{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 130
دنبال دازای می‌گشت اما پیداش نمی‌کرد و در آخر از اکوتاگاوا پرسید
+ اکوتاگوا سان دازای رو ندیدی؟ نمیتونم پیداش کنم
" عام ایشون رفتن به عمارت..‌.حالشون خوب نبود برای همین رئیس مرخصش کرد "
چویا تشکری کرد و به سمت عمارت رفت...نمیخواست تو این حال تنهاش بزاره
وقتی رسید وارد عمارت شد و از خدمتکار ها پرسید که دازای کجاست و اونا گفتن که دازای رو آخرین با تو اتاق کارش دیدن.
چویا سمت اتاق کارش رفت اما اونجا نبود.
اتاق خواب رو نگاه کرد اما بازم اونجا نبود...سمت گلخونه رفت و بلاخره پیداش کرد اما اونطوری که تصور می‌کرد نبود.
بچه تو بغلش بود و داشت باهاش حرف میزد و اون دختر کوچولو هم فقط با کنجکاوی نگاهش میکرد و وقتی دازای رو کلافه میکرد شروع به خندیدن و جیغ زدن میکرد.
بهشون خندید و رفت داخل
+ یکی یادمه بهم میگفت این دختر رو بندازیم بیرون
_ چویا...اه چه عالی به موقع اومدی...بیا این نفله رو بگیر دیگه نمیتونم تحملش کنم
چویا بچه رو تو بغلش گرفت که بغض کرد
+ بگیرش
_ نمیخوام این بچه چرا جذب ادمایی میشه که ازش خوششون نمیاد؟
+ نمیدونم حالا بگیرش الان گریه میکنه
دازای به اجبار بغلش کرد که دختر اروم گرفت و دازای به مژه های بلند قهویی رنگش نگاه کرد...زیبا بود! اما چرا اعتراف نمیکرد؟
همینطور محو اون کوچولو شده بود که تو بغلش لش کرد و سرشو رو سینه دازای گذاشت و با صدای ضربان قلبش چشماش گرم شدن
دارای ناخواسته لبخندی زد و سرشو که یه کلاه سفید داشت بوسید و لپش رو روی سرش گذاشت و با یاد اوری وجود چویا سریع از بچه فاصله گرفت
+ بهم ثابت شد که تو علاقه خاصی به این دختر داری
_ خ...خب...شاید همینطوره
چویا لبخند زد و گفت
+ خوشحالم که دیگه انکارش نمیکنی
دازای با مژه های رو همش نگاه کرد و گفت
_ یه اسم مناسب براش پیدا کردم
چویا هومی گفت
_ آئویی
+ آئویی؟
_ اره...ائویی یعنی سبز متمایل به ابی...رنگ طبیعت
+ بهش میاد
دازای لبخند خسته ای زد و رو پله نشست
_ حس خاصی بهش دارم چون من و آئویی همو میفهمیم...منم پدر مادرمو به یاد نمیارم...ائویی هم به یاد نمیاره...شاید بخاطر شباهت هامونه...اما یه روزی میفهمه که پدر مادرش کی بودن و به دست کی کشته شدن
+ هنوز خبری از مادرش نیست
_ اگه زنده بود دنبالش میگشت...یا براش مهم نیست یا که اصلا دیگه وجود نداره...چویا نمیتونی بفهمی چقدر...چقدر نیاز به یه اغوش مادرانه دارم...داشتن مادر چطوریه؟ نمیدونم! شاید یه گرمی خاصیه شایدم هیچ فرقی نمیکنه...نمیدونم چون یوکی نبود...مادرم هیچوقت نبود...به یاد نمیارم هیچی نمیدونم
چویا در سکوت به حرف های پر از حسرت دازای گوش میکرد...میدونست که خیلی خستست و فقط تلاش برای زنده بودن میکنه...اما اگه بفهمه؟ اگه اون چیزی که نباید رو بفهمه...قطعا نابود میشه
دازای اهی از ته دل کشید و سرشو رو شونه چویا گذاشت
_ مدیر...ریو...موری...تا کی باید از اینا بکشم؟ تنها گناه من این بود که مادر پدرم یوکی و هیرو بودن...اگه اونا نبودن شاید منم مثل بقیه یه زندگی اروم بی دردسر داشتم...صبح بیدار میشدم و مادرم با یه لبخند صبحونه رو میچید و پدرم پیشم بود تا مراقب پسرش باشه...اما چیشد؟ هه...حتی چیزی جز اسمشون نمیدونم...چه برسه به اون زندگی ای که من میخواستم
گونه ائویی رو نوازش کرد و ادامه داد
_ شاید اون خانواده تموم شده...ولی من ناخواسته یه خانواده برای خودم دوباره درست کردم...تو کنارمی...و حالا یه بچه هم اینجاست
+ میخوای نگهش داری؟
_ نمیدونم...شاید اره...شایدم نه...نمیخوام مثل من شه...اون لایق یه زندگی اروم و پر از محبت و ارامشه
جسم کوچیک ائویی تو بغلش تکون خورد و پیرهن ساده و سفید دازای رو تو مشتش گرفت و خودشو مچاله کرد
+ زمستون نزدیکه...هوا داره سرد میشه ائویی هم چون خیلی کوچیکه زود مریض میشه...بهتره بریم داخل
....................................................
مشتش رو محکم رو میز کوبید و داد زد
" من گفتم نزار بفهمه...اونوقت تو چیکار کردی؟ "
خندید و ادامه داد
" فهمید خانواده اش کی بودن...اون حتما میاد سراغمون... "
مرد متقابل خندید و شراب رو تو دستش تکون داد
" از اوسامو میترسی؟ اره خب بایدم بترسی اون عروسک محبوب ریو بوده "
" باید یه کاری کنی...موری رو باید حذف کنی...بسه تا کی میخوای تماشا کنی؟ "
" تا زمانی که به خواستم برسم...مرحله به مرحله مافیا رو نابود میکنم...بعد میریم سراغ اون مو حنایی...اوسامو جاش پیش منه من!! "
" تو یه روانی ای "
مدیر خندید و گفت
" شاید...کی میدونه؟ "
___________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط