{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ¹¹

Part ¹¹



ساعت 10:15

+طبق لباسمون یه آرایش ملیح کردیم لباس من زرشکی جذابی بود که بالا تنه ای باز داشت و خز پشمی سفیدی به روش قرار داشت و لباس انا هم لباسی کرمی و زیبایی بود موهامونو حالت داریم و آماده شدیم و رفتیم





ویو تهیونگ

-امروز یه جلسه تو یکی از بار های پاریس داشتیم و قرار بود خیلی شیک و مجلسی باشیم پس کت پالتویی مشکی به همراه یه شلوار راسته پارچه ای بر تن کردم و با هیون وون راه افتادیم و سوار ماشین مشکی اسپرتمون شدیم و راه افتادیم



فلش بک به رسیدن به بار

+اهل رقص هستی ؟
&نه اصلا حال ندارم
+منم بشین
+نشستیم و من خزمو در آوردم و تکیه دارم یخ الکل ۳۰ درصد انتخاب کردیم و شروع کردیم خوردن نگاهمو گذروندم دیدم دو میز اون طرف تر مردی آشنا نشسته و کلی دختر دور برش بودن اما همه رو رد می کرد(آقامون جنتلمنه جنتلمنهههه)زیادی آشنا بود دقت کردم دیدم تهیونگه اما اون اینا چیکار می کرد خزمو برداشتم و به صورت نمادین به روی شانه ام انداختم اما هنوز ترقوه و سینه هام معلوم بود
@لیدی افتخار رقص می‌دین؟
+مایل به رقص نیستم ممنون
@حیف نیست بانویی به این زیبایی یک جا بشینه
+آقا گفتم برو
@خان..
+آقا گفتم نه من پارتنر دارم لطفاً مزاحم نشید
@ولی حیف شد
~مرد چشمان هیزش را به سمت دخترای دیگه برد از اون طرف تهیونگ متوجه آنا شده بود به خاطر اینکه دیده بود برای خانمی ایجاد مزاحمت شده و می خواست جلو مردم بگیره اما بعد فهمید یه دخترک خودش اونجاست


-خوشم اومد
+ناگهان دستی به روی رون پام نشست و صدای داخل گوشم گفت :«خوشم اومد»
+آقا گفتم مزاح.....ت.تهیونگ ت. ..تو اینجا چیکار می کنی
-بیبیم چطوره خوشم اومد توقع داشتم دو تا هم بزنی تو گوشش
+می خواستم بزنم وقت نشد
-پرنسس فکر نمی کنی بدنت تو چشمه؟
~و خز لباس انا رو گرفت و به روی هم داد تا بدن دخترکش معلوم نشه
+فقط سرمو انداختم باشین
+آخه خوشگل بود بعدم نگاه کن بلنده پوشیدس اینجا باره دیگه کسی کسی رو نمی شناسه
-به هر حال فقط من حق دارم ببینم این بدنو
+چشم فکر کنم دارن صدات می زنن
-اره انگار باید برم مرسی بیبی
+اون دخترای هرزه رو هم از خودت دور کن
-چشم خانم غیرتی
+آفرین


لباس انا
لباس هانا
دیدگاه ها (۰)

پات ۱۹

معلم گفت من معلم بوکس امسالتون هستم امروز هم یه دانش آموز جد...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

رمان

the final act of love /چند پارتی

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط