{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


+به ما چه ؟ میفهمی ابرومونو بردی

اومد نزدیک تر و موهام رو پشت گوشم انداخت

_ اشکالی نداره، بزار همه بفهمن هیونجین چقدر عاشقته...

+هیون...

_جانم؟

+ چطوری عاشقم شدی ؟‌ توکه از من متنفر بودی...

_خودمم نمیدونم، نمیدونم دقیقا کی این حس توی قلبم جوونه زد، یهو دیدم بدون تو نمیتونم زندگی کنم ، هر ساعت هر ثانیه بهت فکر میکردم ،‌ هر وقت بهت فکر میکردم قلبم تیر میکشید ، هروقت با این چشمات بهم زل میزدی قلبم نمیزد ، نمیتونستم نفس بکشم انگار نفسام به نفسهای تو بند بود

با فکری که به سرم زد اشکی از چشمام ریخت

_یونا، چیشد عزیزم ؟

+هیون ، ممکنه...تو این درگیریها...

_نترس عزیزم ، من چیزیم نمیشه ، نمیتونم تورو ول کنم...

+هیون ، فقط با اون دختر ازدواج کن ، نمیخوام....نمیخوام از دستت بدم...

_نمیتونم یونا...حتی اگه باهاش ازدواج کنمم بازم خانوادمونو هدف قرار میدن...

+ پس...قول میدی سالم برگردی ؟


_قول میدم عزیزم، قول میدم سالم برگردم پیشت، شاید تا اونموقع بچه مون به دنیا بیاد ، پس تو باید مراقبش باشی تا من برگردم ، باشه ؟

+باشه

توی بغل گرفتم و سرمو بوسید

_دوست دارم...

+منم دوست دارم....



هیون رفت و منم وسایلمو جمع کردم که صدای در اومد و رفتم پایین ببینم چه خبره که با دیدن فلیکس خوشحال به طرفش رفتم

+داداش ،‌ دلم برات تنگ شده بود

& منم دلم برات تنگ شده بود خوشگلم ، راستی ، تو نباید به من بگی دارم دایی میشم؟

+ هیون بهت گفت ؟

& اره...نمیدونی چقدر ذوق کردم ، باباهم خوشحال شد

+برای چی اومدی اینجا حالا ؟ توهم میخوای با هیون بری؟

&اره ، البته من بیشتر پیش شما میمونم خوشگله ، من باید مراقب خواهرمو ،خواهر زادم باشم

همون موقع هیون و بنگچان با سوجون اومدن پایین و هر سه تاشون به طرف فلیکس اومدن و بغلش کردن که هرا خنده ای کردو توی گوشم لب زد

× چهار برادر دلتنگ هم شدن

+چهار برادر ؟

× اره ، بیا بریم تو اشپزخونه غذا رو بکشیم برات توضیحم میدم...

با هرا رفتیم توی اشپزخونه و مشغول چیدن میز شدیم

× این چهارتا از زمانی که بدنیا اومدن پیش هم بودن ، جوری که انگار برادرای خونین ، از وقتی بابا مرد و اون اتفاقا افتاد هیون خیلی عوض شد، اما اونا بازم باهاش موندن ، اونا کسایی بودن که میتونستن هیونو کنترل کنن ، اما فلیکس بعد از فوت مامانت برای ادامه تحصیل رفت و سوجونم که به اجبار باباش رفت خارج از کشور ، اما بنگچان اینجا موند ، نمیخواست هیونو ول کنه، اینطور بگم ، اگه چان نبود هیون بعد از رفتن سوجون و فلیکس کلا زندگیش رو به گند می‌کشید، چان همیشه از کارایی که میخواست بکنه مصرفش میکرد ، چون بهش اسیب میزد ، و حالا میبینی که هر چهارتاشون پیش همن و خوشحالن...
دیدگاه ها (۱۲)

تابع قوانین جمهوری اسلامی+ اینو تا حالا نشنیده بودم× وسایلتو...

تابع قوانین جمهوری اسلامیبعد از ۱۳ ساعت راه بلاخره به یه محو...

تابع قوانین جمهوری اسلامیویو یونا:صبح با دلدردی شدید بیدار ش...

تابع قوانین جمهوری اسلامی_نه چان نمیتونم ، نمیزارم، من هوانگ...

وقتی مریض بودی ولی …

پارت ۲۲:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط