{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Destiny part 20

سرنوشت
نویسنده:Ha-yun
پارت ۲۰

ویو ات:
سکوت سنگینی توی دفتر حاکم شده بود. صدای تیک‌تیک ساعت روی دیوار انگار داشت توی سرم می‌کوبید. نگاه جیمین مثل یخ سرد بود؛ نگاهی که نه تنها تهدید می‌کرد، بلکه انگار داشت تمام رویاهای من رو ذره ذره نابود می‌کرد. از یک طرف، قرارداد بود... راهی که می‌تونستم توی کره‌ جنوبی بمونم و به آرزوم برسم. از طرف دیگه، صدای جونگکوک... اون که با چشم‌های پر از التماس بهم می‌گفت امضا نکنم.

«دست‌هایم می‌لرزید»

نگاهم بین کاغذ سفیدِ قرارداد و چشم‌های جونگکوک چرخ می‌خورد. اگر امضا می‌کردم، یعنی با پشت کردن به جونگکوک و بقیه‌ی اعضا، به رسیدن به آیدل شدنم ادامه می‌دادم. اگر امضا نمی‌کردم، یعنی همه‌چیز تموم شده بود.

جونگکوک: «ات، به من نگاه کن... من می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی، ولی این راه درست نیست. اونا دارن ازت می‌خوان که خودت رو از ما جدا کنی. اگه این رو قبول کنی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی مثل قبل با ما باشی.»

جیمین: «زمان نداریم جونگکوک. یا اون امضا رو می‌کنه، یا همین الان باید وسایلش رو جمع کنه و از اینجا بره. ما اینجا نیستیم که اجازه بدیم یه عضو، تعادل گروه رو به هم بزنه.»

ویو ات:
بغضم بالا اومده بود. می‌خواستم داد بزنم که من فقط می‌خوام آیدل باشم! می‌خواستم بگم من برای این روزها کلی سختی کشیدم! اما فقط تونستم با لکنت حرف بزنم.

ات: «جـ... جیمین هیونگ... یعنی... واقعاً تنها راهش همینه؟»

جیمین: «بله. بدون هیچ استثنایی. یا جدایی از اعضا، یا خروج از کمپانی. انتخاب با خودته.»

جونگکوک: «این قرارداد غیرمنصفانه‌ست! شما حق ندارید از یه عضو بخواهید که رابطه‌اش رو با بقیه قطع کنه!»

جیمین: «این مربوط به مدیریت گروه هست، نه تو. ات، امضا کن. زود باش.»

ویو ات:
قلم توی دستم سنگین بود. انگار داشت از توی دستم می‌لغزید. قلبم اونقدر تند می‌زد که می‌ترسیدم بقیه هم صداش رو بشنون. تمام خاطرات مهاجرت از ایران، تمام شب‌هایی که برای تمرین کردن گریه کرده بودم، همه‌شون مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد شدن.

«اشک توی چشمام جمع شده بود»

ات: «اگه... اگه امضا کنم... جونگکوک... تو... تو هنوز با من حرف می‌زنی؟»

جونگکوک: «...»

«جونگکوک برای لحظه‌ای ساکت شد، انگار خودش هم نمی‌دونست جواب چی باشه. جیمین با بی‌صبرانه نگاه کردن به ساعت، فشار رو بیشتر کرد.»

جیمین: «ات! امضا کن یا تمام!»

ویو ات:
دستم رو جلو بردم. نوک قلم به کاغذ رسید. فقط یک حرکت... فقط یک حرکت و همه‌چیز تغییر می‌کرد.

«نفس عمیقی کشیدم و...»
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط