عشق خشن من
۴
توی پاساژ بودم چشمم خورد با یک لباس مجلسی خیلی خوشگل برداشتم پرو کردم خیلی خوشگل بود رنگ خاکستری کمرنگ با گل های ریز برداشتم و حساب کردم و رفتیم بیرون چند تا لباس خواب. لباس زیر هو برداشتم کلارا هم لباس راحتی و لباس بیرونی برداشت و از پاساژ آمدیم بیرون و سوار پایین شدیم به سمت لوکیشنی که تیهونگ فرستاده بود رفتیم بعد ۳0 میل رسیدم
هانا.. سلام چه می کنید واسه ما بستنی نخریدی
تیهونگ .. نه آب میشد بشینید تا براتون بخرم دوتا شکلاتی دیگه
هانا .. نه نمی خواهد خودمون میخریم
تیهونگ .. باشه اوکی گفتم رفتید خرید کردید شاید پول تون تموم شده
کلارا .. درسته زیاد خرید کردیم ولی دیگه پول بستنی رو داریم
تیهونگ .. خوبه
هانا. من میرم میخرم تو بشین
کلارا .. کی گفته تو بخری
هانا. خودم بشین میرم میخرم
کلارا .. نه من من میخرم ( با داد)
هانا. میگم من ....
ات وسط حرفم پرید
ات .. اوف بس کنید سرم رفت سردرد گرفتم
هانا.. گوشت رو بگیر
تا ات خواست حرف بزنه تیهونگ گفت
هر کس واسه خودش حساب کنه برین جوجه ها برین
هردو چپ چپ نگاش کردیم
کلارا .. خوبه
هانا .. باشه
رفتیم واسه خودمون بستنی گرفتیم و خوردیم
...................................................................
ویو شب
هانا
وای خدا مردم رسیدم خونه سریع رفتم توی اتاقم و وسایل هارو گذاشتم و لباسم رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم و دراز کشیدم چند بار غلت زدم ولی خوابم نبرد
هانا.. برا آب بخورم بیام
در اتاق رو باز کردم از پله ها رفتم پایین لامپ زدم وای خدا سکته کردم جنگکوک نشسته بود توی تاریکی سیگار میکشی
جنگکوک ... لامپ رو خاموش کن ( با صدای خمار)
هانا .. تو این جا چی کار میکنی
جنگکوک .. میبینی ( اشاره به سیگارش کرد)
رفتم آب خوردم میخواستم از آشپز خانه بیا بیرون دلم خواست نوشیدنی چیزی بخورم ببینم هست
رفتم سمت یخچال هست واسه خودم توی لیوان ریختم و وقتی میخواستم در یخچال رو باز کنم دیدم توی سطل زباله پر از پاکت سیگار و مشروب و ویکسی. وای این پسر الان میمیره این همه آخه است گزاشتم توی یخچال و از جنگکوک پرسیدم
هانا .. تو این ها و خوردی میمیری
جنگکوک .. نترس داداشت نمیره
هانا.. هوی میفهمی چی میگی من اصلاً نمیترسم که تو بلایی سرت بیاد فقط بهت گفتم دومم تو داداش من نیستی بفهم
جنگکوک.. خفه شو یه بلایی سرت میارما
هانا.. تو خودت بلایی چه بلایی بد تر از تو
یک سیلی محکمی بهم زد بیشعور آخ چقدر محکم بود
جنگکوک.. این رو زدم تا دیگه با بزرگ تر از خودت بی احترامی نکونی کوچولو
و رفتم اشکم در اومد اولین نفری بود که سرم داد زد و بهم سیلی زد حتماً جاش کبود میشه وای لبم پاره شد نداشت آب میوم رو هم بخرم سریع رفتم بالا یک آب به صورت زدم یخ یک دستمال هم گذاشتم روی لبم و .............................
توی پاساژ بودم چشمم خورد با یک لباس مجلسی خیلی خوشگل برداشتم پرو کردم خیلی خوشگل بود رنگ خاکستری کمرنگ با گل های ریز برداشتم و حساب کردم و رفتیم بیرون چند تا لباس خواب. لباس زیر هو برداشتم کلارا هم لباس راحتی و لباس بیرونی برداشت و از پاساژ آمدیم بیرون و سوار پایین شدیم به سمت لوکیشنی که تیهونگ فرستاده بود رفتیم بعد ۳0 میل رسیدم
هانا.. سلام چه می کنید واسه ما بستنی نخریدی
تیهونگ .. نه آب میشد بشینید تا براتون بخرم دوتا شکلاتی دیگه
هانا .. نه نمی خواهد خودمون میخریم
تیهونگ .. باشه اوکی گفتم رفتید خرید کردید شاید پول تون تموم شده
کلارا .. درسته زیاد خرید کردیم ولی دیگه پول بستنی رو داریم
تیهونگ .. خوبه
هانا. من میرم میخرم تو بشین
کلارا .. کی گفته تو بخری
هانا. خودم بشین میرم میخرم
کلارا .. نه من من میخرم ( با داد)
هانا. میگم من ....
ات وسط حرفم پرید
ات .. اوف بس کنید سرم رفت سردرد گرفتم
هانا.. گوشت رو بگیر
تا ات خواست حرف بزنه تیهونگ گفت
هر کس واسه خودش حساب کنه برین جوجه ها برین
هردو چپ چپ نگاش کردیم
کلارا .. خوبه
هانا .. باشه
رفتیم واسه خودمون بستنی گرفتیم و خوردیم
...................................................................
ویو شب
هانا
وای خدا مردم رسیدم خونه سریع رفتم توی اتاقم و وسایل هارو گذاشتم و لباسم رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم و دراز کشیدم چند بار غلت زدم ولی خوابم نبرد
هانا.. برا آب بخورم بیام
در اتاق رو باز کردم از پله ها رفتم پایین لامپ زدم وای خدا سکته کردم جنگکوک نشسته بود توی تاریکی سیگار میکشی
جنگکوک ... لامپ رو خاموش کن ( با صدای خمار)
هانا .. تو این جا چی کار میکنی
جنگکوک .. میبینی ( اشاره به سیگارش کرد)
رفتم آب خوردم میخواستم از آشپز خانه بیا بیرون دلم خواست نوشیدنی چیزی بخورم ببینم هست
رفتم سمت یخچال هست واسه خودم توی لیوان ریختم و وقتی میخواستم در یخچال رو باز کنم دیدم توی سطل زباله پر از پاکت سیگار و مشروب و ویکسی. وای این پسر الان میمیره این همه آخه است گزاشتم توی یخچال و از جنگکوک پرسیدم
هانا .. تو این ها و خوردی میمیری
جنگکوک .. نترس داداشت نمیره
هانا.. هوی میفهمی چی میگی من اصلاً نمیترسم که تو بلایی سرت بیاد فقط بهت گفتم دومم تو داداش من نیستی بفهم
جنگکوک.. خفه شو یه بلایی سرت میارما
هانا.. تو خودت بلایی چه بلایی بد تر از تو
یک سیلی محکمی بهم زد بیشعور آخ چقدر محکم بود
جنگکوک.. این رو زدم تا دیگه با بزرگ تر از خودت بی احترامی نکونی کوچولو
و رفتم اشکم در اومد اولین نفری بود که سرم داد زد و بهم سیلی زد حتماً جاش کبود میشه وای لبم پاره شد نداشت آب میوم رو هم بخرم سریع رفتم بالا یک آب به صورت زدم یخ یک دستمال هم گذاشتم روی لبم و .............................
- ۶.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط