کپشننن برای خوندن رمان جذابمون😈🎀
کپشننن برای خوندن رمان جذابمون😈🎀
عروسک من😈🔞
پارت چهل و هفت
پله هارو پایین رفتیم خانوم بزرگ همراه عمو و سرهان سر میز بودن لبخند ریزی زدم
و اروم نشستم روی صندلی خانوم بزرگ لب برچید
-کی قراره واسه خاندان ولکوف وارث بیاد
اوووف باز شروع کرد
سرهان لبخند شیطونی زد
-به این زودیا یه پرنسس کوچولو میاد
خجالت زده سرمو به بشقابم اوردم
-دختر نه یه پسر معلومه راه باباشو ادامه میده
سرهان پقی زد زیر خنده
-خانوم بزرگ چه فرقی میکنه
خانوم بزرگ قهوه اشو سر کشید و لب برچید
-فرق میکنه دختر هیچوقت نمیتونه به اون درجه
ای برسه که پسر رسیده
اوووف داشت قفرمو در می اورد
+خانوم بزرگ شما هم زنید و این دوره زمونه
دیگه دختر اوردن یا پسر اوردن یکیه
نیکولای لب برچید
-عروسکم اروم باش
+ببین نیک فرق میزاره قسط بی احترامی ندارم
فقط دیگه تحمل ندارم دهنمو ببندم
خانوم بزرگ اخم غلیظی کرد
-پسرم نمیخوای دهن عروس رو ببندی
نیک دستمو گرفت و لب برچید
-بنظر من زنم راست میگه دخالت نکنید
عمو سری تکون داد و لب برچید
-بریم دیگه روز بخیر دخترم و همچنین
خانوم بزرگ
نیکولای گوشه لبمو بوسید و رفتن صبحونه امو خوردم خانوم بزرگ رفت طبقه بالا
آب میوه امو سر شیدم
ازدواج من با نیکولای مردی که اسلحه دست
میگیره اخ فرشته واقعاا گیر افتادی
اون از اون راب.طه دیشبمون اینم از بوسه صبحی
#رمان #عاشقانه #مافیایی
اووووف فرشته واقعااا چاره ای نداره 😈🎀
عروسک من😈🔞
پارت چهل و هفت
پله هارو پایین رفتیم خانوم بزرگ همراه عمو و سرهان سر میز بودن لبخند ریزی زدم
و اروم نشستم روی صندلی خانوم بزرگ لب برچید
-کی قراره واسه خاندان ولکوف وارث بیاد
اوووف باز شروع کرد
سرهان لبخند شیطونی زد
-به این زودیا یه پرنسس کوچولو میاد
خجالت زده سرمو به بشقابم اوردم
-دختر نه یه پسر معلومه راه باباشو ادامه میده
سرهان پقی زد زیر خنده
-خانوم بزرگ چه فرقی میکنه
خانوم بزرگ قهوه اشو سر کشید و لب برچید
-فرق میکنه دختر هیچوقت نمیتونه به اون درجه
ای برسه که پسر رسیده
اوووف داشت قفرمو در می اورد
+خانوم بزرگ شما هم زنید و این دوره زمونه
دیگه دختر اوردن یا پسر اوردن یکیه
نیکولای لب برچید
-عروسکم اروم باش
+ببین نیک فرق میزاره قسط بی احترامی ندارم
فقط دیگه تحمل ندارم دهنمو ببندم
خانوم بزرگ اخم غلیظی کرد
-پسرم نمیخوای دهن عروس رو ببندی
نیک دستمو گرفت و لب برچید
-بنظر من زنم راست میگه دخالت نکنید
عمو سری تکون داد و لب برچید
-بریم دیگه روز بخیر دخترم و همچنین
خانوم بزرگ
نیکولای گوشه لبمو بوسید و رفتن صبحونه امو خوردم خانوم بزرگ رفت طبقه بالا
آب میوه امو سر شیدم
ازدواج من با نیکولای مردی که اسلحه دست
میگیره اخ فرشته واقعاا گیر افتادی
اون از اون راب.طه دیشبمون اینم از بوسه صبحی
#رمان #عاشقانه #مافیایی
اووووف فرشته واقعااا چاره ای نداره 😈🎀
- ۲.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط