پارت دوم | سفارشِ همیشگی
پارت دوم | سفارشِ همیشگی
روز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقیقه زودتر به کافه رسیده بود.
همکارش همین که وارد شد، نگاهش کرد.
«تو چرا اینقدر زود اومدی؟»
جنگکوک کیفش را روی صندلی گذاشت.
«شیفتم زوده.»
«شیفتت ساعت ده شروع میشه.»
جنگکوک مکث کرد.
«خب... امروز زودتر اومدم.»
همکارش لبخند معنیداری زد.
«آهان.»
جنگکوک اخم کرد.
«چی آهان؟»
«هیچی.»
ساعت ده و بیست دقیقه بود که صدای زنگ در بلند شد.
جنگکوک ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
لیانا.
امروز موهایش را باز گذاشته بود و یک کتاب باریک دستش بود.
جنگکوک قبل از اینکه چیزی بگوید، خودش سفارش را آماده کرد.
لیانا نزدیک کانتر آمد.
«سلام.»
«سلام.»
«خسته نباشی.»
«مرسی.»
لیانا به فنجانی که دست جنگکوک بود نگاه کرد.
«من هنوز سفارش ندادم.»
جنگکوک فنجان را روی کانتر گذاشت.
«میدونم.»
«پس این چیه؟»
«سفارش همیشگیت.»
لیانا خندید.
«تو واقعاً یادته؟»
جنگکوک شانه بالا انداخت.
«هر روز میخوری.»
«ولی خب...»
«چی؟»
«هیچی. جالبه.»
لیانا فنجان را برداشت.
«چقدر میشه؟»
جنگکوک گفت:
«حساب میکنی آخرش.»
لیانا ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون الان سکههات رو درمیاری، صف پشت سرت درست میشه.»
لیانا نگاهی به صف پشت سرش انداخت.
«باشه.»
رفت سمت میز همیشگی.
چند دقیقه بعد، جنگکوک دید کتابی که همراهش آورده بود روی میز باز است.
وقتی کافه خلوتتر شد، نزدیک میز رفت.
«امروز درس داری؟»
لیانا سرش را بلند کرد.
«نه. دارم یه کتاب میخونم.»
«خوبه؟»
«خیلی.»
جنگکوک به جلد کتاب نگاه کرد.
«چه جور کتابیه؟»
«عاشقانه.»
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
«پس معلومه چرا انقدر غرقشی.»
لیانا کتاب را بست.
«تو کتاب میخونی؟»
«گاهی.»
«چه کتابایی؟»
«هرچی دستم برسه.»
لیانا خندید.
«این جواب یعنی هیچی.»
«خب واقعاً هرچی دستم برسه.»
«پس یه روز باید یه کتاب بهت پیشنهاد بدم.»
جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
«باشه.»
«قول؟»
«قول.»
لیانا دوباره کتابش را باز کرد.
جنگکوک خواست برگردد سمت کانتر که صدای لیانا را شنید.
«جنگکوک؟»
برگشت.
«جان؟»
«اسمت جنگکوکه، درسته؟»
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
«آره.»
لیانا سر تکان داد.
«خوبه. حداقل بعد از این همه مدت اسم باریستای کافهمون رو میدونم.»
جنگکوک خندید.
«و من هنوز اسم مشتری ثابتمون رو کامل نمیدونم.»
لیانا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«لیانا.»
«لیانا...»
جنگکوک اسمش را آرام تکرار کرد.
«خوشبختم.»
لیانا لبخند زد.
«منم.»
جنگکوک برگشت سمت کانتر.
اما این بار وقتی پشت دستگاه ایستاد، یک چیز فرق کرده بود.
دیگر فقط «مشتری ثابت» نبود.
حالا اسمش را میدانست.
لیانا.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟻
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
روز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقیقه زودتر به کافه رسیده بود.
همکارش همین که وارد شد، نگاهش کرد.
«تو چرا اینقدر زود اومدی؟»
جنگکوک کیفش را روی صندلی گذاشت.
«شیفتم زوده.»
«شیفتت ساعت ده شروع میشه.»
جنگکوک مکث کرد.
«خب... امروز زودتر اومدم.»
همکارش لبخند معنیداری زد.
«آهان.»
جنگکوک اخم کرد.
«چی آهان؟»
«هیچی.»
ساعت ده و بیست دقیقه بود که صدای زنگ در بلند شد.
جنگکوک ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
لیانا.
امروز موهایش را باز گذاشته بود و یک کتاب باریک دستش بود.
جنگکوک قبل از اینکه چیزی بگوید، خودش سفارش را آماده کرد.
لیانا نزدیک کانتر آمد.
«سلام.»
«سلام.»
«خسته نباشی.»
«مرسی.»
لیانا به فنجانی که دست جنگکوک بود نگاه کرد.
«من هنوز سفارش ندادم.»
جنگکوک فنجان را روی کانتر گذاشت.
«میدونم.»
«پس این چیه؟»
«سفارش همیشگیت.»
لیانا خندید.
«تو واقعاً یادته؟»
جنگکوک شانه بالا انداخت.
«هر روز میخوری.»
«ولی خب...»
«چی؟»
«هیچی. جالبه.»
لیانا فنجان را برداشت.
«چقدر میشه؟»
جنگکوک گفت:
«حساب میکنی آخرش.»
لیانا ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون الان سکههات رو درمیاری، صف پشت سرت درست میشه.»
لیانا نگاهی به صف پشت سرش انداخت.
«باشه.»
رفت سمت میز همیشگی.
چند دقیقه بعد، جنگکوک دید کتابی که همراهش آورده بود روی میز باز است.
وقتی کافه خلوتتر شد، نزدیک میز رفت.
«امروز درس داری؟»
لیانا سرش را بلند کرد.
«نه. دارم یه کتاب میخونم.»
«خوبه؟»
«خیلی.»
جنگکوک به جلد کتاب نگاه کرد.
«چه جور کتابیه؟»
«عاشقانه.»
جنگکوک لبخند کوچکی زد.
«پس معلومه چرا انقدر غرقشی.»
لیانا کتاب را بست.
«تو کتاب میخونی؟»
«گاهی.»
«چه کتابایی؟»
«هرچی دستم برسه.»
لیانا خندید.
«این جواب یعنی هیچی.»
«خب واقعاً هرچی دستم برسه.»
«پس یه روز باید یه کتاب بهت پیشنهاد بدم.»
جنگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
«باشه.»
«قول؟»
«قول.»
لیانا دوباره کتابش را باز کرد.
جنگکوک خواست برگردد سمت کانتر که صدای لیانا را شنید.
«جنگکوک؟»
برگشت.
«جان؟»
«اسمت جنگکوکه، درسته؟»
برای اولین بار، لبخند واقعی روی صورتش نشست.
«آره.»
لیانا سر تکان داد.
«خوبه. حداقل بعد از این همه مدت اسم باریستای کافهمون رو میدونم.»
جنگکوک خندید.
«و من هنوز اسم مشتری ثابتمون رو کامل نمیدونم.»
لیانا چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«لیانا.»
«لیانا...»
جنگکوک اسمش را آرام تکرار کرد.
«خوشبختم.»
لیانا لبخند زد.
«منم.»
جنگکوک برگشت سمت کانتر.
اما این بار وقتی پشت دستگاه ایستاد، یک چیز فرق کرده بود.
دیگر فقط «مشتری ثابت» نبود.
حالا اسمش را میدانست.
لیانا.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟻
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
- ۸۹۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط