Demon Is My Safe Place p|1

کاپل: چانهو
کیسه‌ی کنفی رو به سمت سینه‌ی نگهبان پرت کرد و نگاه تیزی بهش انداخت. برای گیر آوردن این سکه‌های لعنتی مدت زیادی توی بازار ترول‌ها گیر افتاده بود.
- پنجاه سکه‌ی لوسیفر. همون‌طور که توافق کردیم.
اهریمن سیاهپوشی که صورت ترسناک و عجیبش رو با شنلی پاره و خاکستری پوشونده بود، با چشم‌های سرخش فرشته‌ی تاریکی رو زیر نظر گرفت و بدن خشک و سردش رو با صداهایی مانند شکستن استخون حرکت داد. کمر خمیده‌اش رو صاف کرد و اهرم در آهنین سلول رو کشید. شکستن قوانین جهنم تنها لذت اهریمن‌های تاریک بود و هیچکس از قوانین پیروی نمی‌کرد.
- اگه بیشتر از زمانی که گفتم طول بکشه، خودت هم اون داخل گیر میفتی.
با خنده‌ی ترسناکی گفت و سرش رو خم کرد. چرا باید به عهدش با یه فرشته‌ی مرگ لعنتی پایبند می‌موند؟
مینهو اهمیتی به حرف نگهبان نداد و قدم‌های بی‌صبرش رو سمت دوست قدیمیش کشید. مردی که هیکل و ابهتش زمانی جهنم رو به لرزه می‌انداخت و یکی از ارباب‌های قدرتمند این سرزمین به شمار می‌رفت، حالا مابین زنجیرهای سیاهی که از دیواره‌های سنگی آویزون بودن، گیر افتاده بود و حتی تلاشی برای رها شدن نمی‌کرد.
- انقدر برای مراسم اعدامت مشتاقی؟
با اخم گفت و به یقه‌ی لباس کهنه و پاره‌اش چنگ زد. حالا که قدرتش ازش گرفته شده بود، با اون اهریمن‌های ضعیف و احمق بیرون از این‌جا هیچ تفاوتی نداشت. بارها بهش هشدار فرا رسیدن چنین روزی رو داده بود ولی چان به امنیت اون دخترک آدمی‌زاد بیشتر از به پایان رسیدن دوره‌ی خدمتش اهمیت می‌داد.
- دلم برات تنگ شده بود. یکم دیگه سرم غر بزن. خیلی وقته صدایی جز جیغ اهریمن‌ها نشنیدم.
چان با خنده‌ی دردناکی گفت و دست‌هایی رو که دو طرف بدنش با زنجیر به دیواره‌ها متصل شده بودن، کشید. تصور این که مینهو با نفرت منتظر شکافته شدن روحش توسط شفق‌های قطبی مونده، شکنجه‌ی این سیاهچاله رو چندین برابر مهلک می‌کرد.
با عصبانیت غرید و مشت محکمی به سینه‌ی مرد کوبید. چان همیشه با بی‌خیالی‌ها و خونسردیش روح سردش رو آزرده می‌کرد. مینهو به عنوان فرشته‌ی مرگ، مجاز به داشتن هیچ احساساتی نبود چون باید جون هر آدمی رو بدون هیچ تردیدی می‌گرفت ولی کریستوفر، موجودی از اعماق جهنم، با موجی از عواطف مختلف روحش رو به تصرف خودش درآورده بود.
- ازت متتفرم.
مینهو با حرص گفت و فکش رو منقبض کرد. این همه سال راهش رو به این جهنم لعنتی باز نکرده بود که حالا تنها دلیل سر پا موندنش رو از دست بده.
با صدای دورگه و خسته‌ای گفت و سرش رو پایین انداخت. دیگه تلاشی برای سرپا موندن نمی‌کرد و به لطف زنجیرها خودش رو نگه می‌داشت. اگه این‌طوری به بند کشیده نشده بود، برای طلب بخشش مقابل تنها دوستش زانو می‌زد.
- فکر می‌کنی تموم این سال‌ها اطرافت پرسه می‌زدم تا بهت نشون بدم دوستتم؟ واو کریس از چیزی که تصور می‌کردم خیلی احمق‌تری!
با پوزخند و صدای بلندی گفت و صورت مرد رو قاب گرفت. اون هرگز نخواسته بود یه دوست معمولی برای موجود لعنتی مقابلش باشه.
- ازت متنفرم چون با رفتنت از هم می‌پاشم و دوباره به همون روح پوچ و مزخرفی تبدیل می‌شم که زمانی نجاتش دادی.
دیدگاه ها (۰)

shh,my baby is sleeping-part 1

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 21عمارت مینهو ـ ساعت ۸ شبلونا روی م...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۷در کاملاً باز شد.همه منتظر بودند هما...

در دنیای من عشق بی معنی ست

#دوپارتیبنگچان/ا.تP:2از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت..لع...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

سناریو : وسوسه ی دارچینی

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط