پارت 5
یونجون:تو دیگه کی هستی؟
سوبین شمشیرش رو در آورد و گفت:به تو ربطی نداره من کیم.... با هامون کاری نداشته باشید...ما خودمون گورمون رو گم میکنیم
یونجون رفت نزدیک تر... سوبین شمشیرش رو بالاتر گرفت و گفت:گفتم نیا نزدیک. یونجون:تو گرگینه ای درسته؟. سوبین با توجب ایستاد و با سرش تایید کرد. سوبین:تو از کجا میدونی؟. یونجون:چون دوستت هم گرگینه است. سوبین به بومگیو که پشتش قائم شده بود نگاه کرد و گفت:ببین.. ما اصلا باهاتون کاری نداریم.... و الان هم میریم.. شما هم دیگه به ما فکر نکنید.. و این موضوع رو به کسی نگید. یونجون میخواست مخالفت کنه که تهیون دستشو گرفت و بردش عقب و گفت:باشه قبوله. یونجون نگاه عصبی ای بهش انداخت و تا خواست برگرده و مخالفت کنه سوبین دروازه ای باز کرد و با بومگیو از اونجا رفت.
یونجون:چرا موافقت کردی؟. تهیون:حالا ولشون کن دیگه... چی کارشون داری؟
یونجون :برو بابا.. احمق
ویو سوگیو:
سوبین:بومیگو احمق.... میدونی اونا چه قدر خطرناک هستن... میدونی من چه قدر نگرانت شدم؟.... میدونی چه قدر دنبالت گشتم؟. بومیگو :ببخشید. سوبین فریاد کشید:همین... فقط ببخشید.. میدونی این کارت ممکنه میتونه باعث جنگ بین دو قبیله بشه؟
بومیگو:ببخشید هیونگ.. من.. من فقط(گریه). سوبین که تازه فهمید زیادی تند رفت جلو رفت و بومگیو رو توی آغوش گرفت و گفت:بومیگو... من نگرانت شدم... میدونی چه قدر استرس ورفتم وقتی به ذهنم خطور کرد تو رفتی اونجا. بومیگو:خب تو نباید میرفتی.. تو از 14 سالگیم از وقتی ما دم مرد همیشه پیشم بودی و ازم محافظت کردی... الان یکهو رفتی نمیگی من یکهو یه کار احمقانه ای میکنم. سوبین به خاطر اینکه حرف های بومیگو با گریه بود و حالت کی تی بیان میکرد خندید و گفت:ببخشید رفیق کوچولو... ببخشید که تنهات گذاشتم... قول میدم دیگه تنهات نزارم. بومیگو خودشو تی سوبین مخفی کرد و گفت:سوبینا. سوبین:جانم؟. بومیگو:من میخواستم زود تر برگردم... ولی.. ولی وقتی فهمیدم که یکیشون خون آشام خیلی ترسیدم... اونی که قدش کوتاهه.. اون ولیعهد دومشونه. سوبین:چی؟ ولیعهد دوم؟ پس اون قد بلنده؟. بومیگو:اون ولیعهد اصلیشونه. سوبین:و تو اینو از کجا فهمیدی؟. بومیگو:خب.. راستش منم اسمم رو بهشون گفتم. سوبین:چی؟ اسمتو گفتی؟ الان اونا میدونن که ولیعهدی؟ بومیگو:فقط قد کوتاهه میدونه.. اون بلنده رو نمیدونم. سوبین:وای بومیگو.. میدونی اگه الان اون کوتاهه بره و بگه که تو. ولیعهدی چی میشه؟. بومیگو:ولی اون نمیگه. سوبنی:از کجا میدونی؟. بومیگو:اون با بقیه ی خون آشام فرق داره. سوبین:چه فرقی؟. بومیگو:اون خون حیوانات رو میخوره... به انسان ها کاری نداره. سوبین:جدی؟ تو اینو از کجا فهمیدی؟. بومیگو:خب.. میخواست یه گرگ رو بخوره و گرگه زخمیش کرد و من درمانش کردم و اون گفت که داشته خون میخورده که اینجوری شده. سوبین:اوه.. حالا بیا بریم.. هوا داره تاریک میشه. سوبین دست بومیگو رو گرفت و باهم رفتن به سمت قصر.. توی راه بومیگو کل اتفاقات رو برای سوبین تعریف کرد و سوبین هم بعضی وقتا از خنگی بی نهایت دوستش هوفی میکشید و هم پای دوستش راه افتاد.... وقتی به قصر رسیدن پدرش با چند نگهبان بومگیو و گفت:کجا بودی بومگیو شی؟. بومیگو:اوه.. پدر... راستش_. سوبین:رفته بود به جنگل. پ. ب: اونجا چیکار میکرد؟. سوبین:رفته بود یه گیاه دارویی پیدا کنه. پ. ب:و پیدا کرد؟. سوبین:نه. پ. ب:مثل همیشه بی عرضه ای... کاش یه پسر دیگه ای داشتم. بومیگو سرش رو پایین انداخت.. پدرش همراه با محافظ هاش رفت. سوبین:هی.. به دل نگیر فقط_. بومیگو:چیزی نیست.. به این چیزا عادت کردم(چه قدر بومیگو ام:)...) و به راه افتاد...سوبین به پشت غمگین دوستش نگاه کرد و به راهش ادامه داد
سوبین شمشیرش رو در آورد و گفت:به تو ربطی نداره من کیم.... با هامون کاری نداشته باشید...ما خودمون گورمون رو گم میکنیم
یونجون رفت نزدیک تر... سوبین شمشیرش رو بالاتر گرفت و گفت:گفتم نیا نزدیک. یونجون:تو گرگینه ای درسته؟. سوبین با توجب ایستاد و با سرش تایید کرد. سوبین:تو از کجا میدونی؟. یونجون:چون دوستت هم گرگینه است. سوبین به بومگیو که پشتش قائم شده بود نگاه کرد و گفت:ببین.. ما اصلا باهاتون کاری نداریم.... و الان هم میریم.. شما هم دیگه به ما فکر نکنید.. و این موضوع رو به کسی نگید. یونجون میخواست مخالفت کنه که تهیون دستشو گرفت و بردش عقب و گفت:باشه قبوله. یونجون نگاه عصبی ای بهش انداخت و تا خواست برگرده و مخالفت کنه سوبین دروازه ای باز کرد و با بومگیو از اونجا رفت.
یونجون:چرا موافقت کردی؟. تهیون:حالا ولشون کن دیگه... چی کارشون داری؟
یونجون :برو بابا.. احمق
ویو سوگیو:
سوبین:بومیگو احمق.... میدونی اونا چه قدر خطرناک هستن... میدونی من چه قدر نگرانت شدم؟.... میدونی چه قدر دنبالت گشتم؟. بومیگو :ببخشید. سوبین فریاد کشید:همین... فقط ببخشید.. میدونی این کارت ممکنه میتونه باعث جنگ بین دو قبیله بشه؟
بومیگو:ببخشید هیونگ.. من.. من فقط(گریه). سوبین که تازه فهمید زیادی تند رفت جلو رفت و بومگیو رو توی آغوش گرفت و گفت:بومیگو... من نگرانت شدم... میدونی چه قدر استرس ورفتم وقتی به ذهنم خطور کرد تو رفتی اونجا. بومیگو:خب تو نباید میرفتی.. تو از 14 سالگیم از وقتی ما دم مرد همیشه پیشم بودی و ازم محافظت کردی... الان یکهو رفتی نمیگی من یکهو یه کار احمقانه ای میکنم. سوبین به خاطر اینکه حرف های بومیگو با گریه بود و حالت کی تی بیان میکرد خندید و گفت:ببخشید رفیق کوچولو... ببخشید که تنهات گذاشتم... قول میدم دیگه تنهات نزارم. بومیگو خودشو تی سوبین مخفی کرد و گفت:سوبینا. سوبین:جانم؟. بومیگو:من میخواستم زود تر برگردم... ولی.. ولی وقتی فهمیدم که یکیشون خون آشام خیلی ترسیدم... اونی که قدش کوتاهه.. اون ولیعهد دومشونه. سوبین:چی؟ ولیعهد دوم؟ پس اون قد بلنده؟. بومیگو:اون ولیعهد اصلیشونه. سوبین:و تو اینو از کجا فهمیدی؟. بومیگو:خب.. راستش منم اسمم رو بهشون گفتم. سوبین:چی؟ اسمتو گفتی؟ الان اونا میدونن که ولیعهدی؟ بومیگو:فقط قد کوتاهه میدونه.. اون بلنده رو نمیدونم. سوبین:وای بومیگو.. میدونی اگه الان اون کوتاهه بره و بگه که تو. ولیعهدی چی میشه؟. بومیگو:ولی اون نمیگه. سوبنی:از کجا میدونی؟. بومیگو:اون با بقیه ی خون آشام فرق داره. سوبین:چه فرقی؟. بومیگو:اون خون حیوانات رو میخوره... به انسان ها کاری نداره. سوبین:جدی؟ تو اینو از کجا فهمیدی؟. بومیگو:خب.. میخواست یه گرگ رو بخوره و گرگه زخمیش کرد و من درمانش کردم و اون گفت که داشته خون میخورده که اینجوری شده. سوبین:اوه.. حالا بیا بریم.. هوا داره تاریک میشه. سوبین دست بومیگو رو گرفت و باهم رفتن به سمت قصر.. توی راه بومیگو کل اتفاقات رو برای سوبین تعریف کرد و سوبین هم بعضی وقتا از خنگی بی نهایت دوستش هوفی میکشید و هم پای دوستش راه افتاد.... وقتی به قصر رسیدن پدرش با چند نگهبان بومگیو و گفت:کجا بودی بومگیو شی؟. بومیگو:اوه.. پدر... راستش_. سوبین:رفته بود به جنگل. پ. ب: اونجا چیکار میکرد؟. سوبین:رفته بود یه گیاه دارویی پیدا کنه. پ. ب:و پیدا کرد؟. سوبین:نه. پ. ب:مثل همیشه بی عرضه ای... کاش یه پسر دیگه ای داشتم. بومیگو سرش رو پایین انداخت.. پدرش همراه با محافظ هاش رفت. سوبین:هی.. به دل نگیر فقط_. بومیگو:چیزی نیست.. به این چیزا عادت کردم(چه قدر بومیگو ام:)...) و به راه افتاد...سوبین به پشت غمگین دوستش نگاه کرد و به راهش ادامه داد
- ۱۲.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط