برادر ناتنی

[Step brother]

پارت ۱

صبح اون روز هوا یه جورایی سنگین بود. ا.ت روی کاناپه نشسته بود و با گوشی ور می‌رفت، ولی ذهنش جای دیگه ای بود؛ مامانش از دیشب مدام حرفی از یه موضوع جدی می‌زد. چیزی که از لحنش معلوم بود قرار نیست معمولی باشه.


- ا.تی، بیا یه لحظه عزیزم! باید یه چیزی بهت بگم.

ا.ت گوشی رو گذاشت رو میز، رفت سمت آشپزخونه. مامانش داشت چایی می‌ریخت، ولی انگار هزارتا فکر تو مغزش بود.
ـ بیا بشین، عزیزم .

ا.ت با اخم نشست روبه‌روش.
ـ چی شده؟

مامان ا.ت نفس عمیقی کشید، یه لبخند زد که پر از اضطراب بود.
ـ یه مدته که با یه مرد آشنا شدم، خیلی مهربونه، خیلی مراقبمه … اسمش پارک جونگ وو هستش .

ا.ت ابروهاشو بالا داد، فنجونو برداشت.
ـ اوووم؟ خب؟

ـ من… من و اون تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

چند لحظه سکوت بود. صدای تیک‌تاک ساعت توی خونه پیچید.
ا.ت فنجون رو با صدای بلند گذاشت روی میز .
ـ چی؟ یعنی تو می‌خوای ازدواج کنی؟ با یه مردی که تازه باهاش آشنا شدی؟

مامانش با صدای آروم گفت:
ـ نه عزیزم ، ما مدت زیادیه که با هم حرف می‌زنیم، آقای پارک پدر یه پسره‌ ، به اسم جیمین. پسر خیلی مودبیه. من فکر می‌کنم وقتشه یه زندگی جدید شروع کنم، دیگه خسته شدم از تنهایی.

ا.ت ساکت مونده بود؛ نگاهش بین صورت مامانش و بخار چایی روی میز جا‌به‌جا می‌شد . یه غوغا توی دلش راه افتاده بود.
ـ مامان، نمی‌دونم… یعنی من باید با یه آدم جدید زندگی کنم؟ با پسرش؟ من حتی نمی‌شناسمش.

مامان دستش رو گرفت:
ـ می‌دونم سخته، ولی لطفاً سعی کن درکم کنی؛ من فقط یه بار دیگه می‌خوام خوشحال باشم.

ادامه دارد........

~~~


(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۴)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

سناریو سو پارت اول

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

ادامه سناریو

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

سناریو🎀وقتی میری خونه مامان باباش[دوست پسرتن]مامانش:خوش اومد...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط