پارت دوم(لذت ببرید از ایده پردازیام:)
نیک توی بیمارستان بستری شده بود...که یهو الکس اومد پیشش
¥وایییی احمق خللللللل خوبی؟؟
_کاش زنده نبودم....الانم باز باید این زندگیو تحمل کنم
¥خفه شووووو...تا وقتی من هستم تو حق مردن نداری(الکس و نیک از بچگی بهترین دوستای هم بودن....ولی خب توجی برادر الکسه....و به تازگی فهمیدن خواهر و برادرن یه ۱۸ ماهی میشه...به همین خاطر خواهر برادری باهم زندگی میکنن...ولی خب توجی کلا باهاش سرده)
_صاب خونم منو میخواد بیرون کنه...کارم ندارم که پول در بیارم...دیگه چجوری میخوام زندگی کنم لعنتییییی؟(اشکاش سرازیر شدن)
_درسته...من یه ادم افسردم و حالم خوب نیست...چون نمیدونم باید با این زندگی لعنتی چیکار کنم...نمیدونم دقیقا کجام...هیچکسو ندارم...پول ندارم....خونه ندارم....ماشین ندارم....لعنت بهش(اشکاش شدید شدن اما همچنان صداش قرص و محکم بود)
¥از الان به بعد میای پیش من و توجی زندگی میکنی(نیک نمیدونست توجی کیه)...تا وقتی که کار پیدا کنی و خونه بخری پیش ما میمونی...
_نمیتونم قبول کنم...دوست ندارم سربار باشم
¥خودت میدونی که ۱ ماه یا ۲ ماه دیگه دارم میرم اسپانیا و ژاپن نمیمونم...ولی تا وقتی هستم بهت جا میدم...به من گوش کن...بخدا که بنفعته...
_اخه...مفتی مفتی...نمیشه که
¥اصن تو کارای خونه رو انجام بده...تا اینجوری حس اضافی بودن نکنی...باشه!؟؟
_اخه...
¥دیگه چیزی نگو...میریم خونت و وسایلتو میاریم اونجا...یه اتاق اضافی داریم میدمش به تو
_الکس من...چطور باید این لطفتو جبران کنم؟..
¥ادم باش فقط همین
بعد ۴ ساعت نیک از بیمارستان مرخص میشه و وسایلشو جمع میکنه(چندتا لباس بودن فقط)
توجی خونه نبود...
الکس اتاقو نشون نیک میده و کمکش میکنه لباساشو توی کمد اتاق بچینه...
¥من باید برم...شیفت اضافی کافه برداشتم...میشه لطفا شام درست کنی؟؟.....میدونم شاید خوشت نیاد
_مهم نیست...تو توی این شرایط هوای منو داشتی...شامم درست میکنم...
بعدشم الکس نیک رو بغل میکنه و میره
نیک میره توی اشپز خونه و بایه غم بزرگ که حالش از خودش به هم میخوره،شروع میکنه به درست کردن پاستا....
یهو صدای کلید میاد و در باز میشه
+الکس لعنتی...من گشنمه ناهار چی دا....
نیک ترسید که یهو یه غول تشن در خونه رو باز کرده و اومد تو...اولش فک کرد دزده
_جلو نیا دزد کثیف(چون نیک بوکسوره گارد بوکس گرفت)
+اه...تویی!؟؟
_تو کی هستی...
+داداش الکس
_اها...بیخشید که فک کردم دزدی(سرد اما یه نگاه پر از حس خجالت)
توجی بی اهمیت به نیک رفت نشست روی مبل و تلویزیون رو روشن کرد
ویو توجی
اصلا خوشم نمیاد که این دختره اینجا باشه...برامم مهم نیست توچه شرایطیه...باید یجوری دلشو بشکنم از اینجا بره...درسته که وقتی داشت رگشو میزد دلم براش سوخت ولی دوست ندارم اینجا باشه....
*بعدشم یه نگاهی به نیک انداخت...نیک خیلی ظریف و کوچولو موچولو بود
بعدشم با خودش فک کرد شاید اگه اذیتش کنه از اینجا بره
+هوی تو...
_با منی!!!بله؟؟
+جورابامو بشور
ویو راوی
نیک حسابی از این حرف جا خورد و خوشش نیومد
+با توام!!تازه لباسامم باید بشوری...بی خاصیت نباش...بالاخره که داری اینجا زندگی میکنی
نیک برای اینکه اومده بود اینجا و جا اشغال کرده بود،مجبور بود چیزی نگه...فقط سکوت کرد
+هوی کری!!میگم لباسامو بشور(با تُن صدای بلند)
نیک یه نفس عصبی کشید...(نیک وقتی عصبی میشد و جلوی خودشو میگرفت وقتی نفس میکشید نفساش صداهای ترسناکی میدادن)
توجی تو ذهنش:چرا نفساش اینجورین!!یعنی این مورچه الان عصبیه؟؟(تک خنده) یاید حرصشو در بیارم
بعدشم لباسای کثیفشو ریخت وسط حال و نشست رو مبل:عه نگا...لباسام خودشون اومدن که بشوریشون...حالا زود باش برو تمیزشون کن
_تمیزشون میکنم...ولی اگه من برم سراغ لباسات دیگه نمیتونی ناهار بخوری(یکم عصبی بود)
+لباسام مهم تره..
_اوکی...
لباسارو جمع کرد و گذاشتشون توی لباسشویی...و بعدشم جورابارو با دست شست و توی بالکن اویزونشون کرد...بعدشم رفت و غذا رو توی ظرف کشید:بیا غذا بخور
+هه...غذای تو...مطمئنم مثل خودت چرته
نیک از بس عصبانیتشو کنتزل کرد چشماش قرمز شده بودن:نمیخوری؟...اوکی...نخور...(بعدشم غذارو دوباره برگردوند تو ظرف اصلیش و گذاشتشون توی یخچال
بعدشم رفت تو اتاقش
توجی تو ذهنش:اوه اوه...بد ناراحت شدههههه...الانم باید بیشتر برینم بهش تا دیگه بره
رفت در اتاق نیک:هویییی...اتاقم کثیفه...برو تمیزش کن
نیک خیلی حرصش در اومد:نکنه فک کردی من نوکرتم!!؟؟...همین الانم به احترام الکس کاراتو کردم وگرنه....
+بدبخت تو نوکر منی...میدونی چرا؟؟چون توعه بی عرضه جای درس خوندن مجبوری مث سگ دنبال کار باشی...حقتم نوکریه
نیک خیلی عصبی شد...اما بازم جلو خودشو گرفت...کلاه هودیشو سرش کرد و گوشیشو تو جیبش گذاشت بعدشم از اونجا رفت...
¥وایییی احمق خللللللل خوبی؟؟
_کاش زنده نبودم....الانم باز باید این زندگیو تحمل کنم
¥خفه شووووو...تا وقتی من هستم تو حق مردن نداری(الکس و نیک از بچگی بهترین دوستای هم بودن....ولی خب توجی برادر الکسه....و به تازگی فهمیدن خواهر و برادرن یه ۱۸ ماهی میشه...به همین خاطر خواهر برادری باهم زندگی میکنن...ولی خب توجی کلا باهاش سرده)
_صاب خونم منو میخواد بیرون کنه...کارم ندارم که پول در بیارم...دیگه چجوری میخوام زندگی کنم لعنتییییی؟(اشکاش سرازیر شدن)
_درسته...من یه ادم افسردم و حالم خوب نیست...چون نمیدونم باید با این زندگی لعنتی چیکار کنم...نمیدونم دقیقا کجام...هیچکسو ندارم...پول ندارم....خونه ندارم....ماشین ندارم....لعنت بهش(اشکاش شدید شدن اما همچنان صداش قرص و محکم بود)
¥از الان به بعد میای پیش من و توجی زندگی میکنی(نیک نمیدونست توجی کیه)...تا وقتی که کار پیدا کنی و خونه بخری پیش ما میمونی...
_نمیتونم قبول کنم...دوست ندارم سربار باشم
¥خودت میدونی که ۱ ماه یا ۲ ماه دیگه دارم میرم اسپانیا و ژاپن نمیمونم...ولی تا وقتی هستم بهت جا میدم...به من گوش کن...بخدا که بنفعته...
_اخه...مفتی مفتی...نمیشه که
¥اصن تو کارای خونه رو انجام بده...تا اینجوری حس اضافی بودن نکنی...باشه!؟؟
_اخه...
¥دیگه چیزی نگو...میریم خونت و وسایلتو میاریم اونجا...یه اتاق اضافی داریم میدمش به تو
_الکس من...چطور باید این لطفتو جبران کنم؟..
¥ادم باش فقط همین
بعد ۴ ساعت نیک از بیمارستان مرخص میشه و وسایلشو جمع میکنه(چندتا لباس بودن فقط)
توجی خونه نبود...
الکس اتاقو نشون نیک میده و کمکش میکنه لباساشو توی کمد اتاق بچینه...
¥من باید برم...شیفت اضافی کافه برداشتم...میشه لطفا شام درست کنی؟؟.....میدونم شاید خوشت نیاد
_مهم نیست...تو توی این شرایط هوای منو داشتی...شامم درست میکنم...
بعدشم الکس نیک رو بغل میکنه و میره
نیک میره توی اشپز خونه و بایه غم بزرگ که حالش از خودش به هم میخوره،شروع میکنه به درست کردن پاستا....
یهو صدای کلید میاد و در باز میشه
+الکس لعنتی...من گشنمه ناهار چی دا....
نیک ترسید که یهو یه غول تشن در خونه رو باز کرده و اومد تو...اولش فک کرد دزده
_جلو نیا دزد کثیف(چون نیک بوکسوره گارد بوکس گرفت)
+اه...تویی!؟؟
_تو کی هستی...
+داداش الکس
_اها...بیخشید که فک کردم دزدی(سرد اما یه نگاه پر از حس خجالت)
توجی بی اهمیت به نیک رفت نشست روی مبل و تلویزیون رو روشن کرد
ویو توجی
اصلا خوشم نمیاد که این دختره اینجا باشه...برامم مهم نیست توچه شرایطیه...باید یجوری دلشو بشکنم از اینجا بره...درسته که وقتی داشت رگشو میزد دلم براش سوخت ولی دوست ندارم اینجا باشه....
*بعدشم یه نگاهی به نیک انداخت...نیک خیلی ظریف و کوچولو موچولو بود
بعدشم با خودش فک کرد شاید اگه اذیتش کنه از اینجا بره
+هوی تو...
_با منی!!!بله؟؟
+جورابامو بشور
ویو راوی
نیک حسابی از این حرف جا خورد و خوشش نیومد
+با توام!!تازه لباسامم باید بشوری...بی خاصیت نباش...بالاخره که داری اینجا زندگی میکنی
نیک برای اینکه اومده بود اینجا و جا اشغال کرده بود،مجبور بود چیزی نگه...فقط سکوت کرد
+هوی کری!!میگم لباسامو بشور(با تُن صدای بلند)
نیک یه نفس عصبی کشید...(نیک وقتی عصبی میشد و جلوی خودشو میگرفت وقتی نفس میکشید نفساش صداهای ترسناکی میدادن)
توجی تو ذهنش:چرا نفساش اینجورین!!یعنی این مورچه الان عصبیه؟؟(تک خنده) یاید حرصشو در بیارم
بعدشم لباسای کثیفشو ریخت وسط حال و نشست رو مبل:عه نگا...لباسام خودشون اومدن که بشوریشون...حالا زود باش برو تمیزشون کن
_تمیزشون میکنم...ولی اگه من برم سراغ لباسات دیگه نمیتونی ناهار بخوری(یکم عصبی بود)
+لباسام مهم تره..
_اوکی...
لباسارو جمع کرد و گذاشتشون توی لباسشویی...و بعدشم جورابارو با دست شست و توی بالکن اویزونشون کرد...بعدشم رفت و غذا رو توی ظرف کشید:بیا غذا بخور
+هه...غذای تو...مطمئنم مثل خودت چرته
نیک از بس عصبانیتشو کنتزل کرد چشماش قرمز شده بودن:نمیخوری؟...اوکی...نخور...(بعدشم غذارو دوباره برگردوند تو ظرف اصلیش و گذاشتشون توی یخچال
بعدشم رفت تو اتاقش
توجی تو ذهنش:اوه اوه...بد ناراحت شدههههه...الانم باید بیشتر برینم بهش تا دیگه بره
رفت در اتاق نیک:هویییی...اتاقم کثیفه...برو تمیزش کن
نیک خیلی حرصش در اومد:نکنه فک کردی من نوکرتم!!؟؟...همین الانم به احترام الکس کاراتو کردم وگرنه....
+بدبخت تو نوکر منی...میدونی چرا؟؟چون توعه بی عرضه جای درس خوندن مجبوری مث سگ دنبال کار باشی...حقتم نوکریه
نیک خیلی عصبی شد...اما بازم جلو خودشو گرفت...کلاه هودیشو سرش کرد و گوشیشو تو جیبش گذاشت بعدشم از اونجا رفت...
- ۲.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط