{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت چهار×پارت دو

×قسمت چهار×پارت دو
سونیا همون طور که به فرشته خیره بود عینکشو کشید پایین و گفت:همین ت‍ه‍ من دُفتم.میلیم خلید
بعدم‌عینکشو گذاشت روی چشمش..دستمو گرفتم جلوی دهنم و اروم‌خندیدم..فرشته لبشو میجوید دستاشو بغل کرد و‌ به گوشه ماشین تکیه زد
رفتم‌سمت فروشگاه..اصلا خودمم حوصله خرید نداشتم..ولی فکر کنم با وجود این‌دوتا بهم خوش بگذره..
وقتی رسیدیم‌ سونیا رفت سمت یه مغازه ارایشی بهداشتی..دنبالش رفتیم..
یه مغازه پر از چیزای رنگ وارنگ و‌یه خانوم که روی صندلی نشسته بود و داشت ناخونشو سوهان میکشید و همین طور با تلفن حرف میزد...سونیا جلوی من و فرشته ایستاده بود..
خیلی ناز گفت:ببخشید خانم
قدش کوتاه بود و دیده نمیشد..دختره از ادم‌پشت گوشی عذرخواهی کرد و‌پرشگرا به ما نگاه کرد..انگار دنبال صاحب صدا میگشت که سونیا گفت:هی..خانوم..من اینجام
سرشو کشید پایین و‌به سونیا نگاه کرد..لبخند زدوگفت:ای جانم...سلام خانوم کوچولو
_من کوچولو نیسم
زنه اصلا بهش توجه نکرد و به ما چشم دوخت:چه دختر نازی دارین ماشالاه ماشالاه..ولی خیلی جوونینا
خندم گرفت...فرشته قرمز کرد
_نه اشتباه شدع...ایشون شوهر من نیست
سونیا با تعجب گفت:عه...دااایی...مکه نگفتی قراره با خانومت بریم بیرون
فرشته بیشتر سرخ کرد..
_نه خب..ینی دایی..چیزه..
_اره سونیا جان..من و ایمان نامزدیم
این فرشته خیلی پررو بودا..سونیا با شک‌و‌تردید به ما نگاه کرد و خانم فروشنده هم‌ گیج شده بود
سونیا مانتوشو کشید پ توجهش بهش جلب شد
_میشه واسم لاتای جدیدتونو بیارین؟؟
_لات؟؟
با خنده گفتم:این نفس دایی ک هاشو ت میگه
_اسمشون نفسه؟؟
_نخیر...اسمم سونیا خانومه
بازم با خنده گفتم:شما سونی اتیش صداش کن
سونیامحکم کفششو کوبوند روی پام..قیافم مچاله شد..
زنه لبخند تصنعی زد و‌ به سمت قفسه لاک هارفت و با چندتا مارک جدید برگشت
سونیا میپرید بالا که ببینه و تهشم بلندش کردم و نشوندمش روی میز..با فرشته و اون خانومع مشغول انتخاب بودن و منم به اطراف نگاه میکردم..یه رژ لب قرمز اتشی چشممو گرفت..دلم ضعف رفت..نمیدونم چرا ولی برش داشتم.. خرید دخترا تموم‌شد و برگشتیم سمت ماشین...تا برسیم‌خونه ی فرشته سونیا خوابش برده بود..گردش خلاصه ای بود..اما نه برای سونیایی که دوازده تا لاک‌خرید...وقتی رسیدیم سمت خونه فرشته و‌ خواست از ماشین خارج بشه یاد رژ لب افتادم..بی اراده برش داشتم و‌دویدم سمتش..نه سونیا نه فرشته ندیده بودن که من اینو بخرم..وقتی نفس زنون پشتش ایستادم برگشت و گفت:چی شده؟!
_اوووم ..خو چیزه..مرسی که امروز با من و‌سونیا اومدی
و تند رژ لب رو‌بهش دادم و ازش دور شدم...به سرعت‌ماشینو‌روشن کردم و از اونجا دور شدم..سونیا ر‌و رسوندم خونشونو و سامانی که کپکش شدید خروس میخوند کلی ازم تشکر کرد...خو حق داره..ماشینو هم بهش دادم و با تاکسی و پیاده روی اومدم خونه
فردا واسم رپز بزرگی بود...اولین‌روز کاریم
دیدگاه ها (۴۵)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

کپشن گلیا💗😌عروسک من😈🔞پارت پنجاه و پنج روی تخت نشستم اصلا دیگ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

کپشن مهمه😈💅🏿عروسک من😈🔞پارت هفتمرفتیم پایین اصلا دلم نمیخواست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط