نام:غیرممکن پارت:۵
سلام دوستان لطفاً همگی اسلاید ها رو چک کنید تصویر شخصیت ها رو گذاشتم براتون
امیلی
برایان_دختر بزرگ و وارث شرکت زنجیرهای بلک....
زیر لب زمزمه کردم:کارن بلک..!!
آنا_هی هی...برایان این رفیقت کیه که ما نمیشناسیم؟!ها…
برایان_خب...یکی از دوستام که تازه باهاش آشنا شدم...
امیلی_ااااا...دوست دخترته؟!
برایان_خب...هنوز نه...ولی...
آنا_خب کی هست این دختر بدبخت...
امیلی_زود باش بگووو
برایان_خب...دختر کوچکتر خانواده بلک...[ربکا]
آنا.امیلی_چــــــــی!!؟
آنا_شوخی میکنی،نه
برایان_نه
امیلی_ووواوو
...
برایان_خب امیلی جوابت چیه...
امیلی_قبول،فقط کی باید برم مصاحبه؟
برایان_به ربکا میگم تا یه قرار جور کنه..
امیلی_باش👍
آنا_خب بیایم بریم غذا،من خیلی گشنمه زود باشین...
امیلی_باش..باش..اومدیم...
^یک روز بعد^
امروز قرار شد برای مصاحبه برم...خدا کنه بتونم این کارو بگیرم تا حالا که دو تا مصاحبه رو رد شدم امیدوارم سومیش خوب پیش بره...
^ از زبان کارن ^
امروز دومین روزیه که به شرکت میرم امروز قرار بود چند نفر برای مصاحبه بیان...
تو آینه به خودم نگاه کردم خوب بود،یه کت چرم و یک شلوار چرم لش با بوت لژدار مشکی عالیه...
موبایلم را از تو جیبم درآوردم و به ویلیام زنگ زدم هنوز یک بوق نخورده بود که صدای سرخوشش پخش شد...
ویلیام_به به رفیق خودم....ووو...ببخشید رئیس😁
کارن_ویلیام شوخی رو بذار کنار به جورج خبر بده دوتایی بیاین شرکت...
و قطع کردم... سمت بیرون راه افتادم
ربکا_خواهر...صبر کن
کارن_بله ربکا،کاری داشتی؟
ربکا_خواهر راستی دوستم که گفته بودم امروز برای مصاحبه میاد اسمش امیلی کلر... یادت نره
کارن_باشه..خداحافظ
ربکا_بای بای 👋
امیدوارم امروز کارا خوب پیش بره دوست ندارم دوباره با پدر جر و بحث کنم...
امیلی
برایان_دختر بزرگ و وارث شرکت زنجیرهای بلک....
زیر لب زمزمه کردم:کارن بلک..!!
آنا_هی هی...برایان این رفیقت کیه که ما نمیشناسیم؟!ها…
برایان_خب...یکی از دوستام که تازه باهاش آشنا شدم...
امیلی_ااااا...دوست دخترته؟!
برایان_خب...هنوز نه...ولی...
آنا_خب کی هست این دختر بدبخت...
امیلی_زود باش بگووو
برایان_خب...دختر کوچکتر خانواده بلک...[ربکا]
آنا.امیلی_چــــــــی!!؟
آنا_شوخی میکنی،نه
برایان_نه
امیلی_ووواوو
...
برایان_خب امیلی جوابت چیه...
امیلی_قبول،فقط کی باید برم مصاحبه؟
برایان_به ربکا میگم تا یه قرار جور کنه..
امیلی_باش👍
آنا_خب بیایم بریم غذا،من خیلی گشنمه زود باشین...
امیلی_باش..باش..اومدیم...
^یک روز بعد^
امروز قرار شد برای مصاحبه برم...خدا کنه بتونم این کارو بگیرم تا حالا که دو تا مصاحبه رو رد شدم امیدوارم سومیش خوب پیش بره...
^ از زبان کارن ^
امروز دومین روزیه که به شرکت میرم امروز قرار بود چند نفر برای مصاحبه بیان...
تو آینه به خودم نگاه کردم خوب بود،یه کت چرم و یک شلوار چرم لش با بوت لژدار مشکی عالیه...
موبایلم را از تو جیبم درآوردم و به ویلیام زنگ زدم هنوز یک بوق نخورده بود که صدای سرخوشش پخش شد...
ویلیام_به به رفیق خودم....ووو...ببخشید رئیس😁
کارن_ویلیام شوخی رو بذار کنار به جورج خبر بده دوتایی بیاین شرکت...
و قطع کردم... سمت بیرون راه افتادم
ربکا_خواهر...صبر کن
کارن_بله ربکا،کاری داشتی؟
ربکا_خواهر راستی دوستم که گفته بودم امروز برای مصاحبه میاد اسمش امیلی کلر... یادت نره
کارن_باشه..خداحافظ
ربکا_بای بای 👋
امیدوارم امروز کارا خوب پیش بره دوست ندارم دوباره با پدر جر و بحث کنم...
- ۳.۷k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط