🖤 پشت نیمکت آخر

🖤 پشت نیمکت آخر

پارت ۱۰ از ۱۰: «جایی که همه‌چیز شروع شد»

پایان داستان ❤️‍🩹

سالن عمارت در سکوت فرو رفته بود.

جونگوک هنوز دست مادرش رو گرفته بود. تهیونگ روبه‌روی پدرش ایستاده بود و منتظر جواب بود.

تهیونگ: «بابا... حرفش درسته؟»

پدر تهیونگ چیزی نگفت.

تهیونگ یک قدم جلو رفت.

تهیونگ: «ازتون سؤال کردم! تمام این سال‌ها چه چیزی رو از من پنهان کردین؟»

پدرش آهی کشید و روی مبل نشست.

پدر تهیونگ: «بله. من حقیقت رو پنهان کردم.»

تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.

پدر تهیونگ: «سال‌ها پیش، وقتی مادر جونگوک فهمید برادرش و همسرش درگیر یک پرونده‌ی خطرناک شدن، از من کمک خواست. من قول دادم از جونگوک محافظت کنم. اما برای اینکه خانواده‌ی کیم رسوا نشه، حقیقت رو مخفی کردم.»

جونگوک: «پس چرا مادرم مجبور شد ناپدید بشه؟!»

پدر تهیونگ سرش رو پایین انداخت.

پدر تهیونگ: «چون برادرش تهدیدش کرده بود. مادرت مجبور شد مخفی بشه تا جونگوک در امان بمونه.»

مادر جونگوک اشک‌هاش رو پاک کرد.

مادر: «من می‌خواستم برگردم، عزیزم. بارها تلاش کردم، اما هر بار تهدیدم کردن. وقتی فهمیدم دیگه خطری تهدیدت نمی‌کنه، برگشتم.»

جونگوک مادرش رو دوباره در آغوش گرفت.

جونگوک: «دیگه نرو... خواهش می‌کنم.»

مادر: «قول می‌دم، پسرم. دیگه تنهات نمی‌ذارم.»

تهیونگ به پدرش نگاه کرد.

تهیونگ: «من تمام عمرم فکر می‌کردم شما همیشه طرف حقیقت هستین.»

پدرش سرش رو بالا آورد.

پدر تهیونگ: «می‌دونم که اشتباه کردم.»

تهیونگ: «شما فقط به جونگوک دروغ نگفتین. به منم دروغ گفتین.»

پدرش جوابی نداشت.

مأموران بعد از بررسی مدارک، عموی جونگوک رو برای تحقیقات بیشتر همراه خودشون بردن. پدر تهیونگ هم پذیرفت که درباره‌ی پنهان کردن اطلاعات پرونده پاسخ‌گو باشه.

بالاخره حقیقتی که سال‌ها پشت درهای بسته پنهان شده بود، آشکار شد.

اما هنوز یک نفر حرفی برای گفتن داشت.

جونگوک.

🖤 چند ساعت بعد؛ حیاط عمارت

جونگوک روی نیمکت سنگی نشسته بود و به آسمون نگاه می‌کرد.

تهیونگ از در بیرون اومد.

چند لحظه از دور نگاهش کرد و بعد کنارش نشست.

تهیونگ: «می‌تونم بشینم؟»

جونگوک: «الان که نشستی.»

تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.

تهیونگ: «هنوزم زبونت تنده.»

جونگوک: «هنوزم زیادی حرف می‌زنی.»

هر دو برای لحظه‌ای خندیدن، اما لبخند جونگوک زود محو شد.

جونگوک: «تهیونگ؟»

تهیونگ: «جانم؟»

جونگوک سرش رو به طرفش چرخوند.

جونگوک: «چرا وقتی می‌تونستی همه‌چیز رو بهم بگی، سکوت کردی؟»

تهیونگ به دست‌هاش نگاه کرد.

تهیونگ: «چون ترسیده بودم.»

جونگوک: «تو؟ می‌ترسیدی؟»

تهیونگ: «آره. از اینکه حقیقت رو بفهمی و دیگه نخوای منو ببینی.»

جونگوک: «ولی با دروغ گفتن، بیشتر ناراحتم کردی.»

تهیونگ: «می‌دونم. متأسفم.»

برای چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدن.

بعد تهیونگ ادامه داد:

تهیونگ: «از تو انتظار ندارم همین امشب منو ببخشی. فقط می‌خوام از این به بعد، هر چیزی که بخوای بدونی، خودت از من بپرسی. منم حقیقت رو بهت می‌گم.»

جونگوک آروم پرسید:

جونگوک: «حتی اگه حقیقت باعث بشه ازت ناراحت بشم؟»

تهیونگ: «حتی اون موقع.»

جونگوک به چشم‌هاش نگاه کرد.

جونگوک: «من هنوز ازت ناراحتم.»

تهیونگ: «حق داری.»

جونگوک: «هنوزم نمی‌تونم همه‌چیز رو فراموش کنم.»

تهیونگ: «لازم نیست فراموش کنی.»

جونگوک دستش رو جلو برد و انگشت‌های تهیونگ رو گرفت.

جونگوک: «ولی نمی‌خوام از دستت بدم.»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

جونگوک: «احمق... فکر کردی فقط خودت بلدی کسی رو دوست داشته باشی؟»

تهیونگ برای اولین بار در تمام اون روز، از ته دل لبخند زد.

تهیونگ: «پس... هنوز یه شانسی دارم؟»

جونگوک: «یه شانس کوچولو.»

تهیونگ: «قبوله.»

جونگوک: «ولی یه شرط دارم.»

تهیونگ: «هرچی تو بگی.»

جونگوک: «دیگه هیچ‌وقت ازم چیزی رو پنهون نکنی.»

تهیونگ دستش رو محکم‌تر گرفت.

تهیونگ: «قول می‌دم.»

جونگوک سرش رو روی شونه‌ی تهیونگ گذاشت.

جونگوک: «خوبه... چون اگه دوباره دروغ بگی، خودم می‌کشمت.»

تهیونگ خندید.

تهیونگ: «چشم، آقای کیم.»

جونگوک: «من آقای کیم نیستم!»

تهیونگ: «باشه، جونگوک جون.»

جونگوک فوراً سرش رو بلند کرد.

جونگوک: «اون دیگه خیلی لوس بود!»

تهیونگ: «ولی خندیدی.»

جونگوک سعی کرد جلوی خنده‌ش رو بگیره، اما موفق نشد.

و تهیونگ فهمید که هنوز هم می‌تونه صدای خنده‌ی جونگوک رو بشنوه؛ صدایی که حاضر بود برای محافظتش هر کاری بکنه.
.
.
ادامه دارد
پارت بعد اخر هست
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 27مینهو با شنیدن حرف‌های سونگ‌چول، ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

dark life = 39

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط