کافه پروکوپ/پارت ۱۷
از زبان ژانت:
تهیونگ دو روز پیش از پیشم رفت یه بار دیدمش تو دو روز اخیر ؛ اینکه انقد به دوستاش اهمیت میده عصبیم کرده وقتیم دیدمش بازم این موضوعو بهش گوشزد کردم ولی اون حرف خودشو زد و گفت که اشتباه فکر میکنم ولی من نمیخوام تهیونگو با بقیه تقسیم کنم اون فقط باید مال من باشه ...
یکی زنگ در خونمو داره میزنه آیفون رو برداشتم تصویر دوس پسر سابقمو تو آیفون دیدم بهش گفتم چیکار داری؟ چرا باز اومدی؟
گفت: فقط میخوام باهات حرف بزنم قول داد که مثل دفعه قبلی دیوونه نمیشه ولی من درو باز نکردم ولی اون گفت که نمیره....
چند ساعت گذشت رفتم آیفونو زدم دیدم هنوز اون بیرون نشسته برای همین درو براش باز کردم بیاد تو وقتی اومد داخل ، دم در بهش گفتم صبر کن قبل از هرچیز بهت بگم که اگه اذیتم کنی میندازمت زندان
اونم گفت: ژانت من بخاطر همون اومدم که ازت عذرخواهی کنم من اون روز از شدت ناراحتی و غم از دست دادن تو کلی الکل خورده بودم خودمم نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم عزیزم
ژانت: به من نگو عزیزم لعنتی
-ژانت فقط چند دقیقه به حرفام گوش کن بعد هرچی خواستی بگو من پشیمونم من خیلی دوست دارم اون پسره که الان باهاشی به درد تو نمیخوره اون از یه دنیای دیگس تو از جای دیگه
ژانت: تو حق نداری درباره تهیونگ اینطوری بگی
-ولی اینو دیر میفهمی اون موقع راه برگشت نداری اون شرکت باباشو ول نمیکنه که اینجا زندگی کنه بلاخره تنهات میذاره ولی این منم که پیشت میمونم
ژانت: ولی تهیونگ میخواد موسیقی کار کنه اونم تو فرانسه نه کشور خودش
اون خنده تلخی کرد و گفت: تو قبلا انقد ساده نبودی که؛ اون پسره خامت کرده اون بدون پشتیبانی باباش بدون پول اون هیچ کاری نمیتونه بکنه و قطعا پدرشو به تو ترجیح میده حالا خود دانی اگه میخوای خودتو به اون راه بزنی که یه دفعه چشاتو وا کنی و ببینی ولت کرده اون دیگه میل خودته ولی بدون من فرصت انتخاب دادم بهت و تا یه هفته منتظر جوابت میمونم چون بعد اون میخوام واقعا تو رو کنار بزارم با اینکه خیلی دوست دارم اما اگه تو این هفته قبول کنی من پیشت باشم اونوقت تمام عمر و زندگیمو میریزم به پات و مطمئن باش بیشتر از هرکسی دوست خواهم داشت ....
اینا رو بهم گفت و رفت نذاشت من حرفمو بزنم و فقط گفت فکراتو بکن و فعلا حرفی نزن...
از زبان سولینا:
آخر هفته بود رفتم استراسبورگ که خانوادم سری بزنم و باهاشون صحبت کنم در مورد جیمین؛ شب بود با خانوادم سر شام نشسته بودیم که پدرم گفت: سولینا چه خوب که برگشتی خونه باید باهات حرف بزنم البته فک کنم مادرت یه چیزایی بهت گفته
سولینا: بله پدر یه چیزایی بهم گفتن ولی منم همون موقع تصمیممو به مامان گفتم
پدر: اینکه میخوای با یه کره ای ازدواج کنی و از اینجا بری؟....
شرط : ۵۵ لایک
تهیونگ دو روز پیش از پیشم رفت یه بار دیدمش تو دو روز اخیر ؛ اینکه انقد به دوستاش اهمیت میده عصبیم کرده وقتیم دیدمش بازم این موضوعو بهش گوشزد کردم ولی اون حرف خودشو زد و گفت که اشتباه فکر میکنم ولی من نمیخوام تهیونگو با بقیه تقسیم کنم اون فقط باید مال من باشه ...
یکی زنگ در خونمو داره میزنه آیفون رو برداشتم تصویر دوس پسر سابقمو تو آیفون دیدم بهش گفتم چیکار داری؟ چرا باز اومدی؟
گفت: فقط میخوام باهات حرف بزنم قول داد که مثل دفعه قبلی دیوونه نمیشه ولی من درو باز نکردم ولی اون گفت که نمیره....
چند ساعت گذشت رفتم آیفونو زدم دیدم هنوز اون بیرون نشسته برای همین درو براش باز کردم بیاد تو وقتی اومد داخل ، دم در بهش گفتم صبر کن قبل از هرچیز بهت بگم که اگه اذیتم کنی میندازمت زندان
اونم گفت: ژانت من بخاطر همون اومدم که ازت عذرخواهی کنم من اون روز از شدت ناراحتی و غم از دست دادن تو کلی الکل خورده بودم خودمم نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم عزیزم
ژانت: به من نگو عزیزم لعنتی
-ژانت فقط چند دقیقه به حرفام گوش کن بعد هرچی خواستی بگو من پشیمونم من خیلی دوست دارم اون پسره که الان باهاشی به درد تو نمیخوره اون از یه دنیای دیگس تو از جای دیگه
ژانت: تو حق نداری درباره تهیونگ اینطوری بگی
-ولی اینو دیر میفهمی اون موقع راه برگشت نداری اون شرکت باباشو ول نمیکنه که اینجا زندگی کنه بلاخره تنهات میذاره ولی این منم که پیشت میمونم
ژانت: ولی تهیونگ میخواد موسیقی کار کنه اونم تو فرانسه نه کشور خودش
اون خنده تلخی کرد و گفت: تو قبلا انقد ساده نبودی که؛ اون پسره خامت کرده اون بدون پشتیبانی باباش بدون پول اون هیچ کاری نمیتونه بکنه و قطعا پدرشو به تو ترجیح میده حالا خود دانی اگه میخوای خودتو به اون راه بزنی که یه دفعه چشاتو وا کنی و ببینی ولت کرده اون دیگه میل خودته ولی بدون من فرصت انتخاب دادم بهت و تا یه هفته منتظر جوابت میمونم چون بعد اون میخوام واقعا تو رو کنار بزارم با اینکه خیلی دوست دارم اما اگه تو این هفته قبول کنی من پیشت باشم اونوقت تمام عمر و زندگیمو میریزم به پات و مطمئن باش بیشتر از هرکسی دوست خواهم داشت ....
اینا رو بهم گفت و رفت نذاشت من حرفمو بزنم و فقط گفت فکراتو بکن و فعلا حرفی نزن...
از زبان سولینا:
آخر هفته بود رفتم استراسبورگ که خانوادم سری بزنم و باهاشون صحبت کنم در مورد جیمین؛ شب بود با خانوادم سر شام نشسته بودیم که پدرم گفت: سولینا چه خوب که برگشتی خونه باید باهات حرف بزنم البته فک کنم مادرت یه چیزایی بهت گفته
سولینا: بله پدر یه چیزایی بهم گفتن ولی منم همون موقع تصمیممو به مامان گفتم
پدر: اینکه میخوای با یه کره ای ازدواج کنی و از اینجا بری؟....
شرط : ۵۵ لایک
- ۴۲.۵k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط