پارت 8
پارت 8
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
ات: ممنون
و هیونجین لبخندی زد و دست ات رو گرفت و به سمت بچه ها رفتند تا بهم بروند بار چون بار نزدیک خونه هیون بود پیاده رفتند ات داشت راه میرفت با جنی و دوستاش هیون هم همینطور با فلیکس و دوستاش
هیونجین دلش برای ات تنگ شد و رفت پیشی و دستشو گرفت و گفت :
هیونجین: دلم برات تنگ شد باهم راه بریم
ات: چقدر زود دلت برام تنگ شد( خنده)
هیونجین: اره دیگه چون دوستت دارم اینجوریه( لبخند)
ات : منم دوستت دارم( خجالت)
هیونجین لبخندی زد و گونه ات رو بوسید و راه رفتند.
جنی: اه اینا چقدر رمانتیکن
لیسا: اره
جونگین: حق میدم بهتون
هان: ایش
و تا چند دقیقه دیگه رسیدند بار و یک پسر خوشتیپ که تتو رو دستش داشت و خیلی تایپ ات بود اومد سمت ات
پایان پارت★
ببخشید پارت کم میخوام برم بیرون
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★
ات: ممنون
و هیونجین لبخندی زد و دست ات رو گرفت و به سمت بچه ها رفتند تا بهم بروند بار چون بار نزدیک خونه هیون بود پیاده رفتند ات داشت راه میرفت با جنی و دوستاش هیون هم همینطور با فلیکس و دوستاش
هیونجین دلش برای ات تنگ شد و رفت پیشی و دستشو گرفت و گفت :
هیونجین: دلم برات تنگ شد باهم راه بریم
ات: چقدر زود دلت برام تنگ شد( خنده)
هیونجین: اره دیگه چون دوستت دارم اینجوریه( لبخند)
ات : منم دوستت دارم( خجالت)
هیونجین لبخندی زد و گونه ات رو بوسید و راه رفتند.
جنی: اه اینا چقدر رمانتیکن
لیسا: اره
جونگین: حق میدم بهتون
هان: ایش
و تا چند دقیقه دیگه رسیدند بار و یک پسر خوشتیپ که تتو رو دستش داشت و خیلی تایپ ات بود اومد سمت ات
پایان پارت★
ببخشید پارت کم میخوام برم بیرون
- ۱۷۷
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط