روانیِمنP3
ساعت۶:۵۰
ویو هانا
هوففف از وقتی رفتم پیش تهیونگ هنوز نخوابیدم…یعنی بهش جواب بله رو بدم؟؟اخه منم عاشقشم
من عاشق یه روانی شدم؟؟؟هوفففف بهتره برم حاضر شم برم مدرسه
۸:۴۰
(#ادمین_گشاد_است)
تو راهه تیمارستان بودم که دوباره سوجوا اومد(اسم اکسش سوجوا هست)
سوجوا:سلام خوشگله
هانا:خوشگلم ولی اگه قراره اینجوری صدام کنی زشت میشم
سوجوا:زشت هم بشی خوشگلی
هانا:فکر کردی بابای پولدار داری خیلی خفنی؟
سوجوا:اههه..بیب اینقدر حاضر جواب نباش
ایششش پسره ی چندش بهش یه تنه زدم و ادامه ی راهم رو رفتم
سوجوا:بیبی من میدونم آخرش ماله خودم میشییی مثل همیشه(داد)
عصبی شدم برای همین انگشت فا*کمو آوردم بالا
سوجوا:عاشق کاراتم(داد و لحن خنده دار)
هوففف شیطونه میگه بزنم که از کتوکول بیوفته بیخالش تهیونگ منتظرمه
توی راه برای خودم سیگار گرفتم و برای تهیونگ هم نودل حاضری گرفتم
*هانا رسیدم تیمارستان
رفتم سمت اتاق بابام که بهش سلام کنم در رو باز کردم و دیدم یه مرد حدود۲۰ سال کنارش نشسته..خوشگل بود ولی نه اندازه ی تهیونگ
بابام:اوه سلام دخترم ایشون چانگ شیک هست
هانا:آم همون که..
بابام:اره دخترم همون که قراره مراقبت باشه
هانا:هوم اوکی
شیک:خب من کارم رو شروع کنم؟
هانا:نه پس بشین مفت خوری کن
شیک:(خنده)دختر باحالی هستی
پدر:هاها(خنده)شاید زن و شوهر هم شدین
هانا:باباااا(داد و اخم)
پدر:باشه دخترم
اون چانگ شیک عوضی پاشد و اومد دنبالم رفتیم سالن غذا خوری یه این آقا یه چیزی کوفت کنه
یهو یکی از بادیگارد ها آشناش درومد و رفت باهاش حرف بزنه منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش تهیونگ
بالاخره بعد اون همه پله رسیدم به سلول تهیونگ
دیدم رو زمین خوابیده ولی چشم هاش بازه
هانا:ام سلام تهیونگ
سریع نگاهم کرد و اومد سمتم
تهیونگ:سلام کوچولو..چرا اینقدر دیر اومدی؟
هانا:بابام برام محافظ گذاشته که شیطونی نکنم
تهیونگ:آیششششش همینم کم بود
تهیونگ:کی هست؟
هانا:چانگ شیک
تهیونگ:چند سالشه؟
هانا:۲۰
تهیونگ:ببینم تو که…
هانا:نه نه نههههههه اصلاااا
تهیونگ:اگه یه کار خطا ببینم باید جنازه ی چانگ رو ببینی
هانا:تو…آیششش
تهیونگ:به درخواستم فکر کردی خانم کوچولو؟
هانا:اولا اینکه من کوچولو نیستم ۱۷ سالمه و دوما اره فکر کردم
تهیونگ:اولا اینکه بازم برای من کوچولویی دوما اینکه خب جوابت؟
هانا:خب…ام…چیزه
تهیونگ:کوچولو بهم بگو جوابت رو
هانا:باشه…دوست دخترت میشم..
تهیونگ:انتخاب خوبی کردی بیبی
هانا:چی؟
تهیونگ:بیبی(خمار)
هانا:تو اصلا اسم منو….
تهیونگ:لی هانا
هانا:هیییی از کجا…
تهیونگ:انتظار داری اسم دوست دخترم رو ندونم؟؟؟
هانا:ام…عجب
تهیونگ:هانا یه سوال؟
هانا:بپرس
تهیونگ:اگه من بخوام فرار کنم…کمکم میکنی و باهام میای؟
هانا:مگه میخوای فرار کنی؟
تهیونگ:اره عشقم
هانا:خب…باشه تهیونگی البته چرا کمکت نکنم
تهیونگ:دوست دختر خوبی انتخاب کردم
هانا:حیحی
هانا:من چجوری باید کمکت کنم؟
تهیونگ:پرنسسم فقط باید این در رو برام باز کنی..
هانا:باشهههه(حالت بچگونه)
تهیونگ:بیبی لیتل من
هانا:هروقت خواستی فرار کنی فقط بهم بگو
تهیونگ:توهم هروقت کسی اذیتت کرد بهم بگو
یهو یاد کار سوجوا افتادم…آیششش از کجا میخواد بفهمه؟
هانا:چشمممم کسی بهم چپ نگاه کرد بهت میگم
تهیونگ:آفرین دختر نازم
تهیونگ اون دست های کشیده اش رو از لای میله آورد و لپ هامو کشید
تهیونگ:چقدر لپ هات نرمنننن
هانا:حیحی…من دیگه باید برم وگرنه چانگ شیک شک میکنه بهم و بایدم مشق هامو بنویسم
تهیونگ:برو دختر خوشگلم
هانا:آااا راستی اینم نودل برای حاضری گرفتم
تهیونگ:مرسی عشقم دیگه برو بهت شک میکنن
هانا:باشه خدافظییی
تهیونگ:خدافظ بیب
از زیرزمین اومدم بیرون و رسیدم به اون چانگ شیک
شیک:هوففففف کجا بودی دختر کوچولو،؟
یهو یاد تهیونگ افتادم لپ هام سرخ شد
چانگ شیک:هوففف فکر کردم گمت کردم
هانا:آیشششش ولم کنااااا میخوام برم خونه
شیک:اوکی برو خدافظ
هانا:ایشششش
باهاش خدافظی نکردم ایششش پسره ی نچسب
پیاده تا خونه رفتم و رسیدم
۱ ساعت بعد
ادامه دارد
ویو هانا
هوففف از وقتی رفتم پیش تهیونگ هنوز نخوابیدم…یعنی بهش جواب بله رو بدم؟؟اخه منم عاشقشم
من عاشق یه روانی شدم؟؟؟هوفففف بهتره برم حاضر شم برم مدرسه
۸:۴۰
(#ادمین_گشاد_است)
تو راهه تیمارستان بودم که دوباره سوجوا اومد(اسم اکسش سوجوا هست)
سوجوا:سلام خوشگله
هانا:خوشگلم ولی اگه قراره اینجوری صدام کنی زشت میشم
سوجوا:زشت هم بشی خوشگلی
هانا:فکر کردی بابای پولدار داری خیلی خفنی؟
سوجوا:اههه..بیب اینقدر حاضر جواب نباش
ایششش پسره ی چندش بهش یه تنه زدم و ادامه ی راهم رو رفتم
سوجوا:بیبی من میدونم آخرش ماله خودم میشییی مثل همیشه(داد)
عصبی شدم برای همین انگشت فا*کمو آوردم بالا
سوجوا:عاشق کاراتم(داد و لحن خنده دار)
هوففف شیطونه میگه بزنم که از کتوکول بیوفته بیخالش تهیونگ منتظرمه
توی راه برای خودم سیگار گرفتم و برای تهیونگ هم نودل حاضری گرفتم
*هانا رسیدم تیمارستان
رفتم سمت اتاق بابام که بهش سلام کنم در رو باز کردم و دیدم یه مرد حدود۲۰ سال کنارش نشسته..خوشگل بود ولی نه اندازه ی تهیونگ
بابام:اوه سلام دخترم ایشون چانگ شیک هست
هانا:آم همون که..
بابام:اره دخترم همون که قراره مراقبت باشه
هانا:هوم اوکی
شیک:خب من کارم رو شروع کنم؟
هانا:نه پس بشین مفت خوری کن
شیک:(خنده)دختر باحالی هستی
پدر:هاها(خنده)شاید زن و شوهر هم شدین
هانا:باباااا(داد و اخم)
پدر:باشه دخترم
اون چانگ شیک عوضی پاشد و اومد دنبالم رفتیم سالن غذا خوری یه این آقا یه چیزی کوفت کنه
یهو یکی از بادیگارد ها آشناش درومد و رفت باهاش حرف بزنه منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش تهیونگ
بالاخره بعد اون همه پله رسیدم به سلول تهیونگ
دیدم رو زمین خوابیده ولی چشم هاش بازه
هانا:ام سلام تهیونگ
سریع نگاهم کرد و اومد سمتم
تهیونگ:سلام کوچولو..چرا اینقدر دیر اومدی؟
هانا:بابام برام محافظ گذاشته که شیطونی نکنم
تهیونگ:آیششششش همینم کم بود
تهیونگ:کی هست؟
هانا:چانگ شیک
تهیونگ:چند سالشه؟
هانا:۲۰
تهیونگ:ببینم تو که…
هانا:نه نه نههههههه اصلاااا
تهیونگ:اگه یه کار خطا ببینم باید جنازه ی چانگ رو ببینی
هانا:تو…آیششش
تهیونگ:به درخواستم فکر کردی خانم کوچولو؟
هانا:اولا اینکه من کوچولو نیستم ۱۷ سالمه و دوما اره فکر کردم
تهیونگ:اولا اینکه بازم برای من کوچولویی دوما اینکه خب جوابت؟
هانا:خب…ام…چیزه
تهیونگ:کوچولو بهم بگو جوابت رو
هانا:باشه…دوست دخترت میشم..
تهیونگ:انتخاب خوبی کردی بیبی
هانا:چی؟
تهیونگ:بیبی(خمار)
هانا:تو اصلا اسم منو….
تهیونگ:لی هانا
هانا:هیییی از کجا…
تهیونگ:انتظار داری اسم دوست دخترم رو ندونم؟؟؟
هانا:ام…عجب
تهیونگ:هانا یه سوال؟
هانا:بپرس
تهیونگ:اگه من بخوام فرار کنم…کمکم میکنی و باهام میای؟
هانا:مگه میخوای فرار کنی؟
تهیونگ:اره عشقم
هانا:خب…باشه تهیونگی البته چرا کمکت نکنم
تهیونگ:دوست دختر خوبی انتخاب کردم
هانا:حیحی
هانا:من چجوری باید کمکت کنم؟
تهیونگ:پرنسسم فقط باید این در رو برام باز کنی..
هانا:باشهههه(حالت بچگونه)
تهیونگ:بیبی لیتل من
هانا:هروقت خواستی فرار کنی فقط بهم بگو
تهیونگ:توهم هروقت کسی اذیتت کرد بهم بگو
یهو یاد کار سوجوا افتادم…آیششش از کجا میخواد بفهمه؟
هانا:چشمممم کسی بهم چپ نگاه کرد بهت میگم
تهیونگ:آفرین دختر نازم
تهیونگ اون دست های کشیده اش رو از لای میله آورد و لپ هامو کشید
تهیونگ:چقدر لپ هات نرمنننن
هانا:حیحی…من دیگه باید برم وگرنه چانگ شیک شک میکنه بهم و بایدم مشق هامو بنویسم
تهیونگ:برو دختر خوشگلم
هانا:آااا راستی اینم نودل برای حاضری گرفتم
تهیونگ:مرسی عشقم دیگه برو بهت شک میکنن
هانا:باشه خدافظییی
تهیونگ:خدافظ بیب
از زیرزمین اومدم بیرون و رسیدم به اون چانگ شیک
شیک:هوففففف کجا بودی دختر کوچولو،؟
یهو یاد تهیونگ افتادم لپ هام سرخ شد
چانگ شیک:هوففف فکر کردم گمت کردم
هانا:آیشششش ولم کنااااا میخوام برم خونه
شیک:اوکی برو خدافظ
هانا:ایشششش
باهاش خدافظی نکردم ایششش پسره ی نچسب
پیاده تا خونه رفتم و رسیدم
۱ ساعت بعد
ادامه دارد
- ۲۲.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط