{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

ραят 3 | یک میز مشترک

زنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تقریباً اولین نفری بود که از جایش بلند شد.

کیفش را روی شانه انداخت و به سمت در رفت.

همکلاسی‌اش کنارش رسید.

ـ «ا/ت، کافه میای؟»

ـ «آره. خیلی گرسنمه.»

دو دختر با هم از ساختمان بیرون رفتند.

چند قدم عقب‌تر، سوکجین هم همراه یکی از دوستانش از کلاس خارج شد.

دوستش چیزی درباره‌ی کلاس می‌گفت، اما سوکجین فقط گاهی جواب کوتاهی می‌داد.

نه به خاطر اینکه حواسش جای دیگری بود...

فقط صدای آشنایی را چند قدم جلوتر شنیده بود.

ـ «من قهوه نمی‌خوام. امروز اگه قهوه بخورم شب خوابم نمی‌بره.»

سوکجین ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.

دوستش متوجه شد.

ـ «چی شده؟»

سوکجین نگاهش را به سمت دیگری برد.

ـ «هیچی.»

---

کافه‌ی دانشگاه شلوغ‌تر از چیزی بود که ا/ت انتظار داشت.

تقریباً تمام میزها پر بودند.

او و دوستش چند دقیقه دنبال جا گشتند تا بالاخره یک میز دو نفره‌ی خالی پیدا کردند.

ا/ت نشست.

ـ «بالاخره!»

هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود که صدایی از کنار میز آمد.

ـ «ببخشید، این صندلی خالیه؟»

ا/ت سرش را بلند کرد.

سوکجین.

چند لحظه به او خیره ماند.

ـ «باز تو؟»

سوکجین نگاهی به صندلی انداخت.

ـ «ظاهراً.»

دوست ا/ت که متوجه موقعیت شده بود، لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ «ا/ت، من یادم افتاد باید یه چیزی از کتابخونه بگیرم.»

ا/ت با تعجب گفت:

ـ «الان؟»

ـ «آره، خیلی مهمه.»

و قبل از اینکه ا/ت بتواند چیزی بگوید، رفت.

ا/ت چند ثانیه به رفتنش خیره ماند.

ـ «این دیگه چه کاری بود؟...»

ـ «دوستت بود؟»

ا/ت برگشت سمت سوکجین.

ـ «آره.»

ـ «پس چرا رفت؟»

ـ «نمی‌دونم.»

سوکجین شانه بالا انداخت و نشست.

ـ «خوبه.»

ـ «چی خوبه؟»

ـ «هیچی.»

ا/ت چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ «تو خیلی مرموزی.»

ـ «تو هم خیلی سؤال می‌پرسی.»

ـ «چون جواب درست نمی‌دی.»

پیشخدمت نوشیدنی‌هایشان را آورد.

ا/ت لیوانش را برداشت و جرعه‌ای نوشید.

سوکجین هم نوشیدنی خودش را برداشت، اما چند لحظه بعد متوجه شد ا/ت به بشقاب کوچکی که روی میز کناری بود نگاه می‌کند.

ـ «اون رو می‌خوای؟»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

سوکجین به کیک توت‌فرنگی اشاره کرد.

ـ «چند دقیقه‌ست داری نگاهش می‌کنی.»

ا/ت سریع نگاهش را از کیک گرفت.

ـ «من نگاه نمی‌کردم.»

ـ «باشه.»

ـ «واقعاً نگاه نمی‌کردم.»

ـ «گفتم باشه.»

ا/ت کمی اخم کرد.

ـ «خیلی رو اعصابی.»

سوکجین لبخند خیلی کوتاهی زد و چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد، ا/ت برای برداشتن دستمال از جایش بلند شد.

وقتی برگشت، یک بشقاب کوچک روی میز بود.

همان کیک توت‌فرنگی.

ا/ت با تعجب به بشقاب نگاه کرد.

ـ «این چیه؟»

سوکجین در حالی که مشغول نگاه کردن به گوشی‌اش بود، خیلی عادی گفت:

ـ «اضافه بود.»

ـ «ولی من که نگفتم می‌خوام.»

ـ «می‌دونم.»

ـ «پس چرا خریدیش؟»

سوکجین سرش را بلند کرد.

ـ «نمی‌دونم.»

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

بعد سوکجین دوباره نگاهش را به گوشی دوخت.

ـ «اگه نمی‌خوای، نخور.»

ا/ت به کیک نگاه کرد.

بعد لبخند کوچکی زد.

ـ «مرسی.»

سوکجین فقط سرش را تکان داد.

ـ «خواهش می‌کنم.»

اما ا/ت متوجه نشد که گوشه‌ی لب سوکجین برای یک لحظه بالا رفت.

---

بعد از ناهار، هر دو به سمت ساختمان دانشکده برگشتند.

در راه، ا/ت ناگهان ایستاد.

کنار پیاده‌رو، باغچه‌ی کوچکی پر از گل‌های رنگارنگ بود.

ـ «وای...»

سوکجین چند قدم جلوتر رفته بود.

برگشت.

ا/ت خم شده بود و بدون لمس کردن گل‌ها، با دقت به یکی از آنها نگاه می‌کرد.

سوکجین چند لحظه همان‌جا ماند.

ـ «گل دوست داری؟»

ا/ت سرش را بلند کرد.

لبخندش این بار کاملاً طبیعی بود.

ـ «خیلی.»

سوکجین فقط گفت:

ـ «فهمیدم.»

و دوباره راه افتاد.

ا/ت پشت سرش آمد.

ـ «چی رو فهمیدی؟»

سوکجین بدون اینکه برگردد گفت:

ـ «هیچی.»

ـ «بازم همون جواب؟»

ـ «آره.»

ا/ت زیرلب خندید.

ـ «عجیب غریبی.»

سوکجین این بار چیزی نگفت.

فقط برای چند ثانیه، تصویر لبخند ا/ت کنار آن باغچه در ذهنش ماند.

و خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.

🌷 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط