دیو و دلبر

دیو و دلبر

دیو و دلبر

پارت ۱۷

رسیدیم به عمارت بزرگ حاج رحمان پدر بزرگ
مذهبی و تعصبی

هر کس با حرفش مخالفت کند او را به طور بد تنبیه میکند

یکی دخترش  ربابه دختری که عاشق باغ بون عمارت حاج رحمان شده بود

و تصمیم گرفت فرار کند اما حاجی رحمان تا فهمید او را به طور بدی کتک زد و بعدش

دیگه هیچکس اسم ربابه رو نیآورد

میترسم میترسم تقدیرم مثل ربابه شه اونقدر کتک بخورم که خون بالا بیاورم

میترسم منو هم گم و گور کنن 

ربابه دختر خوشگلی بود موهای خرمایی بلندی داشت چشمای درشت قهوه ای رنگ اما

عشقش او را سوزاند .

..

ماشین را نگه داشت اول مامان از ماشین پیاده شد بعد دینا

منم پیاده شدم با قلبی لرزون نزدیک در بزرگ عمارت حاج رحمان رسیدیم

مرد عاقل و تعصبی بود از چشمات میفهمید چی تو مغز و قلبت میگذره

در بزرگ را نگهبان هایش باز کردن وارد حیات بزرگ عمارت حاج رحمان شدیم

با اعصایی که سرش شکل مار افعی بود وسط حیات ایستاده بود لباس هایی

شبیه به یه پیرهن سفید و جلیقه نیلی رنگ و یه کت همرنگ جلیقه اش روی

تن تپلش نشسته بود  .

زن عمو زیور زنی عاقل و پر از طلا عاشق طلا بود زن بدجنس و یه دختر ۲۵ ساله که در

چشم همه ترشیده شده توی عمارت حاج رحمان بودن اسم دخترش بتول بود

اخلاقش شبیه زیور بود مامانش  یه دختره عقده ای .

نادر  پسر عموم بود از من خوشش میومد اما من دیگه از هیچکس خوشم نمیاد

همه مرد ها چندشن .

دیو و دلبر

پارت ۱۸

بی بی شاه پسند زن مهربون و تپلو چشماش رنگ خاصی داشت یجورایی قهوه ای و سبز

و آبی کلا هر رنگ توی چشماش قاطی شده بود رو سریش همیشه محکم بود هیچکس یه تار موش رو ندیده بود

بی بی شاه پسند زنی بود که همه جلوش خم و راست میشدن

خانواده مارو دوست داشت بیشتر از همه منو .

چشممو دوختم به خدیجه خدمتکار ۲۰ ساله عمارت حاج رحمان

از اونجور زن هایی بود که به اربابشون خیلی احترام میذاشت

همچی بی نقص و عالی پیش بره دستپختش حرف نداشت

و یه پسر داشت که سربازی بود و هیچ پیامی ازش دریافت نکرده بود برای دو سال

چشماش غم خاصی داشت .

حاج رحمان اعصاش را کوبید به زمین و گفت

-چرا خشکت زده دلربا دخترم

با دیدن دور برم و دیدن زن عمو زیور که توی گوش دخترش پچ پچ میکنه تمام هوس حواسم برگشت

رفتم نزدیک اول دست پیر و چروکیده بی بی شاه پسند رو بوسیدم و سرش را بوسه ای زدم

-خوش آمدی دخترم

سرمو‌تکون دادم و رفتم سمت حاجی رحمان

دستش را جلو آورد لبای خشکم را روی دستش گذاشتم و بوسیدم پیشانیم را روی

دستش گذاشتم با اون یکی دستش سرم را نوازش کرد

سرم را بالا اوردم و بعد رفتم سمت عمو اسفندیار پسر دوم حاج رحمان 

مرد مهربونی بود هیچ نقابی نداشت چون همیشه با من مهربون بود .

هیچی ازش بدی ندیدم

دستش را نوازش وار روی سرم گذاشت و نوازش کرد چندباری
دیدگاه ها (۰)

کپشنننن؛😈🎀😂عروسک من😈🔞پارت شصت منو برگردوند سمت خودش سرمو پای...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

part : 17سعی میکردم بغض توی گلومو از بین ببرم ... دلم برای پ...

رمان اسیر خان پارت ششم ۶

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁴: ...

p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط