دنباڸ.بهانہ بود…

دنباڸ.بهانہ بود…
دستش.دادم…

بے فایده.دڸ…
بہ چشم مستش.دادم…

با خنجر.ڪینہ
خواست زخمم.بزند…

در خویش.شڪستم و
شڪستش.دادم
دیدگاه ها (۱۱)

بعضی روزها آدم حس میکندخدا دستش را می گیردمقابل غم ها..میگوی...

پارت ۱۳

part 4

بسم الله الرحمن الرحیم در ذات حیات، شادی است :بسیاری به دنبا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

حتی گل‌ها هم می‌دانستPart 2ماه در آسمان مانند جواهری می‌درخش...

**پارت ۳۳**تفِ خونیِ من روی سینه‌اش، آخرین جرقه‌ای بود که ان...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

دیو و دلبر پارت ۱۷ رسیدیم به عمارت بزرگ حاج رحمان پدر بزرگ م...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط