#بهترین_حس

#بهترین_حس
#پارت_6
دازای:تو با من میای...
چویا:چه گوهی میخوری؟؟؟
اروم منو ول کردو به پدرم نزدیک شد
از زبون دازای:
یه نقشه ای تو سرم داشتم
دازای:من ازت به اندازه میلیارد ها ازت طلبکارم نه؟
پادشاه:اره ولی لطفا اونارو به من ببخش
دازای:اونارو ازت نمیگیرم بجاش پسرتو بهم بده
پادشاه:بجای این همه پول چویا رو میخوای؟اون چه ارزشی داره؟
اوح پس اسمش چویاست....
دازای:برای من بی ارزش نیست...
چویا:چی دارید میگید؟هوی پیر مرد تو نمیتونی منو بفروشی

دازای: اون پدرته پس اون باید تصمیم بگیره
پادشاه:چویارو ببر واسه خودت من بهش احتیاجی ندارم
دازای:این عالیه...ام فقط امشب رو باید اینجا بمونیم چون شما کالسکه مارو زدین ترکوندید
پادشاه:چقد پرویید...چیبگم اشکال نداره بمونید

دازای:فقط من باید تو کدوم اتاق بمونم؟
پادشاه بهم خندید
پادشاه:میتونی تو زیر زمین بمونی ما اتاق خالی نداریم
از زبون چویا:
دیدگاه ها (۳)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

✨️✨️✨️✨️✨️سوتفاهم ( چویا ور~) ا.ت یک خبرنگاره و به خاطر شغلش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط