده از خودش مراقبت کنه..منم که خودت میدونی بلدم چیکار بکنم طلعت هم ما ازش مراقبت میکنیم..ولی اگه تو بیای تعدادمون زیاد میشه...از یه طرف باید از تو و از یه طرف باید از طلعت مراقبت کنیم..اینجوری سرعت مون توی پیدا کردن گل کم میشه
×من دفاع شخصی و تکواندو بلدم میتونم اط خودم مراقبت کنم
+هووووف...برو ببین جیمین چی میگه
×ویییی مرسی عشقمممم(با عجله رفت)
*ویو رزی*
برگشتم سمت جونگکوک که با لبخند داشت رفتن لیا رو نگا میکرد
+هی معلوم هست چته چرا اینجوری نگا میکن؟؟نکنه ی خبرایی شیطون...وایی داداش کوچیکم عا..
نزاشت حرفمو بزنم دهنمو گرفت
+هوممممم
گاز از دستش گرفتم که ولمکرد
+ایی خفه شدم مگه دروغ میگم؟ببین جونگکوک فرشته نمیتونه یه آدم رو دوست داشته باشه میدونی که راه ادم ها و فرشته ها از هم جداست..آدم ها یه زمانی میمیرن
و روحشون توی یه بدن دیگه زنده میشه(این یکی از احتمالاتی که برای انسان بعد از مرگ اتفاق میفته و من دوست داشتم گه توی داستان باشه حالا احتمال های دیگه ای هم هست )یجورایی تناسخ پیدا میکنه و هیچوقت فرشته ها بهشون نمیرسن وقتی روح تناسخ پیدا کنه اون لحظه اصلا فرشته محافظش رو نمیشناسه
جونگکوک با چهره ای پر از غم نگام کرد
آروم سرشو تکون داد و بلند شد رفت
+هوفففف...فقط یه راه برای بهم رسیدنشون هست .....ادامه دارد
- ۳.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط