مافیای_من
مافیای_من
پارت15
ویو ا/ت:
بعد از اون نگاه تعجب اور جونگکوک به جیمین، جیمین سرشو برگردوند و رفت سمت میزش نسشت روی صندلیش و چنتا دفتر رو ورق زد.
جیمین: جئون این خانوما نباید تیر اندازی بلد باشن؟
جونگکوک: اره خب باید تیر اندازیشون عالی باشه
میرا: ما تیر اندازی بلدیم(با لحن جدی و سرد)
جونگکوک: فکر نکنم شماها تیر اندازیتون خوب باشه(با خنده و لحنی تحقیر امیز)
جیمین: خب پس بریم سراغ تیر اندازی
جیمین از سرجاش بلند شد و رفت سمت در
جیمین: دنبالم بیاین
من و میرا با کلی کلافگی دنبالش رفتیم جونگکوک هم پشت سرمون داشت میومد
اتاق تیر اندازی خیلی بزرگ بود
وارد اون محوطه که شدیم صدای برخورد گلوله با هدف ها خیلی گوش خراش بود جونگکوک همون لحظه صداش در اومد
جونگکوک: (با صدای خشن) شنیدم ادعای مهارت میکنید. ولی تیراندازیِ کاغذی با تیراندازی به هدفِ متحرک فرق داره. میرا، برو اونجا.
میرا بدون ترس با سرعت رفت سمت جونگکوک اسلحه ی جونگکوک رو از لباسش جدا کرد و هدف ها رو یکی یکی زد
همه تعجب کرده بودن
جیمین به جونگکوک نگاه کرد و پوزخندی زد، طوری که انگار داشت یه نمایشِ کمدی میدید
جونگکوک: نه معلومه این کاره ای
جیمین نگاهش رو چرخوند سمتِ من. چشماش یک برق خاصی داشت هم سرد هم نفرت و هم اعتماد نتونستم دقیق بفهمم اون برق درون چشماش چیه
جیمین: (با لحنی سرد و آروم و مرموز) حالا نوبتِ توئه، ا/ت. ولی فقط تیراندازی کافی نیست.
یکم ترسیده بودم اما اسلحه رو از جیمین گرفتم و شروع کردم به تیر اندازی
همه تیر هام به هدف خورد. خب این عادی بود، آخه من یه پلیس بودم و آموزشهای زیادی دیده بودم، اما نمیدونستم چرا جیمین با این نگاهِ سنگین و لایه لایه، انگار داره روحم رو کالبدشکافی میکنه.
جیمین اسلحه رو از دستم گرفت. انگشتهاش برای یه لحظه با انگشتهای من تماس داشت و اون لرزشِ عجیبی رو توی بدنم حس کردم؛ یه لرزش که نمیدونستم از ترس بود یا از اون تنشِ غیرقابلِ توضیحِ بینمون.
جیمین با همون لحنِ سرد و بدونِ هیچِ احساسی گفت:
«خوبه، ولی برای من کافی نیست. من دنبالِ یه پلیس نیستم، من دنبالِ یه سایه هستم. کسی که میتونه توی تاریکیهااون تنشِ غیرقابلِ توضیحِ بینمون.
من یکم گیج شده بودم
«یعنی چی یعنی میدونه که من ییک پلیسم؟
عااااا فکر نکنم بدونه»
کمی مکث کرد و نگاهش رو به من دوخت.
جیمین:از امشب، تو دیگه توی اون اقامتگاههای معمولی نیستی. تو دستیارِ مستقیمِ منی. یعنی تمامِ مدت، تمامِ شبها، باید توی بخشِ اختصاصیِ من توی این عمارت باشی. باید همیشه دمِ دستم باشی تا بدونی کی، کجا و چطور حرکت میکنه.
قلبم ریخت. این یعنی ورود به قلبِ قلمروِ اون! یعنی دیدنِ تمامِ تاریکیهاش.همون لحظه جیمین رو به جونگکوک کرد:
جیمین: جونگکوک، این خانم (به میرا اشاره کرد) هم از این به بعد تحتِ نظرِ توئه. اون قراره کارهای شخصیِ تو رو انجام بده و همونجا، کنارِ خودت زندگی کنه.»
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهی به میرا بندازه، با اون صدای بم و خشنش گفت: «باشه. پس منتظرشون میمونم.»(با نیشخند)
من نگاهی به میرا انداختم. صورتِ میرا هم مثلِ من سنگی شده بود، اما توی چشماش یه جورِ مصمم بودنِ جدید میدیدم. ما واردِ یه بازی شده بودیم که از قبل، قواعدش توسطِ این دو نفر نوشته شده بود…
پایان پارت 15
پارت15
ویو ا/ت:
بعد از اون نگاه تعجب اور جونگکوک به جیمین، جیمین سرشو برگردوند و رفت سمت میزش نسشت روی صندلیش و چنتا دفتر رو ورق زد.
جیمین: جئون این خانوما نباید تیر اندازی بلد باشن؟
جونگکوک: اره خب باید تیر اندازیشون عالی باشه
میرا: ما تیر اندازی بلدیم(با لحن جدی و سرد)
جونگکوک: فکر نکنم شماها تیر اندازیتون خوب باشه(با خنده و لحنی تحقیر امیز)
جیمین: خب پس بریم سراغ تیر اندازی
جیمین از سرجاش بلند شد و رفت سمت در
جیمین: دنبالم بیاین
من و میرا با کلی کلافگی دنبالش رفتیم جونگکوک هم پشت سرمون داشت میومد
اتاق تیر اندازی خیلی بزرگ بود
وارد اون محوطه که شدیم صدای برخورد گلوله با هدف ها خیلی گوش خراش بود جونگکوک همون لحظه صداش در اومد
جونگکوک: (با صدای خشن) شنیدم ادعای مهارت میکنید. ولی تیراندازیِ کاغذی با تیراندازی به هدفِ متحرک فرق داره. میرا، برو اونجا.
میرا بدون ترس با سرعت رفت سمت جونگکوک اسلحه ی جونگکوک رو از لباسش جدا کرد و هدف ها رو یکی یکی زد
همه تعجب کرده بودن
جیمین به جونگکوک نگاه کرد و پوزخندی زد، طوری که انگار داشت یه نمایشِ کمدی میدید
جونگکوک: نه معلومه این کاره ای
جیمین نگاهش رو چرخوند سمتِ من. چشماش یک برق خاصی داشت هم سرد هم نفرت و هم اعتماد نتونستم دقیق بفهمم اون برق درون چشماش چیه
جیمین: (با لحنی سرد و آروم و مرموز) حالا نوبتِ توئه، ا/ت. ولی فقط تیراندازی کافی نیست.
یکم ترسیده بودم اما اسلحه رو از جیمین گرفتم و شروع کردم به تیر اندازی
همه تیر هام به هدف خورد. خب این عادی بود، آخه من یه پلیس بودم و آموزشهای زیادی دیده بودم، اما نمیدونستم چرا جیمین با این نگاهِ سنگین و لایه لایه، انگار داره روحم رو کالبدشکافی میکنه.
جیمین اسلحه رو از دستم گرفت. انگشتهاش برای یه لحظه با انگشتهای من تماس داشت و اون لرزشِ عجیبی رو توی بدنم حس کردم؛ یه لرزش که نمیدونستم از ترس بود یا از اون تنشِ غیرقابلِ توضیحِ بینمون.
جیمین با همون لحنِ سرد و بدونِ هیچِ احساسی گفت:
«خوبه، ولی برای من کافی نیست. من دنبالِ یه پلیس نیستم، من دنبالِ یه سایه هستم. کسی که میتونه توی تاریکیهااون تنشِ غیرقابلِ توضیحِ بینمون.
من یکم گیج شده بودم
«یعنی چی یعنی میدونه که من ییک پلیسم؟
عااااا فکر نکنم بدونه»
کمی مکث کرد و نگاهش رو به من دوخت.
جیمین:از امشب، تو دیگه توی اون اقامتگاههای معمولی نیستی. تو دستیارِ مستقیمِ منی. یعنی تمامِ مدت، تمامِ شبها، باید توی بخشِ اختصاصیِ من توی این عمارت باشی. باید همیشه دمِ دستم باشی تا بدونی کی، کجا و چطور حرکت میکنه.
قلبم ریخت. این یعنی ورود به قلبِ قلمروِ اون! یعنی دیدنِ تمامِ تاریکیهاش.همون لحظه جیمین رو به جونگکوک کرد:
جیمین: جونگکوک، این خانم (به میرا اشاره کرد) هم از این به بعد تحتِ نظرِ توئه. اون قراره کارهای شخصیِ تو رو انجام بده و همونجا، کنارِ خودت زندگی کنه.»
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهی به میرا بندازه، با اون صدای بم و خشنش گفت: «باشه. پس منتظرشون میمونم.»(با نیشخند)
من نگاهی به میرا انداختم. صورتِ میرا هم مثلِ من سنگی شده بود، اما توی چشماش یه جورِ مصمم بودنِ جدید میدیدم. ما واردِ یه بازی شده بودیم که از قبل، قواعدش توسطِ این دو نفر نوشته شده بود…
پایان پارت 15
- ۱۷
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط