{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرکی از مادرش پرسید:

پسرکی از مادرش پرسید:

مادر چرا گریه میکنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:

بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند؟
او چه میخواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی!!!

پسرک هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود، پسرک یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند از خدا پرسید :

چرا زنها این همه گریه میکنند؟؟

خدا جواب داد :
من زن را بشکل ویژه‌ای آفریده ام
دیدگاه ها (۴)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~Part:"15"ویو نویسندهسکوت تمام عمارت رو...

داستان عاشقانه جدید

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟗«یک هفته بعد»همه دور میز شام نشسته بود...

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط